#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰
ویو میکا_____
ماشین بالاخره از شلوغیهای بوسان فاصله گرفت.
چند دقیقه بود هیچکس حرف نمیزد.
جونگکوک رانندگی میکرد، تهیونگ حواسش به مسیر بود و من هم سعی میکردم درد پام رو نادیده بگیرم.
.
جیمین کنارم نشسته بود.
چشمهاش بسته بود، اما از حالت صورتش معلوم بود هنوز بیداره.
دستم رو روی پام گذاشتم و آرام گفتم:
میکا: «جیمین.»
چشمهاش رو باز نکرد.
جیمین: «هوم؟»
میکا: «تو درباره گودال چیزی میدونی؟»
چشمهاش باز شد.
جیمین: «نه.»
میکا: «مطمئنی؟»
جیمین: «اگه میدونستم، ازت نمیپرسیدم.»
میکا: «تو همیشه اینقدر جواب سربالا میدی؟»
جیمین: «وقتی سؤالها تکراری باشن، آره.»
نفس عمیقی کشیدم.
میکا: «پس یه سؤال دیگه.»
جیمین: «بپرس.»
میکا: «چرا لیان وقتی منو دید، اونطوری نگام کرد؟»
جیمین چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
جیمین: «چون تو رو میشناسه.»
میکا: «این که جواب نیست.»
جیمین: «جوابیه که فعلاً دارم.»
میکا: «من از جوابای نصفه متنفرم.»
جیمین: «منم از آدمای زیادی کنجکاو.».
میکا: «پس خیلی به هم میایم.»
تهیونگ از صندلی جلو برگشت و گفت:
تهیونگ: «بچهها، یه چیزی.»
.
هر دو ساکت شدیم.
تهیونگ گوشیاش رو بالا آورد.
تهیونگ: «قبل از اینکه از انبار خارج بشیم، یکی از افرادمون اینو پیدا کرده.»
صفحه گوشی رو به ما گرفت.
عکس یک برگه بود.
روی برگه فقط یک اسم نوشته شده بود:
میکا کیم
خشکم زد.
جیمین هم برای چند ثانیه به صفحه خیره موند.
جونگکوک: «این اسم توئه؟»
میکا: «آره.»
تهیونگ: «پشت برگه همون علامت گوداله.»
سکوت سنگینی داخل ماشین افتاد.
من به جیمین نگاه کردم.
میکا: «خب... حالا دیگه فکر کنم باید قبول کنی قضیه فقط لیان نیست.»
جیمین: «قبول کردم.»
میکا: «پس برمیگردیم اداره.»
جیمین: «نه.»
میکا: «باز نه؟!»
جیمین: «این بار دلیل دارم.»
میکا: «چه دلیلی؟»
جیمین گوشی تهیونگ رو از دستش گرفت و عکس رو دوباره نگاه کرد.
جیمین: «کسی که اینو نوشته، اسم واقعی تو رو میدونسته.»
نگاهم روی برگه ثابت موند.
جیمین ادامه داد:
جیمین: «و این یعنی قبل از اینکه وارد خونه من بشی.و برام جاسوسی کنی..».
مکث کرد.
جیمین: «یکی دیگه هم تو رو زیر نظر داشته.»
برای اولین بار...
جوابی نداشتم.
چون یک سؤال ترسناکتر از همه توی ذهنم شکل گرفته بود:
اگر گودال سالها پیش از بین نرفته بود...
پس از چه زمانی منو میشناختن؟
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
خبببببب امروز براتون ۳ تا پارت هم گذاشتم لطفا خواهشا ۳ تا پارت حمایت کنید
بعد اینکه از شانس خوبم داشتم میرفتم رو تخت گوشیمو بردارم با زانو سمت راستم رفتم
رو تخت انگار بد رفتم و پام قشنگ فهمیدم
داشت در میرفت ولی بچه ها داشتم از درد میمیردمممم
ولی اومدم پارت،گذاشتم من کصکش تر از این حرفام 🤣🤣🤣🤣
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام 💝
شرط :
لایک : ۳۶ تا
کامنت : ۱۰ تا
بازنشر : ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰
ویو میکا_____
ماشین بالاخره از شلوغیهای بوسان فاصله گرفت.
چند دقیقه بود هیچکس حرف نمیزد.
جونگکوک رانندگی میکرد، تهیونگ حواسش به مسیر بود و من هم سعی میکردم درد پام رو نادیده بگیرم.
.
جیمین کنارم نشسته بود.
چشمهاش بسته بود، اما از حالت صورتش معلوم بود هنوز بیداره.
دستم رو روی پام گذاشتم و آرام گفتم:
میکا: «جیمین.»
چشمهاش رو باز نکرد.
جیمین: «هوم؟»
میکا: «تو درباره گودال چیزی میدونی؟»
چشمهاش باز شد.
جیمین: «نه.»
میکا: «مطمئنی؟»
جیمین: «اگه میدونستم، ازت نمیپرسیدم.»
میکا: «تو همیشه اینقدر جواب سربالا میدی؟»
جیمین: «وقتی سؤالها تکراری باشن، آره.»
نفس عمیقی کشیدم.
میکا: «پس یه سؤال دیگه.»
جیمین: «بپرس.»
میکا: «چرا لیان وقتی منو دید، اونطوری نگام کرد؟»
جیمین چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
جیمین: «چون تو رو میشناسه.»
میکا: «این که جواب نیست.»
جیمین: «جوابیه که فعلاً دارم.»
میکا: «من از جوابای نصفه متنفرم.»
جیمین: «منم از آدمای زیادی کنجکاو.».
میکا: «پس خیلی به هم میایم.»
تهیونگ از صندلی جلو برگشت و گفت:
تهیونگ: «بچهها، یه چیزی.»
.
هر دو ساکت شدیم.
تهیونگ گوشیاش رو بالا آورد.
تهیونگ: «قبل از اینکه از انبار خارج بشیم، یکی از افرادمون اینو پیدا کرده.»
صفحه گوشی رو به ما گرفت.
عکس یک برگه بود.
روی برگه فقط یک اسم نوشته شده بود:
میکا کیم
خشکم زد.
جیمین هم برای چند ثانیه به صفحه خیره موند.
جونگکوک: «این اسم توئه؟»
میکا: «آره.»
تهیونگ: «پشت برگه همون علامت گوداله.»
سکوت سنگینی داخل ماشین افتاد.
من به جیمین نگاه کردم.
میکا: «خب... حالا دیگه فکر کنم باید قبول کنی قضیه فقط لیان نیست.»
جیمین: «قبول کردم.»
میکا: «پس برمیگردیم اداره.»
جیمین: «نه.»
میکا: «باز نه؟!»
جیمین: «این بار دلیل دارم.»
میکا: «چه دلیلی؟»
جیمین گوشی تهیونگ رو از دستش گرفت و عکس رو دوباره نگاه کرد.
جیمین: «کسی که اینو نوشته، اسم واقعی تو رو میدونسته.»
نگاهم روی برگه ثابت موند.
جیمین ادامه داد:
جیمین: «و این یعنی قبل از اینکه وارد خونه من بشی.و برام جاسوسی کنی..».
مکث کرد.
جیمین: «یکی دیگه هم تو رو زیر نظر داشته.»
برای اولین بار...
جوابی نداشتم.
چون یک سؤال ترسناکتر از همه توی ذهنم شکل گرفته بود:
اگر گودال سالها پیش از بین نرفته بود...
پس از چه زمانی منو میشناختن؟
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
خبببببب امروز براتون ۳ تا پارت هم گذاشتم لطفا خواهشا ۳ تا پارت حمایت کنید
بعد اینکه از شانس خوبم داشتم میرفتم رو تخت گوشیمو بردارم با زانو سمت راستم رفتم
رو تخت انگار بد رفتم و پام قشنگ فهمیدم
داشت در میرفت ولی بچه ها داشتم از درد میمیردمممم
ولی اومدم پارت،گذاشتم من کصکش تر از این حرفام 🤣🤣🤣🤣
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام 💝
شرط :
لایک : ۳۶ تا
کامنت : ۱۰ تا
بازنشر : ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۴.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط