پارت: 3 (بخش3)
پارت: 3 (بخش3)
**زاویه دید: هیزل*
فراموش کرده بودم که پای راستم دقیقاً روی لبهی فلزی و برآمدهی پیست قرار داره. استوکهای ساییده و فرسودهی کفشم روی فلز سُر خورد. هیچ اصطکاکی نبود که نگهم داره.
تعادلم رو از دست دادم. دنیا دور سرم چرخید و با شدت تمام، با تمام وزنم، روی زمینِ زبر و سمبادهمانند پیست تارتان کوبیده شدم.
اول زانوم – همون زانویی که از دردِ تمرین داشت منفجر میشد – با صدای بدی به زمین خورد. بعد کف دستها و شانهام روی سطح خشن و پلاستیکیِ پیست کشیده شد. صدای پاره شدن پارچهی نازک گرمکنم و سوزشِ وحشتناک و آتشینِ پوستم، با صدای «اوه!» گفتنِ دستهجمعی بچهها قاطی شد.
درد... درد مثل یه جریان برقِ ۲۲۰ ولت تو تمام بدنم پیچید. نفسم برای چند ثانیه بند اومد. اما درد فیزیکی در برابر چیزی که تو قلبم حس میکردم هیچ بود؛ احساسی که داشت خفهام میکرد، تحقیرِ خالص بود. من روی زمین افتاده بودم، جلوی چشم تمام مدرسه، جلوی پسری که همهچیز داشت و پسری که عمداً این کار رو باهام کرده بود.
صداها دور و مبهم شد. کلوئی خودش رو پرت کرد کنارم و زانو زد. «خدای من... هیزل! خوبی؟ هیزل حرف بزن! داره خون میاد... وای خدا...»
از گوشه چشم، با دیدی که از شدت درد کمی تار شده بود، دیدم که زین مثل یه ببرِ خشمگین به سمت تایلر چرخید. با دو دست محکم کوبید تو سینه تایلر و اونو چند قدم به عقب پرت کرد. «چه مرگته روانی؟! چرا همچین کاری کردی؟ مگه مغز تو کلهت نیست؟!»
تایلر دستهاش رو بالا برد، هرچند کمی جا خورده بود اما هنوز سعی میکرد پوزخندش رو حفظ کنه. «اوه بیخیال داداش، فقط یه پاس بود. خودش دست و پا چلفتیه نتونست جمعش کنه.»
دندونهام رو روی هم ساییدم تا صدای نالهام بلند نشه. سوزش زانو و دستم وحشتناک بود، انگار روی پوستم اسید ریخته بودن، اما قسم خوردم... به جونِ خودم قسم خوردم که اجازه ندم حتی یک قطره اشک جلوی این عوضیها از چشمم پایین بیاد. دست لرزان کلوئی رو آروم پس زدم. با تکیه بر پای سالمم و دست چپم که کمتر آسیب دیده بود، با یه زورِ وحشتناک خودم رو بالا کشیدم.
زانوی شلوارم کاملاً پاره شده بود. خونِ تازه و قرمز از بریدگیهای عمیق و پر از خاکِ پوستم روی ساق پایم میچکید. کف دست راستم قرمز بود و پر از خراشهای سیاه رنگِ تارتان.
زین چرخید و با دیدن وضعیت من، رنگ تو صورتش نموند. قدمی به سمتم برداشت. دستش رو دراز کرد، انگار میخواست کمکم کنه که تعادلم رو حفظ کنم. تو نگاهش دیگه از اون غرور و بیحوصلگی خبری نبود؛ پر از یه شوکِ ناگهانی و یه چیزی شبیه به... پشیمونی بود. «هیزل... خونریزی داری. پات خیلی بد زخم شده. باید بری بهداری... بذار کمکت...»
«به من دست نزن!» صدام اونقدر بلند، بُرنده و پر از نفرت بود که دست زین تو هوا خشک شد. چند نفر از بچههای دورمون ناخودآگاه یه قدم رفتن عقب...
**زاویه دید: هیزل*
فراموش کرده بودم که پای راستم دقیقاً روی لبهی فلزی و برآمدهی پیست قرار داره. استوکهای ساییده و فرسودهی کفشم روی فلز سُر خورد. هیچ اصطکاکی نبود که نگهم داره.
تعادلم رو از دست دادم. دنیا دور سرم چرخید و با شدت تمام، با تمام وزنم، روی زمینِ زبر و سمبادهمانند پیست تارتان کوبیده شدم.
اول زانوم – همون زانویی که از دردِ تمرین داشت منفجر میشد – با صدای بدی به زمین خورد. بعد کف دستها و شانهام روی سطح خشن و پلاستیکیِ پیست کشیده شد. صدای پاره شدن پارچهی نازک گرمکنم و سوزشِ وحشتناک و آتشینِ پوستم، با صدای «اوه!» گفتنِ دستهجمعی بچهها قاطی شد.
درد... درد مثل یه جریان برقِ ۲۲۰ ولت تو تمام بدنم پیچید. نفسم برای چند ثانیه بند اومد. اما درد فیزیکی در برابر چیزی که تو قلبم حس میکردم هیچ بود؛ احساسی که داشت خفهام میکرد، تحقیرِ خالص بود. من روی زمین افتاده بودم، جلوی چشم تمام مدرسه، جلوی پسری که همهچیز داشت و پسری که عمداً این کار رو باهام کرده بود.
صداها دور و مبهم شد. کلوئی خودش رو پرت کرد کنارم و زانو زد. «خدای من... هیزل! خوبی؟ هیزل حرف بزن! داره خون میاد... وای خدا...»
از گوشه چشم، با دیدی که از شدت درد کمی تار شده بود، دیدم که زین مثل یه ببرِ خشمگین به سمت تایلر چرخید. با دو دست محکم کوبید تو سینه تایلر و اونو چند قدم به عقب پرت کرد. «چه مرگته روانی؟! چرا همچین کاری کردی؟ مگه مغز تو کلهت نیست؟!»
تایلر دستهاش رو بالا برد، هرچند کمی جا خورده بود اما هنوز سعی میکرد پوزخندش رو حفظ کنه. «اوه بیخیال داداش، فقط یه پاس بود. خودش دست و پا چلفتیه نتونست جمعش کنه.»
دندونهام رو روی هم ساییدم تا صدای نالهام بلند نشه. سوزش زانو و دستم وحشتناک بود، انگار روی پوستم اسید ریخته بودن، اما قسم خوردم... به جونِ خودم قسم خوردم که اجازه ندم حتی یک قطره اشک جلوی این عوضیها از چشمم پایین بیاد. دست لرزان کلوئی رو آروم پس زدم. با تکیه بر پای سالمم و دست چپم که کمتر آسیب دیده بود، با یه زورِ وحشتناک خودم رو بالا کشیدم.
زانوی شلوارم کاملاً پاره شده بود. خونِ تازه و قرمز از بریدگیهای عمیق و پر از خاکِ پوستم روی ساق پایم میچکید. کف دست راستم قرمز بود و پر از خراشهای سیاه رنگِ تارتان.
زین چرخید و با دیدن وضعیت من، رنگ تو صورتش نموند. قدمی به سمتم برداشت. دستش رو دراز کرد، انگار میخواست کمکم کنه که تعادلم رو حفظ کنم. تو نگاهش دیگه از اون غرور و بیحوصلگی خبری نبود؛ پر از یه شوکِ ناگهانی و یه چیزی شبیه به... پشیمونی بود. «هیزل... خونریزی داری. پات خیلی بد زخم شده. باید بری بهداری... بذار کمکت...»
«به من دست نزن!» صدام اونقدر بلند، بُرنده و پر از نفرت بود که دست زین تو هوا خشک شد. چند نفر از بچههای دورمون ناخودآگاه یه قدم رفتن عقب...
- ۱۸۹
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط