#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸
ویو لیلی ___
---
سکوت سنگینی بینمون افتاده بود.
نگاهم روی تهونگ قفل بود. روی چشمهاش. روی همون نگاهی که میگفت راست میگه. ولی ته دلم... یه صدا تکرار میکرد:
"شاید این کارم اشتباه باشه... بهش اعتماد کنم..."
نمیدونستم چم شده.
چرا باید به یه قاتل اعتماد کنم؟ چرا باید به کسی که سی تا آدم کشته، نگاه کنم و توی چشمهاش... یه جور آرامش ببینم؟
نفس عمیق کشیدم.
و همون لحظه—
صدای کشیده شدن اسلحه.
از سمت چیم.
سریع نگاه کردم.
کای... اسلحه رو کشیده بود. مستقیم گرفته بود سمت تهونگ.
دستش میلرزید. ولی نگاهش... پر از خشم بود. خشم خالص.
لیلی: «کای! اسلحه رو بیار پایین! این راهش نیست!»
کای: «چرا لیلی؟! چراااا؟! این عوضی کلی آدم کشته! توقع داری نکشمش؟! این عادلانه نیست...»
تهونگ بدون هیچ ترسی، بدون کوچکترین واکنشی، فقط نگاش میکرد. انگار اسلحه براش مهم نبود. انگار زندگی براش مهم نبود.
لیلی: «کای... میدونم اون آدم کشته. ولی عدالت به این نیست که بزنی بکشیش خنگ خدا...»
نفسی دادم بیرون.
لیلی: «اون اسلحه رو بیار پایین! اگه هم میخوای با عدالت همهچی تموم بشه، باید خود قانون اون عدالت رو برقرار کنه کای...»
کای نگاهش رو از تهونگ برداشت... و اسلحه رو گرفت سمت من.
قلبم یه لحظه ایستاد.
تهونگ: «هییی... کای... داری چه غلطی میکنی؟»
صداش عصبی بود. نه از ترس—از نگرانی. برای من.
کای: «لیلی... چرا داری طرفداری این مردک رو میکنی؟! نکنه مغزت رو شستوشو داده؟!»
لیلی: «تو چی میگی کای؟! من دارم میگم همهچی باید با عدالت حل بشه! نه با کشتن!»
صدای خودم رو نمیشناختم. التماس میکردم. برای کای. برای تهونگ. برای خودم.
سکوت.
بعد—
تهونگ: «بکش منو.»
همهچی یخ کرد.
کای اسلحه رو دوباره برد سمت تهونگ.
کای: «هه... جالب... خودت میخوای بمیری؟»
تهونگ: «من که قاتلم. به راحتی و با لذت میکشم. تو که تاحالا آدم نکشتی... میخوای منو بکشی؟»
مکث.
تهونگ: «پس بکش.»
دستای کای روی اسلحه میلرزید. انگار با خودش میجنگید. با وجدانش. با ترسش.
لیلی: «کای... این کارو نمیکنی. تو... تو این کارو نمیکنی.»
صدام لرزید اشک تو چشمام جمع شد.
کای نگاهش به من بود. دستاش هنوز میلرزید. ولی اسلحه رو پایین نیاورد.
و بعد—
دستی زیر چونهم قرار گرفت.
نگاهمو از روی کای برداشتم... و چرخوندم سمت تهونگ.
تهونگ: «لیلی... ببخشید...»
لیلی: «چ... چی...؟»
حس سوزن...
روی گردنم.
همون حس.
همون جا.
دیدم تار شد.
داشتم از حال میرفتم—
و همون لحظه...
صدای شلیک.
بلند.
خشک.
توی شب پیچید.
و بعد... دستی دور کمرم پیچید.
گرم.
محکم.
چشمام بسته شد.
و همهچی... سیاه.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🔪🔪🎀🎀
خب بچه ها امروز دوتا پارت براتون می زارم به عشق خودتون
چون خیلی هاتون بهم گفتین یه پارت کم و منم امروز دوتا گذاشتم
شرط این پارت برسه و شرط اون پارت هم برسه
میزارم برا پارت بعد 🎀
شرط :
لایک : ۳۴ تا
کامنت : ۱۲ تا
بازنشر : ۱۰ تا
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸
ویو لیلی ___
---
سکوت سنگینی بینمون افتاده بود.
نگاهم روی تهونگ قفل بود. روی چشمهاش. روی همون نگاهی که میگفت راست میگه. ولی ته دلم... یه صدا تکرار میکرد:
"شاید این کارم اشتباه باشه... بهش اعتماد کنم..."
نمیدونستم چم شده.
چرا باید به یه قاتل اعتماد کنم؟ چرا باید به کسی که سی تا آدم کشته، نگاه کنم و توی چشمهاش... یه جور آرامش ببینم؟
نفس عمیق کشیدم.
و همون لحظه—
صدای کشیده شدن اسلحه.
از سمت چیم.
سریع نگاه کردم.
کای... اسلحه رو کشیده بود. مستقیم گرفته بود سمت تهونگ.
دستش میلرزید. ولی نگاهش... پر از خشم بود. خشم خالص.
لیلی: «کای! اسلحه رو بیار پایین! این راهش نیست!»
کای: «چرا لیلی؟! چراااا؟! این عوضی کلی آدم کشته! توقع داری نکشمش؟! این عادلانه نیست...»
تهونگ بدون هیچ ترسی، بدون کوچکترین واکنشی، فقط نگاش میکرد. انگار اسلحه براش مهم نبود. انگار زندگی براش مهم نبود.
لیلی: «کای... میدونم اون آدم کشته. ولی عدالت به این نیست که بزنی بکشیش خنگ خدا...»
نفسی دادم بیرون.
لیلی: «اون اسلحه رو بیار پایین! اگه هم میخوای با عدالت همهچی تموم بشه، باید خود قانون اون عدالت رو برقرار کنه کای...»
کای نگاهش رو از تهونگ برداشت... و اسلحه رو گرفت سمت من.
قلبم یه لحظه ایستاد.
تهونگ: «هییی... کای... داری چه غلطی میکنی؟»
صداش عصبی بود. نه از ترس—از نگرانی. برای من.
کای: «لیلی... چرا داری طرفداری این مردک رو میکنی؟! نکنه مغزت رو شستوشو داده؟!»
لیلی: «تو چی میگی کای؟! من دارم میگم همهچی باید با عدالت حل بشه! نه با کشتن!»
صدای خودم رو نمیشناختم. التماس میکردم. برای کای. برای تهونگ. برای خودم.
سکوت.
بعد—
تهونگ: «بکش منو.»
همهچی یخ کرد.
کای اسلحه رو دوباره برد سمت تهونگ.
کای: «هه... جالب... خودت میخوای بمیری؟»
تهونگ: «من که قاتلم. به راحتی و با لذت میکشم. تو که تاحالا آدم نکشتی... میخوای منو بکشی؟»
مکث.
تهونگ: «پس بکش.»
دستای کای روی اسلحه میلرزید. انگار با خودش میجنگید. با وجدانش. با ترسش.
لیلی: «کای... این کارو نمیکنی. تو... تو این کارو نمیکنی.»
صدام لرزید اشک تو چشمام جمع شد.
کای نگاهش به من بود. دستاش هنوز میلرزید. ولی اسلحه رو پایین نیاورد.
و بعد—
دستی زیر چونهم قرار گرفت.
نگاهمو از روی کای برداشتم... و چرخوندم سمت تهونگ.
تهونگ: «لیلی... ببخشید...»
لیلی: «چ... چی...؟»
حس سوزن...
روی گردنم.
همون حس.
همون جا.
دیدم تار شد.
داشتم از حال میرفتم—
و همون لحظه...
صدای شلیک.
بلند.
خشک.
توی شب پیچید.
و بعد... دستی دور کمرم پیچید.
گرم.
محکم.
چشمام بسته شد.
و همهچی... سیاه.
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🔪🔪🎀🎀
خب بچه ها امروز دوتا پارت براتون می زارم به عشق خودتون
چون خیلی هاتون بهم گفتین یه پارت کم و منم امروز دوتا گذاشتم
شرط این پارت برسه و شرط اون پارت هم برسه
میزارم برا پارت بعد 🎀
شرط :
لایک : ۳۴ تا
کامنت : ۱۲ تا
بازنشر : ۱۰ تا
- ۶۳۹
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط