نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:⁴⁹
بعد از پیدا شدن کیف، ا/ت و جونگکوک بالاخره از شهربازی بیرون اومدن.
جونگکوک به ماشین اشاره کرد.
«خب، بریم خونه.»
ا/ت ایستاد.
«نه.»
جونگکوک برگشت.
«نه؟»
«ما برای خرید اومده بودیم.»
جونگکوک چند ثانیه بهش خیره شد.
«درسته... یادم رفته بود.»
ا/ت خندید.
«پس بریم مرکز خرید.»
---
چند دقیقه بعد، وارد مرکز خرید شدن.
جونگکوک سبد برداشت و لیست خرید رو باز کرد.
«اول وسایل خونه.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«باشه.»
چند دقیقه اول همهچیز خوب پیش رفت.
تا اینکه ا/ت جلوی یک وسیلهی عجیب ایستاد.
«این رو میخوام.»
جونگکوک به وسیله نگاه کرد.
«نه.»
«چرا؟»
«چون هیچ کاربردی نداره.»
ا/ت با جدیت گفت:
«دکور خونهست.»
جونگکوک گفت:
«دکور باید قشنگ باشه.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«پس خودتو از خونه جمع کن.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
«تو واقعاً برای هر چیزی جواب داری.»
«ممنون.»
«تعریف نکردم.»
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک متوجه شد چند وسیلهی عجیب داخل سبد افتاده.
یکی رو برداشت.
«این چیه؟»
ا/ت با خونسردی گفت:
«وسیلهی ضروری.»
«برای چی؟»
ا/ت مکث کرد.
«نمیدونم.»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
«پس چرا ضروریه؟»
«چون من گفتم.»
جونگکوک وسیله رو دوباره داخل سبد گذاشت.
«من تسلیم شدم.»
ا/ت لبخند زد.
«تصمیم عاقلانهای بود.»
---
بعد از حدود نیم ساعت، سبد پر از وسایل مختلف شده بود.
جونگکوک به محتویات نگاه کرد.
«نصف اینا توی لیست نبود.»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«لیست که همهچیز رو نمیدونه.»
جونگکوک خندید.
«تو واقعاً میتونی برای هر چیزی یه دلیل پیدا کنی.»
«بالاخره یکی باید خلاق باشه.»
---
بعد از خرید، هر دو از مرکز خرید بیرون اومدن.
کیسهها رو داخل ماشین گذاشتن.
ا/ت چند لحظه به جونگکوک نگاه کرد.
«امروز خیلی اذیتت کردم، نه؟»
جونگکوک در ماشین رو بست.
«امروز؟»
ا/ت خندید.
«باشه، کلاً.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«زیاد.»
ا/ت لبخندش محو شد.
اما جونگکوک ادامه داد:
«ولی بد نبود.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
«آره.»
چند لحظه سکوت شد.
ا/ت آروم پرسید:
«پس امروز خوب بود؟»
جونگکوک به شهربازی که از دور هنوز چراغهاش دیده میشد نگاه کرد.
«شهربازی خوب بود.»
ا/ت کمی اخم کرد.
«فقط شهربازی؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی عادی گفت:
«همراهش هم بد نبود.»
ا/ت لبخند زد.
«این تعریف بود؟»
جونگکوک سریع در ماشین رو باز کرد.
«زیادی ذوق نکن.»
ا/ت خندید و سوار ماشین شد.
جونگکوک هم پشت فرمون نشست.
این بار مسیر برگشت، برخلاف همیشه، با دعوا شروع نشد.
فقط موسیقی آرومی توی ماشین پخش میشد و هر دو به خیابون خیره شده بودن.
اما هر دو، بیاینکه چیزی بگن، از روزی که با هم گذرونده بودن راضی بودن.
ادامه دارد...
ایده بدید برای پارت های بعد
چی اضافه شه بهتره؟🕯🦢
Part:⁴⁹
بعد از پیدا شدن کیف، ا/ت و جونگکوک بالاخره از شهربازی بیرون اومدن.
جونگکوک به ماشین اشاره کرد.
«خب، بریم خونه.»
ا/ت ایستاد.
«نه.»
جونگکوک برگشت.
«نه؟»
«ما برای خرید اومده بودیم.»
جونگکوک چند ثانیه بهش خیره شد.
«درسته... یادم رفته بود.»
ا/ت خندید.
«پس بریم مرکز خرید.»
---
چند دقیقه بعد، وارد مرکز خرید شدن.
جونگکوک سبد برداشت و لیست خرید رو باز کرد.
«اول وسایل خونه.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«باشه.»
چند دقیقه اول همهچیز خوب پیش رفت.
تا اینکه ا/ت جلوی یک وسیلهی عجیب ایستاد.
«این رو میخوام.»
جونگکوک به وسیله نگاه کرد.
«نه.»
«چرا؟»
«چون هیچ کاربردی نداره.»
ا/ت با جدیت گفت:
«دکور خونهست.»
جونگکوک گفت:
«دکور باید قشنگ باشه.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«پس خودتو از خونه جمع کن.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
«تو واقعاً برای هر چیزی جواب داری.»
«ممنون.»
«تعریف نکردم.»
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک متوجه شد چند وسیلهی عجیب داخل سبد افتاده.
یکی رو برداشت.
«این چیه؟»
ا/ت با خونسردی گفت:
«وسیلهی ضروری.»
«برای چی؟»
ا/ت مکث کرد.
«نمیدونم.»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
«پس چرا ضروریه؟»
«چون من گفتم.»
جونگکوک وسیله رو دوباره داخل سبد گذاشت.
«من تسلیم شدم.»
ا/ت لبخند زد.
«تصمیم عاقلانهای بود.»
---
بعد از حدود نیم ساعت، سبد پر از وسایل مختلف شده بود.
جونگکوک به محتویات نگاه کرد.
«نصف اینا توی لیست نبود.»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«لیست که همهچیز رو نمیدونه.»
جونگکوک خندید.
«تو واقعاً میتونی برای هر چیزی یه دلیل پیدا کنی.»
«بالاخره یکی باید خلاق باشه.»
---
بعد از خرید، هر دو از مرکز خرید بیرون اومدن.
کیسهها رو داخل ماشین گذاشتن.
ا/ت چند لحظه به جونگکوک نگاه کرد.
«امروز خیلی اذیتت کردم، نه؟»
جونگکوک در ماشین رو بست.
«امروز؟»
ا/ت خندید.
«باشه، کلاً.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«زیاد.»
ا/ت لبخندش محو شد.
اما جونگکوک ادامه داد:
«ولی بد نبود.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«واقعاً؟»
«آره.»
چند لحظه سکوت شد.
ا/ت آروم پرسید:
«پس امروز خوب بود؟»
جونگکوک به شهربازی که از دور هنوز چراغهاش دیده میشد نگاه کرد.
«شهربازی خوب بود.»
ا/ت کمی اخم کرد.
«فقط شهربازی؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی عادی گفت:
«همراهش هم بد نبود.»
ا/ت لبخند زد.
«این تعریف بود؟»
جونگکوک سریع در ماشین رو باز کرد.
«زیادی ذوق نکن.»
ا/ت خندید و سوار ماشین شد.
جونگکوک هم پشت فرمون نشست.
این بار مسیر برگشت، برخلاف همیشه، با دعوا شروع نشد.
فقط موسیقی آرومی توی ماشین پخش میشد و هر دو به خیابون خیره شده بودن.
اما هر دو، بیاینکه چیزی بگن، از روزی که با هم گذرونده بودن راضی بودن.
ادامه دارد...
ایده بدید برای پارت های بعد
چی اضافه شه بهتره؟🕯🦢
- ۲۶۷
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط