#سه_و_سه_دقیقه

#سه_و_سه_دقیقه



𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹



𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁴


ویو لیلی ___



اون شب رو با درد پام و درد bigger تو دلم گذروندم.

نتونستم بخوابم.

هر بار که چشمامو میبستم، صحنهی قتل اون مرد رو میدیدم. چاقو که میخورد به تنش. فریادش که کمکم خفه شد. و تهونگ... با اون خونسردی عجیبش.

و صبح...

وقتی از اتاقم اومدم بیرون، تهونگ توی آشپزخونه بود.

صبحونه درست کرده بود. مثل همیشه.

تهونگ: «صبح بخیر... پات چطوره؟»

لیلی: «بهتره.»

تهونگ: «بیا بشین بخور.»

نشستم پای میز. نگاهش کردم. صورتش تمیز بود، لباسش مرتب، انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده.

لیلی: «تهونگ...»

تهونگ: «هوم؟»

لیلی: «میخوام برم بیرون.»

دستش روی لیوان قهوه ایستاد.

تهونگ: «نمیشه.»

لیلی: «چرا؟»

تهونگ: «چون امن نیست.»

لیلی: «تهونگ من زندانی نیستم!»

تهونگ: «میدونم. ولی وقتی بیرون بری، ممکنه کسی تورو ببینه. ممکنه به خطر بیفتی.»

لیلی: «یا شاید تو میترسی که فرار کنم؟»

سکوت.

تهونگ لیوان رو گذاشت روی میز. نگاهش رو به من کرد. اون نگاه سرد همیشگی.

تهونگ: «آره... میترسم.»

راستشو گفت.

لیلی: «تهونگ... من بهت قول دادم میمونم. ولی نمیتونم همیشه تو این عمارت بمونم. من یه انسانم... نه یه عروسک.»

تهونگ: «میدونم.»

بلند شد. رفت سمت پنجره. پشتش به من بود.

تهونگ: «سه روز دیگه... تولدته.»

چشمام گرد شد.

تهونگ: «میخوام برات یه سورپرایز درست کنم. بعدش... اگه بازم خواستی بری بیرون، میبرمت.»

لیلی: «تولد من... یادت بود؟»

تهونگ برگشت. لبخند کوچیکی زد.

تهونگ: «همهچیز رو دربارهات یادمه لیلی...»

و من بازم... نتونستم ازش متنفر باشم.

---

سه روز گذشت.

تهونگ رفتارش عادی بود. نه درمورد اون شب حرف زد، نه درمورد قتلها. انگار یه زندگی معمولی داشتیم.

و من... کمکم داشتم فراموش میکردم که چرا اینجام.

تا شب تولدم.

تهونگ عمارت رو تزئین کرده بود. شمع، بادکنک، یه کیک بزرگ. موسیقی ملایم پخش بود.

و خودش... با یه کتوشلوار مشکی، موهاش رو مرتب کرده بود، عطر زده بود.

تهونگ: «تولدت مبارک لیلی...»

لیلی: «وای... تهونگ... این...»

تهونگ: «خوشت اومد؟»

لیلی: «آره... خیلی...»

کیک رو روشن کرد. شمعها نور گرمی به اتاق میدادن.

تهونگ: «آرزو کن...»

چشمامو بستم.

آرزو کردم که همهچیز درست بشه. که تهونگ دیگه نکشه. که بتونم روزی از اینجا برم بدون اینکه کسی بمیره.

فوت کردم.

تهونگ دست زد. بعد رفت سمت یه جعبه کوچیک رو میز.

تهونگ: «اینم هدیه...»

جعبه رو باز کردم.

یه گردنبند. ظریف. با یه آویز کوچیک به شکل ساعت. ساعت ۰۳:۰۳.

نگاهم بهش قفل شد.

لیلی: «تهونگ... این...»

تهونگ: «میدونم... شاید یادآوری تلخی باشه. ولی واسه من، ۰۳:۰۳ یعنی شروعی دوباره. شبی که مادرم رفت... و شبی که تو اومدی تو زندگیم.»

دستش رو گرفت دور گردنم. گردنبند رو بست.

تهونگ: «همیشه پیشم بمون لیلی...»

نزدیک شد. لبش رو گذاشت روی پیشونیم.

و من... اجازه دادم.

چون توی اون لحظه، با همهی جنونش، با همهی قتلهایی که کرده بود... احساس میکردم تنها کسی که واقعاً منو میبینه، همینه.

ولی ته دلم...

یه صدا تکرار میکرد: "فرار کن... این درست نیست..."

و من نمیدونستم به کدوم گوش بدم....



_________________________________________






اون شب، بعد از مهمونی، تهونگ رفت تو اتاقش.

و من... نتونستم بخوابم.

رفتم سمت پنجره. به آسمون شب خیره شدم.

و بعد—چشمم افتاد به یه چیزی.

تو حیاط عمارت... یه چراغ روشن شد. و خاموش شد. دوباره روشن شد.

سیگنال.

قلبم تند زد.

کی؟

کی اونجاست؟

آروم رفتم سمت در عقب عمارت. در رو باز کردم.

و دیدمش.

میکا.

لباس مشکی پوشیده بود. کنار درخت ایستاده بود.

میکا: «لیلی...!»

لیلی: «میکا؟! تو چطور...»


شرطا نرسیده بود ولی گذاشتم
ادامه اش تو کامنتا شرط اینجا هم میگم :




شرط :


لایک : ۳۵ تا


کامنت: ۲۶ تا


بازنشر : ۱۵ تا
دیدگاه ها (۳)

خودمم نه فیک آقا به بهههه،سلام به رو ماهتون دورتون بگردم قشن...

خودمم نه فیکلببیلیلییییییی💃و دوباره مامی تون اومد آقا بهتون ...

بانوم فالوشهعههههههههههههههههههههه،https://wisgoon.com/taehy...

بانوم فالوشهههههههههههههههههههههههه،https://wisgoon.com/arli...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹ویو لیلی ___نگاهم به د...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³ویو لیلی ___تهونگ: «کی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط