چند پارتی
چند پارتی...
Love in three seconds💘
Part11
رسیدیم به مکانی که فرستاده بود...همه جا تاریک بود...یه میز اونجا بود که یه شمع روشن بود و کناز شمع یه کارت پستال بود...ماریا کارت رو برداشت...
ماریا:لیا چشم های ماریا رو با چشم بند ببند و بیارش جلو...
لیا: بدش به من این برا منه...
چشمبند رو برداشت و چشم های دختر رو باهاش بست...
لیا: بیا بریم که ایفون ۱۷ نارنجی منتظرته...
لیا دست ماریا رو گرفت و کشیدنش تو
لیا: آهای...کسی اینجا هست؟..چرا برقا خاموشه...
یهو برق ها روشن شد...لیا شوکه شد...
لیا: نه نه نه خاموشش کن...
ماریا: اونجا چه خبره لیا؟..
لیا: هیچی؟...هیچی فقط ما اینجا یه ایفون چهارده داریم...یه مقداری دلار...و سرویس طلا..۲۰۰ گرم طلای آب شده...
ماریا: چی میگی بابا...
ماریا چشم بند رو برداشت و با چیزی که دید شکه شد...تهیونگ اونجا بود...تمام اون آدم هایی که ماریا باهاشون بود و ازشون پول میکشید پشت سرش بودن...
تهیونگ: ها چیه؟...شوکه شدی؟...اینا رو میبینی؟...اینا همشون زخم خورده تو هستن...که تنها گناهشون عاشق بودنه...منم قرار بوده یکی مثل اینا باشم؟...ها؟...میدونی چرا امشب همه مشکی پوشیدیم؟...سیاهتو پوشیدیم خانم ماریا...سیاهت رو پوشیدیم...
ماریا با چشم های اشکی برگشت و رفتم بیرون...توی کوچه بود که تهیونگ بازوش رو گرفت..
تهیونگ: چرا این کارو کردی؟..به خواطر پول...
بعد یه دسته پول پاشید توی صورت دختر...
تهیونگ: بیا اینم پول...حالا گم شو...
تهیونگ برگشت که بره...
ماریا: وایسا...
تهیونگ وایساد و به طرف دختر برگشت...
ماریا: آره...من این کارو میکردم واسه پول...واسه پول این کارو میکردم ولی میدونی چرا؟..چون من صدای هق هق کلی دختر رو شنیدم...صدای شکستن قلب هاشونو شنیدم..
قطره اشکش ریخت در حالی که با عصبانیت حرف میزد...
ماریا: چون صدای هق هق رفیقم از تو گوشم بیرون نمیره...آره من به خواطر پول این کارو کردم...ولی نه...شاید این انتقام بوده...
ماریا برگشت و رفت و یه دفترچه از توی کیفش بیرون افتاد...
...
ادامه دارد...
Love in three seconds💘
Part11
رسیدیم به مکانی که فرستاده بود...همه جا تاریک بود...یه میز اونجا بود که یه شمع روشن بود و کناز شمع یه کارت پستال بود...ماریا کارت رو برداشت...
ماریا:لیا چشم های ماریا رو با چشم بند ببند و بیارش جلو...
لیا: بدش به من این برا منه...
چشمبند رو برداشت و چشم های دختر رو باهاش بست...
لیا: بیا بریم که ایفون ۱۷ نارنجی منتظرته...
لیا دست ماریا رو گرفت و کشیدنش تو
لیا: آهای...کسی اینجا هست؟..چرا برقا خاموشه...
یهو برق ها روشن شد...لیا شوکه شد...
لیا: نه نه نه خاموشش کن...
ماریا: اونجا چه خبره لیا؟..
لیا: هیچی؟...هیچی فقط ما اینجا یه ایفون چهارده داریم...یه مقداری دلار...و سرویس طلا..۲۰۰ گرم طلای آب شده...
ماریا: چی میگی بابا...
ماریا چشم بند رو برداشت و با چیزی که دید شکه شد...تهیونگ اونجا بود...تمام اون آدم هایی که ماریا باهاشون بود و ازشون پول میکشید پشت سرش بودن...
تهیونگ: ها چیه؟...شوکه شدی؟...اینا رو میبینی؟...اینا همشون زخم خورده تو هستن...که تنها گناهشون عاشق بودنه...منم قرار بوده یکی مثل اینا باشم؟...ها؟...میدونی چرا امشب همه مشکی پوشیدیم؟...سیاهتو پوشیدیم خانم ماریا...سیاهت رو پوشیدیم...
ماریا با چشم های اشکی برگشت و رفتم بیرون...توی کوچه بود که تهیونگ بازوش رو گرفت..
تهیونگ: چرا این کارو کردی؟..به خواطر پول...
بعد یه دسته پول پاشید توی صورت دختر...
تهیونگ: بیا اینم پول...حالا گم شو...
تهیونگ برگشت که بره...
ماریا: وایسا...
تهیونگ وایساد و به طرف دختر برگشت...
ماریا: آره...من این کارو میکردم واسه پول...واسه پول این کارو میکردم ولی میدونی چرا؟..چون من صدای هق هق کلی دختر رو شنیدم...صدای شکستن قلب هاشونو شنیدم..
قطره اشکش ریخت در حالی که با عصبانیت حرف میزد...
ماریا: چون صدای هق هق رفیقم از تو گوشم بیرون نمیره...آره من به خواطر پول این کارو کردم...ولی نه...شاید این انتقام بوده...
ماریا برگشت و رفت و یه دفترچه از توی کیفش بیرون افتاد...
...
ادامه دارد...
- ۶۰۹
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط