#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³³
ویو میکا_____
چند ثانیه فقط به مردی که جلوی در ایستاده بود خیره شدم.
گودال...
همین یک کلمه کافی بود تا دوباره تمام حرفهای لیان توی ذهنم زنده بشه.
میکا: «تو... کی هستی؟»
مرد لبخند کجی زد.
..؟..: «اسم من برات مهم نیست.»
میکا: «برای من مهمه.»
جیمین: «میکا، ساکت.»
میکا: «نه جیمین! دیگه نمیخوام ساکت باشم.»
برگشتم سمتش.
میکا: «تمام این مدت همهتون یه چیزی رو ازم پنهون کردین. من حق دارم بدونم این آدم کیه.»
مرد خندید.
..؟..: «هنوز هم همونقدر سرسختی... دقیقاً مثل پدرت.»
با شنیدن اسم پدرم، قلبم فرو ریخت.
میکا: «پدرم رو از کجا میشناسی؟»
مرد قدمی جلو اومد.
اما جیمین سریع اسلحهاش رو روبهروش گرفت.
جیمین: «یک قدم دیگه برداری، تمومه.»
مرد ایستاد.
...؟... : همش مثل قدیما تهدید میکنی که همه رو بترسونی؟»
جیمین: «تو رو لازم نیست بترسونم.»
مرد: «پس چرا دستت میلرزه؟»
نگاهم افتاد به دست جیمین.
واقعاً کمی میلرزید.
نه از ترس...
از درد زخمش.
میکا: «جیمین... شونت.»
جیمین: «چیزی نیست.»
مرد خندید.
..؟..: «همیشه همین بودی. حتی وقتی زخمی بودی، وانمود میکردی هیچ اتفاقی نیفتاده.»
جیمین: «حرف اضافه نزن.»
مرد: «باشه.»
نگاهش دوباره روی من افتاد.
..؟..: «من کسی هستم که سالها منتظر برگشتن دخترِ اون خانواده بودم.»
میکا: «خانوادهی من؟»
سرش رو تکون داد.
..؟..: «آره.»
میکا: «برای چی؟»
مرد جواب نداد.
فقط دستش رو داخل کت خودش برد.
مرد دستش رو بیرون آورد.
یک پاکت مشکی در دستش بود.
اون رو روی زمین انداخت.
پاکت جلوی پای جیمین افتاد.
جیمین چند ثانیه بهش خیره شد.
مرد: «بازش کن.»
جیمین: «نه.»
مرد: «اگه میخوای بدونی چرا لیان اینقدر دنبال میکا بود... بازش کن.»
جیمین خم شد و پاکت رو برداشت.
میکا: «جیمین...»
جیمین پاکت رو باز کرد.
چند برگه داخلش بود.
اما چیزی که روی اولین برگه دیدم باعث شد نفسم بند بیاد.
اسم خودم.
«میکا کیم»
زیر اسمم، یک عکس قدیمی از دوران کودکیام بود.
کنارش هم عکس دو پسر جوانتر...
جیمین و لیان.
میکا: «این عکس...»
مرد: «حالا فهمیدی؟»
میکا: «نه...»
مرد لبخند زد.
..؟..: «پس بذار برات روشنترش کنم.»
یک قدم عقب رفت.
..؟..: «پدرت فقط عضو گودال نبود، میکا.»
مکث کرد.
..؟..: «اون یکی از بنیانگذارانش بود.»
( برا کسانی که نمیدونن بنیانگذار،یعنی چی یعنی اینکه کسی که این داستان یا قضیه رو شروع کرد و رئیس و مالک داستان بوده )
جیمین سرش رو بالا آورد.
جیمین: «بس کن.»
مرد: «چرا؟ از حقیقت میترسی؟»
جیمین: «گفتم بس کن.»
مرد: «حقیقت اینه که چیزی که امروز بهش میگی گودال...»
نگاهش بین من و جیمین چرخید.
..؟..: «هنوز هم از بین نرفته.»
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
میکا: «یعنی چی؟»
مرد لبخند زد.
..؟..: «یعنی یکی از شما سه نفر باید جای پدرتون رو بگیره.»
میکا: «سه نفر؟»
مرد: «تو... جیمین... و کسی که هنوز پیداش نکردی.»
جیمین ناگهان اخم کرد.
صدای قدمهای بیشتری از بیرون میاومد.
جیمین: تو لعنتی تنها نیومدی نه؟.»
درهای راهرو یکییکی باز شدن.
و صدای چند نفر در تاریکی پیچید.
مرد لبخند زد.
..؟..: «حالا بازی واقعی شروع میشه.»
یکی از سایه اومد بیرون و از پشت زد تو سر جیمین که جیمین بیهوش شد افتاد زمین
میکا : جیمینننن..
همون مرد نزدیک من شد و نگاهم رفت اون رو مرد
...؟... : شب بخیر میکا ...
دستشو تکون داد
و ضربه بدی خورد به سرم و افتادم زمین و چشام آروم آروم بسته و ...
بعد سیاهی ....
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
خب خب اینم ۳ پارت براتون گذاشتمممممممممم😭
حمایت کنید تروخداااااااا
بچه ها جدیدا با اینکه مدرسه ها باز شد حمایت هاتون عالییییییی و مرسی که بهم اهمیت میدین و وقت تون رو میزارید و میخونید 💋
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسام
شرط :
لایک : ۴۲ تا
کامنت : ۲۰ تا
بازنشر : ۱۹ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³³
ویو میکا_____
چند ثانیه فقط به مردی که جلوی در ایستاده بود خیره شدم.
گودال...
همین یک کلمه کافی بود تا دوباره تمام حرفهای لیان توی ذهنم زنده بشه.
میکا: «تو... کی هستی؟»
مرد لبخند کجی زد.
..؟..: «اسم من برات مهم نیست.»
میکا: «برای من مهمه.»
جیمین: «میکا، ساکت.»
میکا: «نه جیمین! دیگه نمیخوام ساکت باشم.»
برگشتم سمتش.
میکا: «تمام این مدت همهتون یه چیزی رو ازم پنهون کردین. من حق دارم بدونم این آدم کیه.»
مرد خندید.
..؟..: «هنوز هم همونقدر سرسختی... دقیقاً مثل پدرت.»
با شنیدن اسم پدرم، قلبم فرو ریخت.
میکا: «پدرم رو از کجا میشناسی؟»
مرد قدمی جلو اومد.
اما جیمین سریع اسلحهاش رو روبهروش گرفت.
جیمین: «یک قدم دیگه برداری، تمومه.»
مرد ایستاد.
...؟... : همش مثل قدیما تهدید میکنی که همه رو بترسونی؟»
جیمین: «تو رو لازم نیست بترسونم.»
مرد: «پس چرا دستت میلرزه؟»
نگاهم افتاد به دست جیمین.
واقعاً کمی میلرزید.
نه از ترس...
از درد زخمش.
میکا: «جیمین... شونت.»
جیمین: «چیزی نیست.»
مرد خندید.
..؟..: «همیشه همین بودی. حتی وقتی زخمی بودی، وانمود میکردی هیچ اتفاقی نیفتاده.»
جیمین: «حرف اضافه نزن.»
مرد: «باشه.»
نگاهش دوباره روی من افتاد.
..؟..: «من کسی هستم که سالها منتظر برگشتن دخترِ اون خانواده بودم.»
میکا: «خانوادهی من؟»
سرش رو تکون داد.
..؟..: «آره.»
میکا: «برای چی؟»
مرد جواب نداد.
فقط دستش رو داخل کت خودش برد.
مرد دستش رو بیرون آورد.
یک پاکت مشکی در دستش بود.
اون رو روی زمین انداخت.
پاکت جلوی پای جیمین افتاد.
جیمین چند ثانیه بهش خیره شد.
مرد: «بازش کن.»
جیمین: «نه.»
مرد: «اگه میخوای بدونی چرا لیان اینقدر دنبال میکا بود... بازش کن.»
جیمین خم شد و پاکت رو برداشت.
میکا: «جیمین...»
جیمین پاکت رو باز کرد.
چند برگه داخلش بود.
اما چیزی که روی اولین برگه دیدم باعث شد نفسم بند بیاد.
اسم خودم.
«میکا کیم»
زیر اسمم، یک عکس قدیمی از دوران کودکیام بود.
کنارش هم عکس دو پسر جوانتر...
جیمین و لیان.
میکا: «این عکس...»
مرد: «حالا فهمیدی؟»
میکا: «نه...»
مرد لبخند زد.
..؟..: «پس بذار برات روشنترش کنم.»
یک قدم عقب رفت.
..؟..: «پدرت فقط عضو گودال نبود، میکا.»
مکث کرد.
..؟..: «اون یکی از بنیانگذارانش بود.»
( برا کسانی که نمیدونن بنیانگذار،یعنی چی یعنی اینکه کسی که این داستان یا قضیه رو شروع کرد و رئیس و مالک داستان بوده )
جیمین سرش رو بالا آورد.
جیمین: «بس کن.»
مرد: «چرا؟ از حقیقت میترسی؟»
جیمین: «گفتم بس کن.»
مرد: «حقیقت اینه که چیزی که امروز بهش میگی گودال...»
نگاهش بین من و جیمین چرخید.
..؟..: «هنوز هم از بین نرفته.»
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
میکا: «یعنی چی؟»
مرد لبخند زد.
..؟..: «یعنی یکی از شما سه نفر باید جای پدرتون رو بگیره.»
میکا: «سه نفر؟»
مرد: «تو... جیمین... و کسی که هنوز پیداش نکردی.»
جیمین ناگهان اخم کرد.
صدای قدمهای بیشتری از بیرون میاومد.
جیمین: تو لعنتی تنها نیومدی نه؟.»
درهای راهرو یکییکی باز شدن.
و صدای چند نفر در تاریکی پیچید.
مرد لبخند زد.
..؟..: «حالا بازی واقعی شروع میشه.»
یکی از سایه اومد بیرون و از پشت زد تو سر جیمین که جیمین بیهوش شد افتاد زمین
میکا : جیمینننن..
همون مرد نزدیک من شد و نگاهم رفت اون رو مرد
...؟... : شب بخیر میکا ...
دستشو تکون داد
و ضربه بدی خورد به سرم و افتادم زمین و چشام آروم آروم بسته و ...
بعد سیاهی ....
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
خب خب اینم ۳ پارت براتون گذاشتمممممممممم😭
حمایت کنید تروخداااااااا
بچه ها جدیدا با اینکه مدرسه ها باز شد حمایت هاتون عالییییییی و مرسی که بهم اهمیت میدین و وقت تون رو میزارید و میخونید 💋
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسام
شرط :
لایک : ۴۲ تا
کامنت : ۲۰ تا
بازنشر : ۱۹ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۵۹۹
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط