چند پارتی
چند پارتی...
Love in three seconds💘
Part8
ماریا: آهان اونوقت چطوری؟
تهیونگ: اومدم دعوتت کنم شام بیرون..امشب...
ماریا کمی ذوق زده گفت....امشب؟..و اومد که بیاد بیرون که تهیونگ جلوشو گرفت...
تهیونگ: هعی هعی...اینطوری نیا آبرمونو رو میبری؟...
دختر عصبانی با مشت به سینه مرد کوبید..
ماریا: تو آدم بشو نیستی...
...
در حالی که با غذاش بازی میکرد پسر چنگال رو برداشت و غذا رو جلوی دهن دختر گرفت ولی همین که دختر خواست بخوره قاشق رو برگردوند و خودش غذا رو خورد...دختر دوباره مشتی به سینش زد...
...
ماریا: میگم لیا...عشق چطوری؟
لیا: عشق؟...برا چی میخوای بدونی؟...
ماریا: میگم اگه یه وقت...یه وقتی من عاشق...
لیا: خفه شو هاا...ماریا...دلیل نمیشه چون دوبار ضربان قلبت پایین و بالا شده عاشق شده باشی...وایسا یه وقت تراپی برات بگیرم...
ماریا:گفتم یه وقتت...
لیا: تو غلط کردی...گوشی رو روی گوشش گذاشت...الو تراپی؟...یه وقت میخواستم برا دوستم؟...عاشق شده...برای هفته دیگه؟...نه بزارین برا فردا این تا فردا بدبخت میشه..بله ممنون...نه خانم عاشق شدن این عامل بدبختی مونه...
ماریا با چندشی به لیا خیره بود...که گوشیش پیام اومد...
لیا: کیه؟..
دختر با ذوق گوشی رو برداشت...
ماریا: تهیونگ...
لیا: ماریا خاک تو سرتتت...
ماریا که دیگه اصلا حرف دختر روبه رو براش مهم نبود شروع کرد به چت کردن با پسر...
...
پسر در حال چت کردن با دختر بود و با لبخند تایپ میکرد که جونگ کوک یه پس گردنی بهش زد و گوشی رو ازش گرفت...
کوک: هوی نبینم با یه دختر حرف میزنی لبخند بزنی هاا...
بعد به صفحه گوشی خیره شد...
کوک: این که ماریا..
تهیونگ: میشناسیش؟.
...
ادامه دارد....
Love in three seconds💘
Part8
ماریا: آهان اونوقت چطوری؟
تهیونگ: اومدم دعوتت کنم شام بیرون..امشب...
ماریا کمی ذوق زده گفت....امشب؟..و اومد که بیاد بیرون که تهیونگ جلوشو گرفت...
تهیونگ: هعی هعی...اینطوری نیا آبرمونو رو میبری؟...
دختر عصبانی با مشت به سینه مرد کوبید..
ماریا: تو آدم بشو نیستی...
...
در حالی که با غذاش بازی میکرد پسر چنگال رو برداشت و غذا رو جلوی دهن دختر گرفت ولی همین که دختر خواست بخوره قاشق رو برگردوند و خودش غذا رو خورد...دختر دوباره مشتی به سینش زد...
...
ماریا: میگم لیا...عشق چطوری؟
لیا: عشق؟...برا چی میخوای بدونی؟...
ماریا: میگم اگه یه وقت...یه وقتی من عاشق...
لیا: خفه شو هاا...ماریا...دلیل نمیشه چون دوبار ضربان قلبت پایین و بالا شده عاشق شده باشی...وایسا یه وقت تراپی برات بگیرم...
ماریا:گفتم یه وقتت...
لیا: تو غلط کردی...گوشی رو روی گوشش گذاشت...الو تراپی؟...یه وقت میخواستم برا دوستم؟...عاشق شده...برای هفته دیگه؟...نه بزارین برا فردا این تا فردا بدبخت میشه..بله ممنون...نه خانم عاشق شدن این عامل بدبختی مونه...
ماریا با چندشی به لیا خیره بود...که گوشیش پیام اومد...
لیا: کیه؟..
دختر با ذوق گوشی رو برداشت...
ماریا: تهیونگ...
لیا: ماریا خاک تو سرتتت...
ماریا که دیگه اصلا حرف دختر روبه رو براش مهم نبود شروع کرد به چت کردن با پسر...
...
پسر در حال چت کردن با دختر بود و با لبخند تایپ میکرد که جونگ کوک یه پس گردنی بهش زد و گوشی رو ازش گرفت...
کوک: هوی نبینم با یه دختر حرف میزنی لبخند بزنی هاا...
بعد به صفحه گوشی خیره شد...
کوک: این که ماریا..
تهیونگ: میشناسیش؟.
...
ادامه دارد....
- ۲۶۳
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط