رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت یازدهم: نفوذ به قلمرویِ ممنوعه (نسخه اصلاحشده)
شب بود؛ از اون شبهایِ سنگین و ساکت که حتی باد هم جرأت نمیکرد لایِ درختا بپیچه. من تویِ عمارتِ جونگکوک بودم، جایی که به قولِ خدمهها، «مرکزِ قدرتِ تاریکِ دنیا» بود. اما من… من فقط یه پسرِ نوجوون بودم که کنجکاوی داشت میکشتش.
شایعاتِ مربوط به حیاطِ پشتیِ عمارت رو شنیده بودم؛ میگفتن اونجا یه روحِ خبیث زندگی میکنه. روحی که سالها پیش، وقتی پدربزرگِ جونگکوک داشت این امپراتوری رو بنا میکرد، سعی کرده بود با یه نفرینِ وحشتناک همهچیز رو نابود کنه. همه میگفتن اون روح هنوز اونجا پرسه میزنه و هرکسی که پاش رو اونجا بذاره، دیگه برنمیگرده.
با خودم گفتم: «بابا بیخیال، همهاش خرافاته!» اما راستش رو بخوای، پاهام موقعِ راه رفتن از استرس میلرزید. با یه چراغقوه کوچیک که از آشپزخونه کش رفته بودم، زدم بیرون. هوایِ حیاطِ پشتی اونقدر سرد بود که نفسم توی هوا یخ میزد. درختایِ کهنسال، مثلِ دستهایِ یه غولِ مرده، سایههایِ ترسناکی رویِ زمین انداخته بودن. بازوهای خودم رو بغل کردم و آروم به سمتِ تاریکی قدم برداشتم. قلبم تویسینهام میکوبید و هر لحظه منتظر بودم یه سایه یا یه شبح جلو روت ظاهر بشه.
داشتم با احتیاط قدم برمیداشتم که یهو… یه صدایی شنیدم. یه صدایِ «کلیک»ِ خفیف، شبیه به مسلح کردنِ سلاح.
نفسم حبس شد. با خودم فکر کردم: «وای نه! حتماً همون روحه!»
نورِ چراغقوه رو انداختم جلو. اما چیزی که دیدم، اصلاً روح نبود. شش نفر مردِ غولپیکر با لباسهایِ مشکیِ نظامی و تجهیزاتِ پیشرفته، درست دور تا دورم رو گرفته بودن. اینا بادیگاردایِ جونگکوک نبودن؛ اونا لباسایِ مخصوصی تنشون بود که هیچ نشونی نداشت. تنم یخ کرد، حس کردم خون تویِ رگهام منجمد شده. اینا کین؟ اینجا چیکار میکنن؟
اونها بدونِ هیچ حرفی آرومآروم بهم نزدیک میشدن. حسِ مرگ رو قشنگ میدیدم. یکی از اونها که هیکلش از بقیه بزرگتر بود، یهو با یه حرکتِ سریع چاقویِ سردش رو درآورد و سمتِ من هجوم آورد. استرسِ خالص! مغزم فلج شده بود، اما انگار بدنم خودش میدونست باید چیکار کنه. ناخودآگاه با یه حرکتِ نیمدایرهای خودم رو عقب کشیدم و جاخالی دادم؛ چاقو فقط لایِ پیراهنم رو پاره کرد و سوزشِ خفیفی روی پوستم حس کردم.شانس آوردم که اونها فکر نمیکردن من بتونم حرکت کنم و جاخالی بدم! همین که اون مرده تعادلش رو از دست داد، یه راه فرارِ کوچیک بینشون باز شد. من مثلِ تیرِ رها شده از کمون، شروع کردم به دویدن. صدایِ خشخش برگها و قدمهای سنگینشون رو پشتِ سرم میشنیدم.
قلبم داشت از تویِ قفسهیِ سینهام بیرون میزد. با تمامِ توان، خودم رو پرت کردم سمتِ درِ بزرگِ چوبیِ عمارت. به محضِ اینکه رسیدم، با لگد در رو باز کردم و خودم رو انداختم تو، و بعد با تمامِ زورم درِ سنگین رو پشتِ سرم کوبیدم و قفلش کردم.
صدایِ «بوم!»ِ وحشتناکی تویِ کلِ عمارت پیچید. انگار بمب منفجر شده باشه!
سکوتِ عمارت یهو شکست. صدایِ دویدنِ خدمهها، جیغِ اونجین که از اتاقِ بغلی با وحشت اومده بود بیرون، و صدایِ محکمِ قدمهایِ کسی که کلِ این قلمرو رو اداره میکرد: جونگکوک.
جونگکوک با چهرهای که توام با تعجب و خشمِ شدید بود، وارد راهرو شد. نگاهش اول چرخید سمتِ خدمههایِ لرزان، بعد افتاد رویِ من. من رویِ زمین ولو شده بودم، عرقکرده، رنگپرده، و با دستهایی که مثلِ بید میلرزید.جونگکوک با گامهای سریع خودش رو به من رسوند، جلو پام زانو زد و بازوهام رو گرفت: «تهیونگ؟ چت شده؟ کی جرات کرده درِ عمارتِ من رو اینجوری بکوبه؟»
من به زور آبِ دهنم رو قورت دادم. نفسم بالا نمیاومد و هقهق میکردم. با انگشتِ لرزونم اشاره کردم سمتِ درِ پشتی: «اونها… اونا تویِ حیاطِ پشتیان… شش نفر بودن… جونگکوک، میخواستن من رو بکشن!»
با این حرفم، انگار زمان متوقف شد. اونجین با چشمهای گرد شده و وحشتزده به من نگاه کرد و دستش رو جلوی دهنش گذاشت. همهی خدمه با ترس به همدیگه نگاه میکردن و زمزمههایِ وحشتزده راه افتاد. هیچکس باور نمیکرد! آخه چطور ممکنه؟ جونگکوک فقط یه رئیس مافیای ساده نبود؛ اون رئیسِ کلِ مافیاهایِ جهان بود! کسی حتی جرأت نداشت به اسمش فکر کنه، چه برسه به اینکه مخفیانه و بدون اجازه پاش رو بذاره توی عمارتش. این نفوذ، همهشون رو تا حد مرگ ترسوند…
[پایان پارت ۱۱]
قسمت یازدهم: نفوذ به قلمرویِ ممنوعه (نسخه اصلاحشده)
شب بود؛ از اون شبهایِ سنگین و ساکت که حتی باد هم جرأت نمیکرد لایِ درختا بپیچه. من تویِ عمارتِ جونگکوک بودم، جایی که به قولِ خدمهها، «مرکزِ قدرتِ تاریکِ دنیا» بود. اما من… من فقط یه پسرِ نوجوون بودم که کنجکاوی داشت میکشتش.
شایعاتِ مربوط به حیاطِ پشتیِ عمارت رو شنیده بودم؛ میگفتن اونجا یه روحِ خبیث زندگی میکنه. روحی که سالها پیش، وقتی پدربزرگِ جونگکوک داشت این امپراتوری رو بنا میکرد، سعی کرده بود با یه نفرینِ وحشتناک همهچیز رو نابود کنه. همه میگفتن اون روح هنوز اونجا پرسه میزنه و هرکسی که پاش رو اونجا بذاره، دیگه برنمیگرده.
با خودم گفتم: «بابا بیخیال، همهاش خرافاته!» اما راستش رو بخوای، پاهام موقعِ راه رفتن از استرس میلرزید. با یه چراغقوه کوچیک که از آشپزخونه کش رفته بودم، زدم بیرون. هوایِ حیاطِ پشتی اونقدر سرد بود که نفسم توی هوا یخ میزد. درختایِ کهنسال، مثلِ دستهایِ یه غولِ مرده، سایههایِ ترسناکی رویِ زمین انداخته بودن. بازوهای خودم رو بغل کردم و آروم به سمتِ تاریکی قدم برداشتم. قلبم تویسینهام میکوبید و هر لحظه منتظر بودم یه سایه یا یه شبح جلو روت ظاهر بشه.
داشتم با احتیاط قدم برمیداشتم که یهو… یه صدایی شنیدم. یه صدایِ «کلیک»ِ خفیف، شبیه به مسلح کردنِ سلاح.
نفسم حبس شد. با خودم فکر کردم: «وای نه! حتماً همون روحه!»
نورِ چراغقوه رو انداختم جلو. اما چیزی که دیدم، اصلاً روح نبود. شش نفر مردِ غولپیکر با لباسهایِ مشکیِ نظامی و تجهیزاتِ پیشرفته، درست دور تا دورم رو گرفته بودن. اینا بادیگاردایِ جونگکوک نبودن؛ اونا لباسایِ مخصوصی تنشون بود که هیچ نشونی نداشت. تنم یخ کرد، حس کردم خون تویِ رگهام منجمد شده. اینا کین؟ اینجا چیکار میکنن؟
اونها بدونِ هیچ حرفی آرومآروم بهم نزدیک میشدن. حسِ مرگ رو قشنگ میدیدم. یکی از اونها که هیکلش از بقیه بزرگتر بود، یهو با یه حرکتِ سریع چاقویِ سردش رو درآورد و سمتِ من هجوم آورد. استرسِ خالص! مغزم فلج شده بود، اما انگار بدنم خودش میدونست باید چیکار کنه. ناخودآگاه با یه حرکتِ نیمدایرهای خودم رو عقب کشیدم و جاخالی دادم؛ چاقو فقط لایِ پیراهنم رو پاره کرد و سوزشِ خفیفی روی پوستم حس کردم.شانس آوردم که اونها فکر نمیکردن من بتونم حرکت کنم و جاخالی بدم! همین که اون مرده تعادلش رو از دست داد، یه راه فرارِ کوچیک بینشون باز شد. من مثلِ تیرِ رها شده از کمون، شروع کردم به دویدن. صدایِ خشخش برگها و قدمهای سنگینشون رو پشتِ سرم میشنیدم.
قلبم داشت از تویِ قفسهیِ سینهام بیرون میزد. با تمامِ توان، خودم رو پرت کردم سمتِ درِ بزرگِ چوبیِ عمارت. به محضِ اینکه رسیدم، با لگد در رو باز کردم و خودم رو انداختم تو، و بعد با تمامِ زورم درِ سنگین رو پشتِ سرم کوبیدم و قفلش کردم.
صدایِ «بوم!»ِ وحشتناکی تویِ کلِ عمارت پیچید. انگار بمب منفجر شده باشه!
سکوتِ عمارت یهو شکست. صدایِ دویدنِ خدمهها، جیغِ اونجین که از اتاقِ بغلی با وحشت اومده بود بیرون، و صدایِ محکمِ قدمهایِ کسی که کلِ این قلمرو رو اداره میکرد: جونگکوک.
جونگکوک با چهرهای که توام با تعجب و خشمِ شدید بود، وارد راهرو شد. نگاهش اول چرخید سمتِ خدمههایِ لرزان، بعد افتاد رویِ من. من رویِ زمین ولو شده بودم، عرقکرده، رنگپرده، و با دستهایی که مثلِ بید میلرزید.جونگکوک با گامهای سریع خودش رو به من رسوند، جلو پام زانو زد و بازوهام رو گرفت: «تهیونگ؟ چت شده؟ کی جرات کرده درِ عمارتِ من رو اینجوری بکوبه؟»
من به زور آبِ دهنم رو قورت دادم. نفسم بالا نمیاومد و هقهق میکردم. با انگشتِ لرزونم اشاره کردم سمتِ درِ پشتی: «اونها… اونا تویِ حیاطِ پشتیان… شش نفر بودن… جونگکوک، میخواستن من رو بکشن!»
با این حرفم، انگار زمان متوقف شد. اونجین با چشمهای گرد شده و وحشتزده به من نگاه کرد و دستش رو جلوی دهنش گذاشت. همهی خدمه با ترس به همدیگه نگاه میکردن و زمزمههایِ وحشتزده راه افتاد. هیچکس باور نمیکرد! آخه چطور ممکنه؟ جونگکوک فقط یه رئیس مافیای ساده نبود؛ اون رئیسِ کلِ مافیاهایِ جهان بود! کسی حتی جرأت نداشت به اسمش فکر کنه، چه برسه به اینکه مخفیانه و بدون اجازه پاش رو بذاره توی عمارتش. این نفوذ، همهشون رو تا حد مرگ ترسوند…
[پایان پارت ۱۱]
- ۲۳۰
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط