چند پارتی
چند پارتی...
Love in three seconds💘
Part10
دختر در از اتاق بیرون اومد...
ماریا: نظرت راجب استایل جدیدم چیه؟..
لیا که در حال نوشابه خوردن بود سرش رو بالا آورد و با دیدن استایل دختر کل محتویات دهنش بیرون پاشید...
ماریا در حالی که با یه هودی به همراه شلوار بگ مشکی با یه دامن کوتاه که روش پوشیده بود جلو اومد...
لیا: خیلی خوبه...
ماریا: نه جدی میگم خوبه؟..
لیا: خدا یکی از این نگاه های سه ثانیه ای به تو و یه کیسه پول به من بده...
ماریا: اهه لیا مگه چشه؟
لیا: هیچی فقط مطمئن با هر کی تو رو با این استایل ببینه توی سه ثانیه ازت متنفر میشه...
ماریا: عه لیا...
لیا: هعی یا خدا...خوبه هنوزم سه ثانیه کار میکنه وگرنه تو استایلیست میشدی و قطعا ورشکست میشدیم...
ماریا: نکبت..
یهو گوشی دختر زنگ خورد...ماریا با ذوق به صفحه گوشی خیره شد...
ماریا: تهیونگه...هیششش
گوشی رو جواب داد...
ماریا: جانم؟
تهیونگ: زنگ زدم بگم میخوام برای معذرت خواهی یه مهمونی برات بگیرم...
ماریا: اوه واقعا؟
تهیونگ: آره واقعا...راستی دوستت هم هست...فقط یادتون نره...تم امشب مشکیه.
ماریا: تو هنوز یاد نگرفتی چطور با یه خانم حرف بزنی؟
تهیونگ:یاد میگیرم...
ماریا:خودم یادت میدم...
بعد گوشی رو قطع کرد..
لیا: چی گفت؟...
ماریا: گفت میخواد برای معذرت خواهی برام مهمونی بگیره گفت تو هم دعوتی تم امشب هم مشکیه...
لیا: خوبه مشکیه...چون اونوقت چطور میتونستم قانعت کنم که با این استایلت نیای...
ماریا:اهههههه...
....
ادامه دارد...
Love in three seconds💘
Part10
دختر در از اتاق بیرون اومد...
ماریا: نظرت راجب استایل جدیدم چیه؟..
لیا که در حال نوشابه خوردن بود سرش رو بالا آورد و با دیدن استایل دختر کل محتویات دهنش بیرون پاشید...
ماریا در حالی که با یه هودی به همراه شلوار بگ مشکی با یه دامن کوتاه که روش پوشیده بود جلو اومد...
لیا: خیلی خوبه...
ماریا: نه جدی میگم خوبه؟..
لیا: خدا یکی از این نگاه های سه ثانیه ای به تو و یه کیسه پول به من بده...
ماریا: اهه لیا مگه چشه؟
لیا: هیچی فقط مطمئن با هر کی تو رو با این استایل ببینه توی سه ثانیه ازت متنفر میشه...
ماریا: عه لیا...
لیا: هعی یا خدا...خوبه هنوزم سه ثانیه کار میکنه وگرنه تو استایلیست میشدی و قطعا ورشکست میشدیم...
ماریا: نکبت..
یهو گوشی دختر زنگ خورد...ماریا با ذوق به صفحه گوشی خیره شد...
ماریا: تهیونگه...هیششش
گوشی رو جواب داد...
ماریا: جانم؟
تهیونگ: زنگ زدم بگم میخوام برای معذرت خواهی یه مهمونی برات بگیرم...
ماریا: اوه واقعا؟
تهیونگ: آره واقعا...راستی دوستت هم هست...فقط یادتون نره...تم امشب مشکیه.
ماریا: تو هنوز یاد نگرفتی چطور با یه خانم حرف بزنی؟
تهیونگ:یاد میگیرم...
ماریا:خودم یادت میدم...
بعد گوشی رو قطع کرد..
لیا: چی گفت؟...
ماریا: گفت میخواد برای معذرت خواهی برام مهمونی بگیره گفت تو هم دعوتی تم امشب هم مشکیه...
لیا: خوبه مشکیه...چون اونوقت چطور میتونستم قانعت کنم که با این استایلت نیای...
ماریا:اهههههه...
....
ادامه دارد...
- ۴۶۸
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط