#سه_و_سه_دقیقه

#سه_و_سه_دقیقه


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²


ویو لیلی ___



دو هفته گذشت.

دو هفته از اون شب... از اون لحظه که دستم رو گذاشتم تو کف دست تهونگ.

هنوز نمیتونستم کامل بهش اعتماد کنم.

یه چیزی توی وجودم بود که میگفت "این اشتباهه" ولی یه چیز دیگه هم بود—یه حس عجیب که میگفت "شاید درست باشه". نمیدونستم کدوم رو باور کنم.


عمارت بزرگ بود. خیلی بزرگ. پنجرههای بلند، اتاقهای زیاد، حیاطی که تا چشم کار میکرد درخت داشت. ولی هیچکس نبود. فقط من و تهونگ.

و تهونگ... از اون شب به من اجازه نداد از عمارت بیرون برم.



تهونگ: «اینجا امنه. بیرون خطرناکه.»

لیلی: «خطرناک یعنی چی؟»

تهونگ: «یعنی کسی که دوست نداره تو پیش من باشی.»



و بس.

همین.

هر بار که میخواستم بیشتر بپرسم، بحث رو عوض میکرد یا میرفت.

و من... کمکم داشتم به این زندگی عادت میکردم.

نه به عنوان یه زندانی—بیشتر مثل یه همخونه. یه رفیق صمیمی که توی یه خونهی بزرگ با کسی زندگی میکنه که قبلاً قاتل بوده.

با هم قهوه میخوردیم. گاهی فیلم میدیدیم. تهونگ حتی برام غذا میپخت—و جالب این بود که واقعاً خوب میپخت.



لیلی: «از کجا یاد گرفتی؟»

تهونگ: «وقتی تنها زندگی میکنی... یا یاد میگیری یا میمیری.»



و میخندیدیم.

آره... میخندیدیم.

انگار هیچکدوم اون اتفاقها نیفتاده بود. انگار کای نمرده بود. انگار اون سی تا جنازه توی بیمارستان وجود نداشت.

ولی شبها...

شبها فرق میکرد.

تهونگ دیرتر میومد خونه. گاهی ساعت ۲ بامداد. گاهی ۳.

و وقتی میومد—بوی باروت میداد. بوی خون. بوی شب.

همون بویی که توی بیمارستان متروکه حس کرده بودم.

شک کردم.

چند شب گذشت. هر شب دیرتر از شب قبل.

و من... تصمیم گرفتم.

اون شب، تهونگ سوار ماشینش شد و از عمارت رفت بیرون. صبر کردم تا چراغهای ماشینش توی تاریکی محو شدن.



بعد رفتم سمت گاراژ.

یکی از ماشینهای تهونگ رو برداشتم—کلیدش رو چند روز پیش پیدا کرده بودم. استارت زدم. و رفتم دنبالش.

جادهها تاریک بودن. مه غلیظی روی زمین نشسته بود. چند بار نزدیک بود راه رو گم کنم.

تا اینکه...

رسیدم.


یه جای ترسناک. یه جاده خاکی، کنار یه جنگل انبوه. هیچ نوری نبود. فقط مه و تاریکی.

ماشین رو چند متر دورتر پارک کردم. پیاده شدم.

قدمهایم رو آروم برداشتم. صدای بحث میومد.


نزدیکتر رفتم.

پشت یه سطل آشغال بزرگ قایم شدم.

و دیدمش.

تهونگ.

با یه مرد.

مرد قد کوتاهی داشت، کت چرمی پوشیده بود، کلاه سیاهی روی سرش. داشت با تهونگ داد میزد.



مرد: «بهت گفتم تمومش کن! دیگه نمیتونی اینقدر بکشی! یه وقت یه چیزی لو میره!»

تهونگ: «من میدونم دارم چی کار میکنم. تو فقط پولتو بگیر و برو.»

مرد: «پول؟! پول دیگه برام مهم نیست! اگه تو رو بگیرن، منم میرسم بهت!»

تهونگ: «نمیگیرن.»

مرد: «چطور اینقدر مطمئنی؟!»

تهونگ: «چون من از همهشون باهوشترم.»


مرد خندید. یه خندهی عصبی.


مرد: «باهوشتر؟! تو داری خودتو میکشی تهونگ! این آخرشه!»

تهونگ: «آخرش رو من تعیین میکنم.»

مرد: «نه عزیزم... قانون تعیین میکنه!»


سکوت.


مرد: «میخوام برم پلیس. تمومش کنم. دیگه تحمل ندارم.»

تهونگ: «نرو.»

مرد: «چرا؟ میخوای منو بکشی؟ مثل بقیه؟»

تهونگ: «اگه مجبور بشم... آره.»


و ناگهان—


تهونگ اسلحه رو کشید.

دو تا تیر.

نه به قلب.

به پاها.

مرد فریاد زد و افتاد زمین.

تهونگ رفت سمتش.


چاقو رو از جیبش درآورد.

و ۳ بار...

محکم...

زد تو بدن مرد.

صدای چاقو که میخورد به گوشت... و فریادهای مرد که کمکم خفه شد...


من...

نتونستم نفس بکشم.

دوباره.

دوباره داشت میکشت.

تهونگ... عادی شده بود براش.

همونطور که یه آدم معمولی صبحونه میخوره، اون داشت یه آدم رو میکشت.


دستم رو گذاشتم روی دهنم تا صدای نفسهام درنیاد.

اشک تو چشمام جمع شد.

چرا؟

چرا دوباره؟

قول داده بود...

و من باور کرده بودم.


لرزه افتاد تو بدنم. پام بیحس شده بود. خواستم آروم جابجا بشم—که پام خورد به یه تکه شیشه.

صدای شکستن...

یه خردهشیشه بزرگ...

رفت تو رون پام.

خون...

و من... نتونستم جلوی یه نالهی کوچیک رو بگیرم.

سریع سرم رو بالا گرفتم.

تهونگ... برگشته بود.

نگاهش... دقیقاً به سمت من بود.

به سمت سطل اشغال.

قلبم ایستاد.


تهونگ: «کی اونجاست...؟»


صداش سرد بود. خیلی سرد.

نفس تو سینم گیر کرد.

و من... فقط میتونستم به خونی که از پام میچکید نگاه کنم... و به مردی که جلوم ایستاده بود و میدونست من اونجام...




ادامه دارد......




خب خب بچه ها من گفتم دوباره که نمیتونم از ویسگون برم و برگشتم و واقعا بدون همه تون هیج گوهی نبودم
پس حمایت کنید دورتون بگردم 💋

شرطا رسید بهم تو کامنتا


شرط :


لایک : ۴۱ تا


کامنت : ۲۳ تا

بازنشر : ۱۴ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۴)

#نیما_تکیدو #نیما_نیواد

#نیما_تکیدو #نیما_نیواد

بانوم فالوشه فیک نویسههههههعهههه،https://wisgoon.com/a041909...

یه چیزی میخوام بگم...راستش صبح یه حالی بودم...فشار، خستگی، ز...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰ویو لیلی ___نمیدونم چق...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹ویو لیلی ___نگاهم به د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط