...My evil angel...
...My evil angel...
پارت ¹⁴
🪽🔥 فصل دوم
کوچولو🎀
...
صبح روز بعد...
نور طلایی خورشید از پنجرههای بلند قلعه به داخل میتابید.
قلعه، برخلاف شب گذشته، آرام و ساکت بود.
جونگکوک با موهای کمی آشفته و لباس سادهی مشکی، خمیازهای کشید و از اتاقش بیرون آمد.
«فکر کنم وقت صبحونهست.»
آرام از راهروی بزرگ گذشت و به سمت آشپزخانه رفت.
...
همان لحظه...
ا.ت هم از راهروی دیگری بیرون آمد.
موهای سفیدش را ساده بسته بود و لباس راحتی سفیدی پوشیده بود.
بدون اینکه حواسش باشد، از پیچ راهرو رد شد.
...
تق!
دو نفر محکم به هم برخورد کردند.
ا.ت تعادلش را از دست داد.
اما قبل از اینکه روی زمین بیفتد...
جونگکوک مچ دستش را گرفت.
چند لحظه...
فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک لبخنده محوی زد.
_«واقعاً...»
ا.ت با تعجب پرسید:
+«چی؟»
جونگکوک با کمی لبخند شیطنتآمیزی گفت:
_«انقدر کوچیکی که گاهی اصلاً نمیبینمت...»
کمی مکث کرد.
بعد با لحنی کاملاً طبیعی اضافه کرد:
_«...کوچولو.» 🎀
...
ا.ت برای چند ثانیه خشکش زد.
بعد لپهایش سرخ شد.
+«ه... هی!»
+«من کوچولو نیستم!»
جونگکوک ارام خندید.
+«از نظر قد که هستی.»
ا.ت اخم مصنوعی کرد و بازوی جونگکوک را آرام هل داد.
+«خودت زیادی بلندی!»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
_«ممکنه.»
...
ا.ت با غرغر از کنارش رد شد.
+«دیگه منو کوچولو صدا نکن.»
جونگکوک که دنبالش راه افتاده بود،و با کمی خنده گفت:
_«باشه...»
ا.ت با خیال راحت لبخند زد.
اما همان لحظه صدای جونگکوک دوباره پشت سرش آمد.
_«باشه... کوچولو.»🎀
ا.ت برگشت و با اخم بامزهای گفت:
+«جونگکوک!»
صدای خندهی هر دو، راهروی ساکت قلعه را پر کرد.
...
از دور...
پری سرنوشت که از پنجرهی طبقهی بالا آنها را نگاه میکرد، لبخند محوی زد.
کلاغ سیاه روی نرده نشست.
٪«پس لقبش هم پیدا شد.»
پری سرنوشت آرام گفت:
£«بعضی اسمها...»
نگاهش را از آن دو برنداشت.
£«قبل از اینکه عاشقانه شوند، متولد میشوند.»
لبخندش عمیقتر شد.
£«و روزی... همین "کوچولو"... ارزشمندترین کلمهی زندگی جونگکوک خواهد شد.»
ادامه دارد...
پارت ¹⁴
🪽🔥 فصل دوم
کوچولو🎀
...
صبح روز بعد...
نور طلایی خورشید از پنجرههای بلند قلعه به داخل میتابید.
قلعه، برخلاف شب گذشته، آرام و ساکت بود.
جونگکوک با موهای کمی آشفته و لباس سادهی مشکی، خمیازهای کشید و از اتاقش بیرون آمد.
«فکر کنم وقت صبحونهست.»
آرام از راهروی بزرگ گذشت و به سمت آشپزخانه رفت.
...
همان لحظه...
ا.ت هم از راهروی دیگری بیرون آمد.
موهای سفیدش را ساده بسته بود و لباس راحتی سفیدی پوشیده بود.
بدون اینکه حواسش باشد، از پیچ راهرو رد شد.
...
تق!
دو نفر محکم به هم برخورد کردند.
ا.ت تعادلش را از دست داد.
اما قبل از اینکه روی زمین بیفتد...
جونگکوک مچ دستش را گرفت.
چند لحظه...
فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک لبخنده محوی زد.
_«واقعاً...»
ا.ت با تعجب پرسید:
+«چی؟»
جونگکوک با کمی لبخند شیطنتآمیزی گفت:
_«انقدر کوچیکی که گاهی اصلاً نمیبینمت...»
کمی مکث کرد.
بعد با لحنی کاملاً طبیعی اضافه کرد:
_«...کوچولو.» 🎀
...
ا.ت برای چند ثانیه خشکش زد.
بعد لپهایش سرخ شد.
+«ه... هی!»
+«من کوچولو نیستم!»
جونگکوک ارام خندید.
+«از نظر قد که هستی.»
ا.ت اخم مصنوعی کرد و بازوی جونگکوک را آرام هل داد.
+«خودت زیادی بلندی!»
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
_«ممکنه.»
...
ا.ت با غرغر از کنارش رد شد.
+«دیگه منو کوچولو صدا نکن.»
جونگکوک که دنبالش راه افتاده بود،و با کمی خنده گفت:
_«باشه...»
ا.ت با خیال راحت لبخند زد.
اما همان لحظه صدای جونگکوک دوباره پشت سرش آمد.
_«باشه... کوچولو.»🎀
ا.ت برگشت و با اخم بامزهای گفت:
+«جونگکوک!»
صدای خندهی هر دو، راهروی ساکت قلعه را پر کرد.
...
از دور...
پری سرنوشت که از پنجرهی طبقهی بالا آنها را نگاه میکرد، لبخند محوی زد.
کلاغ سیاه روی نرده نشست.
٪«پس لقبش هم پیدا شد.»
پری سرنوشت آرام گفت:
£«بعضی اسمها...»
نگاهش را از آن دو برنداشت.
£«قبل از اینکه عاشقانه شوند، متولد میشوند.»
لبخندش عمیقتر شد.
£«و روزی... همین "کوچولو"... ارزشمندترین کلمهی زندگی جونگکوک خواهد شد.»
ادامه دارد...
- ۸۸۲
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط