#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹
ویو میکا_____
با سردرد شدیدی بیدار شدم.
چند ثانیه اول همهچیز تار بود.
چشمهامو چند بار باز و بسته کردم تا تصویر واضحتر شد.
اما همون لحظه فهمیدم...
نمیتونم تکون بخورم.
نگاهی به دستهام انداختم.
به صندلی بسته شده بودم.
نفسم حبس شد.
آروم سرمو چرخوندم و اطرافم رو نگاه کردم.
یه اتاق تاریک...
وسایل فلزی و وسایل ترسناکی اطراف اتاق بود و تنها نوری که داخل میاومد، نور سرد ماه از پنجره بود.
میکا: «لعنتی... اینجا کجاست؟»
صدای باز شدن در اومد.
تق...
سرمو به سمت در برگردوندم.
یک نفر وارد اتاق شد.
..؟..: «میبینم بیدار شدی، خانم پارک...»
ابروهام بالا رفت.
میکا: «پارک؟»
یه خندهی کوتاه کردم.
میکا: «هه... جالب شد.»
مرد چند قدم جلو اومد.
..؟..: «چیه؟ برات عجیبه با فامیلی پارک صدات کنم؟»
میکا: «من کیم میکا هستم. نه پارک میکا.»
مرد لبخند عجیبی زد.
..؟..: «پس چرا توی شناسنامهات فامیلی جیمینه؟»
چشمهام گرد شد.
..؟..: «طبق اطلاعات ثبتشده... جیمین همسرته.»
برای چند لحظه فقط بهش خیره موندم.
همسر؟
میکا: «جیمین شوهر من نیست، لعنتی!»
مرد: «چرا هست.»
چند قدم دیگه جلو اومد.
مرد: «تو خبر نداری، ولی جیمین با تو ازدواج کرده. توی سامانهها هم جیمین به عنوان همسرت ثبت شده.»
مکث کرد.
مرد: «پس میتونم خانم پارک صدات کنم.»
از شدت عصبانیت دندونهامو روی هم فشار دادم.
یعنی دستم به جیمین برسه...
(فاتحه جیمین رو بخونیم 📿)
میکا: «اون عوضی چرا همچین کاری کرده؟!»
سرمو بالا آوردم و مستقیم به مرد نگاه کردم.
میکا: «چی میخوای از من؟ چرا من اینجام؟ تو کی هستی؟ ها؟»
مرد چیزی نگفت.
فقط کمی جلوتر اومد.
نور ماه روی صورتش افتاد.
و همون لحظه...
قلبم فرو ریخت.
اون...
میکا: «...ل...لیان؟»
لیان لبخند خیلی کمرنگی زد.
لیان: «بالاخره شناختیم همدیگه رو.»
نگاهم روی صورتش قفل شده بود.
میکا: «تو...»
لیان بدون عجله دستش رو بالا آورد.
صدای آماده شدن اسلحه توی سکوت اتاق پیچید.
نگاهم روی اسلحه ثابت موند.
لیان: «خوب بخوابی، خانم پارک.»
صدای شلیک در اتاق پیچید...
و همهچیز در یک لحظه متوقف شد.
ادامه دارد...
پایان فصل اول.....
لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
خب خوشگلام براتون امروز ۴ تا پارت گذاشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه
فصل اول تموم شد
فصل دوم بنویسم؟
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام 🎀
شرط :
لایک : ۴۰ تا
کامنت : ۱۸ تا
بازنشر : ۱۵ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹
ویو میکا_____
با سردرد شدیدی بیدار شدم.
چند ثانیه اول همهچیز تار بود.
چشمهامو چند بار باز و بسته کردم تا تصویر واضحتر شد.
اما همون لحظه فهمیدم...
نمیتونم تکون بخورم.
نگاهی به دستهام انداختم.
به صندلی بسته شده بودم.
نفسم حبس شد.
آروم سرمو چرخوندم و اطرافم رو نگاه کردم.
یه اتاق تاریک...
وسایل فلزی و وسایل ترسناکی اطراف اتاق بود و تنها نوری که داخل میاومد، نور سرد ماه از پنجره بود.
میکا: «لعنتی... اینجا کجاست؟»
صدای باز شدن در اومد.
تق...
سرمو به سمت در برگردوندم.
یک نفر وارد اتاق شد.
..؟..: «میبینم بیدار شدی، خانم پارک...»
ابروهام بالا رفت.
میکا: «پارک؟»
یه خندهی کوتاه کردم.
میکا: «هه... جالب شد.»
مرد چند قدم جلو اومد.
..؟..: «چیه؟ برات عجیبه با فامیلی پارک صدات کنم؟»
میکا: «من کیم میکا هستم. نه پارک میکا.»
مرد لبخند عجیبی زد.
..؟..: «پس چرا توی شناسنامهات فامیلی جیمینه؟»
چشمهام گرد شد.
..؟..: «طبق اطلاعات ثبتشده... جیمین همسرته.»
برای چند لحظه فقط بهش خیره موندم.
همسر؟
میکا: «جیمین شوهر من نیست، لعنتی!»
مرد: «چرا هست.»
چند قدم دیگه جلو اومد.
مرد: «تو خبر نداری، ولی جیمین با تو ازدواج کرده. توی سامانهها هم جیمین به عنوان همسرت ثبت شده.»
مکث کرد.
مرد: «پس میتونم خانم پارک صدات کنم.»
از شدت عصبانیت دندونهامو روی هم فشار دادم.
یعنی دستم به جیمین برسه...
(فاتحه جیمین رو بخونیم 📿)
میکا: «اون عوضی چرا همچین کاری کرده؟!»
سرمو بالا آوردم و مستقیم به مرد نگاه کردم.
میکا: «چی میخوای از من؟ چرا من اینجام؟ تو کی هستی؟ ها؟»
مرد چیزی نگفت.
فقط کمی جلوتر اومد.
نور ماه روی صورتش افتاد.
و همون لحظه...
قلبم فرو ریخت.
اون...
میکا: «...ل...لیان؟»
لیان لبخند خیلی کمرنگی زد.
لیان: «بالاخره شناختیم همدیگه رو.»
نگاهم روی صورتش قفل شده بود.
میکا: «تو...»
لیان بدون عجله دستش رو بالا آورد.
صدای آماده شدن اسلحه توی سکوت اتاق پیچید.
نگاهم روی اسلحه ثابت موند.
لیان: «خوب بخوابی، خانم پارک.»
صدای شلیک در اتاق پیچید...
و همهچیز در یک لحظه متوقف شد.
ادامه دارد...
پایان فصل اول.....
لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
خب خوشگلام براتون امروز ۴ تا پارت گذاشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه
فصل اول تموم شد
فصل دوم بنویسم؟
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام 🎀
شرط :
لایک : ۴۰ تا
کامنت : ۱۸ تا
بازنشر : ۱۵ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۲.۷k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط