#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰
ویو لیلی ___
نمیدونم چقدر گریه کردم.
شاید چند دقیقه. شاید بیشتر.
تهونگ هنوز جلوم زانو زده بود. پیشونیش رو به پیشونی من تکیه داده بود. نفسش گرم میخورد به صورتم.
و من...
نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم.
کای...
مرد.
تهونگ آرام دور شد. بلند شد. رفت سمت جسد کای.
با یه حرکت طنابها رو باز کرد و جسد رو گذاشت روی زمین.
بعد برگشت سمت من.
تهونگ: «ناراحت نباش لیلی... این بهترین راه بود.»
لیلی: «بهترین... راه...؟!»
صدام میلرزید. باور نمیکردم چی میشنوم.
لیلی: «تو... بهترین راه رو کشتنش میدونی...؟!»
تهونگ خندید. نه با خنده... با چشمهاش. اون نگاه سرد همیشگی.
تهونگ: «اون میخواست منو بکشه. یادت رفت؟»
لیلی: «چون تو قاتلی! تو سی تا آدم کشتی!»
تهونگ: «سی و یک تا.»
سکوت.
تهونگ: «حالا سی و دو تا.»
نفسم تو سینم گیر کرد.
تهونگ خم شد سمت من. طنابهای دستام رو باز کرد. پاهام رو هم.
ولی وقتی خواستم بلند شم—دستم رو گرفت. محکم.
تهونگ: «آروم...»
لیلی: «ولم کن...»
تهونگ: «نه.»
نگاهش توی چشمام قفل شد. اون نگاه آشنا. اون نگاهی که توی بیمارستان دیده بودم. توی خونه خودم. توی اداره.
تهونگ: «حالا دیگه مال منی لیلی. همینجا میمونی. پیش من.»
لیلی: «تو دیوونهای...»
تهونگ: «شاید.»
لیلی: «به زور نمیتونی منو نگه داری...»
تهونگ: «میتونم. و میکنم.»
دستم رو ول کرد. رفت سمت میز. یه چیزی برداشت و اومد برگشت.
سرنگ.
چشمام گرد شد.
لیلی: «نه... نه دیگه...»
تهونگ: «فقط یه کم آرومت میکنه...»
عقب کشیدم. ولی تهونگ سریعتر بود. دستمو گرفت. سرنگ رو فرو کرد تو رگ بازویم.
حس سردی...
و بعد آرامش.
یه آرامش اجباری.
چشمام سنگین شد. تهونگ منو بغل کرد. صورتم رو گذاشت تو سینش.
تهونگ: «همینطور بمون لیلی... آروم...»
صداش دورتر میومد.
تهونگ: «وقتی بیدار شدی... همهچی درست میشه.»
و من...
دوباره رفتم تو تاریکی.
چند ساعت بعد...
با یه سرگیجه خفیف بیدار شدم.
این بار روی یه تخت خوابیده بودم. نرم. تمیز.
اتاق... فرق میکرد.
نگاهم چرخید. دیوارها سفید بودن. یه پنجره کوچیک. یه میز. یه صندلی.
و یه در بسته.
بلند شدم. پاهام هنوز ضعیف بودن.
رفتم سمت در. دستگیره رو فشار دادم—
باز بود.
راهرو... طولانی. تاریک. ولی تهش نور بود.
قدم برداشتم. آروم. محتاط.
نور... از یه اتاق باز میومد.
رفتم نزدیکتر.
و دیدمش.
تهونگ.
نشسته بود پشت یه میز. جلوش یه سری عکس پهن بود. عکسهای همون قتلها. عکسهای خودش.
و کنارش...
یه عکس از من.
همون عکسی که توی بیمارستان دیده بودم.
نگاهش رو از عکسها برداشت. برگشت سمت من.
تهونگ: «بیدار شدی... خوش اومدی به خونه جدیدت.»
لیلی: «این... کجاست؟»
تهونگ: «یه جای امن. جایی که هیچکس پیدامون نمیکنه.»
بلند شد. اومد سمت من.
تهونگ: «دیگه پرونده ۰۳:۰۳ تموم شد. دیگه قتلی نیست. دیگه J وجود نداره.»
ایستاد جلوم.
تهونگ: «فقط من موندم و تو.»
نگاهش توی چشمام بود. راستشو میخواستم—هنوز یه چیزی توی اون نگاه بود که منو عقب میکشید.
لیلی: «چرا من رو نکشتی؟»
تهونگ: «چون تو فقط کسی هستی که میتونه منو بفهمه.»
لیلی: «چرا فکر میکنی میخوام بفهممت؟»
تهونگ خندید. ولی این بار خندهش... غمگین بود.
تهونگ: «چون تا الان... که فهمیدی من J هستم... هنوز بهم نگفتی ازت متنفری.»
سکوت.
راست میگفت.
چرا؟
چرا هنوز ازش متنفر نبودم؟
لیلی: «نمیدونم چرا... ولی بهت اعتماد دارم تهونگ. و این... ترسناکه.»
تهونگ چند لحظه نگام کرد.
بعد—دستش رو دراز کرد. کف دستش باز.
تهونگ: «اگه میخوای بری... برو.»
چشمام گرد شد.
تهونگ: «ولی اگه میمونی... میدونی که دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی به زندگی قبلیت.»
نگاه کردم به دستش.
به اون کف دست باز.
انتخاب با من بود.
ادامه دارد......
امروز دوتا پارت براتون گذاشتم لطفا هردو رو حمایت کنید
شرط این پارت و اون پارت باید برسه تا بزارم پارت بعدی🎀🌟
شرط :
لایک : ۳۷ تا
کامنت : ۱۳ تا
بازنشر : ۱۱ تا
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰
ویو لیلی ___
نمیدونم چقدر گریه کردم.
شاید چند دقیقه. شاید بیشتر.
تهونگ هنوز جلوم زانو زده بود. پیشونیش رو به پیشونی من تکیه داده بود. نفسش گرم میخورد به صورتم.
و من...
نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم.
کای...
مرد.
تهونگ آرام دور شد. بلند شد. رفت سمت جسد کای.
با یه حرکت طنابها رو باز کرد و جسد رو گذاشت روی زمین.
بعد برگشت سمت من.
تهونگ: «ناراحت نباش لیلی... این بهترین راه بود.»
لیلی: «بهترین... راه...؟!»
صدام میلرزید. باور نمیکردم چی میشنوم.
لیلی: «تو... بهترین راه رو کشتنش میدونی...؟!»
تهونگ خندید. نه با خنده... با چشمهاش. اون نگاه سرد همیشگی.
تهونگ: «اون میخواست منو بکشه. یادت رفت؟»
لیلی: «چون تو قاتلی! تو سی تا آدم کشتی!»
تهونگ: «سی و یک تا.»
سکوت.
تهونگ: «حالا سی و دو تا.»
نفسم تو سینم گیر کرد.
تهونگ خم شد سمت من. طنابهای دستام رو باز کرد. پاهام رو هم.
ولی وقتی خواستم بلند شم—دستم رو گرفت. محکم.
تهونگ: «آروم...»
لیلی: «ولم کن...»
تهونگ: «نه.»
نگاهش توی چشمام قفل شد. اون نگاه آشنا. اون نگاهی که توی بیمارستان دیده بودم. توی خونه خودم. توی اداره.
تهونگ: «حالا دیگه مال منی لیلی. همینجا میمونی. پیش من.»
لیلی: «تو دیوونهای...»
تهونگ: «شاید.»
لیلی: «به زور نمیتونی منو نگه داری...»
تهونگ: «میتونم. و میکنم.»
دستم رو ول کرد. رفت سمت میز. یه چیزی برداشت و اومد برگشت.
سرنگ.
چشمام گرد شد.
لیلی: «نه... نه دیگه...»
تهونگ: «فقط یه کم آرومت میکنه...»
عقب کشیدم. ولی تهونگ سریعتر بود. دستمو گرفت. سرنگ رو فرو کرد تو رگ بازویم.
حس سردی...
و بعد آرامش.
یه آرامش اجباری.
چشمام سنگین شد. تهونگ منو بغل کرد. صورتم رو گذاشت تو سینش.
تهونگ: «همینطور بمون لیلی... آروم...»
صداش دورتر میومد.
تهونگ: «وقتی بیدار شدی... همهچی درست میشه.»
و من...
دوباره رفتم تو تاریکی.
چند ساعت بعد...
با یه سرگیجه خفیف بیدار شدم.
این بار روی یه تخت خوابیده بودم. نرم. تمیز.
اتاق... فرق میکرد.
نگاهم چرخید. دیوارها سفید بودن. یه پنجره کوچیک. یه میز. یه صندلی.
و یه در بسته.
بلند شدم. پاهام هنوز ضعیف بودن.
رفتم سمت در. دستگیره رو فشار دادم—
باز بود.
راهرو... طولانی. تاریک. ولی تهش نور بود.
قدم برداشتم. آروم. محتاط.
نور... از یه اتاق باز میومد.
رفتم نزدیکتر.
و دیدمش.
تهونگ.
نشسته بود پشت یه میز. جلوش یه سری عکس پهن بود. عکسهای همون قتلها. عکسهای خودش.
و کنارش...
یه عکس از من.
همون عکسی که توی بیمارستان دیده بودم.
نگاهش رو از عکسها برداشت. برگشت سمت من.
تهونگ: «بیدار شدی... خوش اومدی به خونه جدیدت.»
لیلی: «این... کجاست؟»
تهونگ: «یه جای امن. جایی که هیچکس پیدامون نمیکنه.»
بلند شد. اومد سمت من.
تهونگ: «دیگه پرونده ۰۳:۰۳ تموم شد. دیگه قتلی نیست. دیگه J وجود نداره.»
ایستاد جلوم.
تهونگ: «فقط من موندم و تو.»
نگاهش توی چشمام بود. راستشو میخواستم—هنوز یه چیزی توی اون نگاه بود که منو عقب میکشید.
لیلی: «چرا من رو نکشتی؟»
تهونگ: «چون تو فقط کسی هستی که میتونه منو بفهمه.»
لیلی: «چرا فکر میکنی میخوام بفهممت؟»
تهونگ خندید. ولی این بار خندهش... غمگین بود.
تهونگ: «چون تا الان... که فهمیدی من J هستم... هنوز بهم نگفتی ازت متنفری.»
سکوت.
راست میگفت.
چرا؟
چرا هنوز ازش متنفر نبودم؟
لیلی: «نمیدونم چرا... ولی بهت اعتماد دارم تهونگ. و این... ترسناکه.»
تهونگ چند لحظه نگام کرد.
بعد—دستش رو دراز کرد. کف دستش باز.
تهونگ: «اگه میخوای بری... برو.»
چشمام گرد شد.
تهونگ: «ولی اگه میمونی... میدونی که دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی به زندگی قبلیت.»
نگاه کردم به دستش.
به اون کف دست باز.
انتخاب با من بود.
ادامه دارد......
امروز دوتا پارت براتون گذاشتم لطفا هردو رو حمایت کنید
شرط این پارت و اون پارت باید برسه تا بزارم پارت بعدی🎀🌟
شرط :
لایک : ۳۷ تا
کامنت : ۱۳ تا
بازنشر : ۱۱ تا
- ۱.۰k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط