#سه_و_سه_دقیقه

#سه_و_سه_دقیقه


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵


ویو لیلی ___



و اون سکوت... همه‌چی رو لو داد.

لیلی: «میکا...؟»

میکا: «لیلی... این مهم نیست...»

لیلی: «مهمه! تو اومدی منو نجات بدی یا انتقام کای رو بگیری؟!»

میکا: «هر دو!»

فریاد زد.

میکا: «کای بهترین دوستم بود! و این عوضی کشتش!»

تهونگ: «چون کای می‌خواست لیلی رو از من بگیره.»

میکا: «پس اعتراف می‌کنی؟»

تهونگ: «آره. اعتراف می‌کنم. و با افتخار.»

و در همان لحظه—

میکا شلیک کرد.

صدای گلوله... توی شب پیچید.

تهونگ به پهلو خم شد. خون از شانه‌اش چکید.

میکا دوباره نشانه گرفت.

لیلی: «نه!»

دویدم جلوی اسلحه.

لیلی: «نکن میکا!»

میکا: «لیلی کنار برو!»

لیلی: «نه!»

میکا: «چرا ازش محافظت می‌کنی؟! اون یه قاتله!»

لیلی: «می‌دونم! ولی کشتنش تو رو بهتر از اون نمی‌کنه!»

میکا: «برام مهم نیست!»

و دوباره نشانه گرفت.

این بار تهونگ سریعتر بود.

با دست خونیش، اسلحه‌اش رو بلند کرد.

و شلیک کرد.

گلوله خورد به قفسه سینه میکا. میکا افتاد زمین.

اسلحه از دستش پرت شد دورتر.


لیلی: «میکااااا!»


دویدم سمتش. زانو زدم کنارش. خون از قفس سینش جاری میشد.


لیلی: «میکا... میکا نگاهم کن...!»


میکا با سختی چشماش رو باز کرد. لبخند کوچیکی زد.

میکا: «لیلی... من... می‌خواستم نجاتت بدم...»

اشکام ریخت.

لیلی: «می‌دونم... می‌دونم...»

تهونگ با شانه‌ی خونیش اومد سمت ما. با اون چشم های سردش به ما زل میزد...

میکا آخرای جونش بود.
و تهونگ اسلحه رو گرفت سمت میکا و دستش رفت رو ماشه..

بلند شدم. رفتم جلوی اسلحه.

لیلی: «اگه می‌خوای بکشیش، اول منو بکش!»

تهونگ: «لیلی کنار برو...»

لیلی: «نه! دیگه نه! به اندازه‌ی کافی مرده تهونگگگگ!»

تهونگ: «اون می‌خواست منو بکشه!»

لیلی: «چون تو کای رو کشتی!»

تهونگ: «برای تو بود!»

لیلی: «به من ربطی نداشت تهونگ! تو برای خودت کشتیش! نه برای من!»

سکوت.

تهونگ اسلحه رو پایین آورد.

دوباره جلو میکا زانو زدم و اشکام جاری شد....

میکا با دست خونیش صورتم و گرفت با سختی....
و لب زد...

میکا : لیلی مراقب خودت باش.....وگرنه میمیری....


دست میکا از صورتم افتاد و چشام بسته شد...اشکام دونه دونه ریخت....


لیلی : م...میکا ....نههههههههه...


گریه میکردم که دستی رو شونم قرار گرفت...
تهونگ ‌....



دستشو پس زدم و بلند شدم هلش می دادم و داد میزدم...
و اونم با هل دادن،من میرفت عقب بی احساس نگام میکرد‌..


لیلی: تو عوضی کشتیش تووووو..


سیلی زدم به صورتش که صورتش به سمتی رفت...



لیلی: ازت متنفرممممم..لعنتی تمام کسانی که دوسشون داشتم مردن،


از بغلش رد شدم و دویدم بع سمت دروازه عمارت داخل حیاط..
و رفتم بیرون و صدای قدم های تهونگ پشت سرم میومد...

داشتم می دویدم
و سرمای شب مثل من بود مثل کسی که تو تاریکی گم شده...

داشتم از خیابون می دویدم که یه دفعه نفهمیدم چیشد،وایسادم ...

و دیدم یه ماشینی داره با سرعت بع سمتم میاد و نور های ماشینش خاموش و روشن میشد که برم..کنار...

ولی دیگه نمیخواستم....خسته شده بودم تمام عزیزانم،رو توسط اون تهونگ لعنتی از دست دادم...

ماشین خورد بع من....
و من پرت شدم....و رو زمین غلط خوردم ...
رو آسفالت سرد...
حس کردم رو سرم یه گرما خیسی ،و فهمیدم خون....

دیگه نتونستم چشامو بار نگهدارم و فقط دیدم راننده اون ماشین بال سرم داره زنگ میزنه امبولانس....

و صدای عربده آشنایی رو شنیدم....
تهونگ ‌....


تهونگ: لیلی.......


تهونگ بغلم زانو زد ...و چشماش خیس شد....

تهونگ: ن....نه....لیلی..بیدار بمون..

ولی من نتونستم و چشام آروم آروم بسته شد. ....



ادامه دارد.....


لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪


شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام💋


شرط :

لایک : ۳۸ تا

کامنت : ۲۶ تا

بازنشر : ۱۵ تا

دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋💋
دیدگاه ها (۳)

بانوم فالوشه فیک نویسههههههههههههههه،https://wisgoon.com/sel...

بانوم فالوشه فیک نویسههههههههههههههه،https://wisgoon.com/lex...

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههههههههه،https://wisgoon.com/jung...

بانوم فالوشه فیک نویسهههععهههههههههه،https://wisgoon.com/mr_...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___بین دو اسل...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁹ویو لیلی ___با سردرد ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط