رمان: دوست پسرِ روانی
رمان: دوست پسرِ روانی
پارت ۱۱: طعمِ ممنوعهیِ امید
چند ساعت از رفتنِ جونگکوک گذشته بود. صدایِ ماشینش که تویِ حیاط پیچید و دور شد، تنها چیزی بود که بهم فهموند بالاخره از این عمارت لعنتی رفته. سرم به دیوار تکیه داده بود و چشمهام نیمهباز بود که یه صدایِ خیلی خفیف، سکوتِ اتاق رو شکست.
صدایِ لولایِ در نبود… صدایِ پاهایِ لرزونِ کسی بود که سعی داشت آروم حرکت کنه.
چشمهام رو باز کردم. یه دخترِ جوون، یکی از خدمتکارهایِ جدیدِ عمارت، با رنگِ پریده و چشمهایِ ترسخورده وارد شد. یه سینیِ کوچیک تویِ دستش بود. وقتی دید بهش خیره شدم، با صدایِ لرزونی زمزمه کرد:
«خواهش میکنم… بخور. داری میمیری. اگه بمیری، اون همه رو میکُشه…»
اصلاً نپرسیدم چرا داره این کار رو میکنه. گرسنگی و تشنگی، غرورم رو له کرده بود. دستهام میلرزید. با هزار زحمت نشستم و سینی رو جلو کشیدم. بویِ سوپِ گرم و نونِ تازه، اشکهام رو درآورد. انگشتهام رو دراز کردم تا قاشق رو بردارم. همین که اولین قاشق رو به لبم نزدیک کردم، صدایِ ترمزِ یه ماشینِ سنگین، سکوتِ حیاط رو درید.دخترک رنگش مثلِ گچ سفید شد. سینی از دستش لرزید.
«اون… اون برگشت…»
هنوز جمله تموم نشده بود که صدایِ قدمهایِ محکم و آشنایی تویِ راهرو پیچید. قدمهایی که میشناختم؛ سنگین، بیرحم و بیصدا. خدمتکار با وحشت عقبعقب رفت و پشتِ یه پرده قایم شد.
درِ اتاق، با یه ضربهیِ خشن و وحشتناک باز شد.
جونگکوک بود. کتِ سیاهش رو درآورده بود و آستینهایِ پیرهنش تا آرنج بالا زده بود. نگاهش سرد و نفوذناپذیر بود. واردِ اتاق شد، اما نرفت سراغِ من. ایستاد و نگاهش رو چرخوند تویِ اتاق. انگار بویِ غذا رو حس کرده بود. نگاهش ثابت موند رویِ سینیِ غذایی که دستِ من بود… و بعد، چرخید سمتِ گوشهیِ اتاق، جایی که خدمتکارِ بیچاره از ترس داشت میلرزید.
جونگکوک حتی پلک هم نزد. فقط یه لبخندِ فوقالعاده سرد و ترسناک روی لبش نشست. اومد سمتم، دستش رو گذاشت رویِ لبهیِ سینی و با یه حرکت، اون رو از دستم کشید و پرت کرد اونطرفِ اتاق؛ سینی با صدایِ وحشتناکی به دیوار خورد و همهچیز کفِ اتاق پخش شد.
اومد نزدیکتر، انقدر نزدیک که صورتش رو کامل حس میکردم. با صدایِ خیلی آروم و کشیده گفت:«میدونی تهیونگ… من از آدمهایی که به وسایلِ من دست میزنن، متنفرم. ولی از آدمهایی که به “مایملکِ من” غذا میدن تا لجبازیش رو تشویق کنن… بیشتر متنفرم.»
دستش رو دراز کرد و بدون اینکه چشم از من برداره، گوشیاش رو از تویِ جیبش درآورد و با صدایِ سردی رو به فضایِ خالیِ اتاق گفت:
«بیا اینجا.»
[پایان پارت ۱۱]
پارت ۱۱: طعمِ ممنوعهیِ امید
چند ساعت از رفتنِ جونگکوک گذشته بود. صدایِ ماشینش که تویِ حیاط پیچید و دور شد، تنها چیزی بود که بهم فهموند بالاخره از این عمارت لعنتی رفته. سرم به دیوار تکیه داده بود و چشمهام نیمهباز بود که یه صدایِ خیلی خفیف، سکوتِ اتاق رو شکست.
صدایِ لولایِ در نبود… صدایِ پاهایِ لرزونِ کسی بود که سعی داشت آروم حرکت کنه.
چشمهام رو باز کردم. یه دخترِ جوون، یکی از خدمتکارهایِ جدیدِ عمارت، با رنگِ پریده و چشمهایِ ترسخورده وارد شد. یه سینیِ کوچیک تویِ دستش بود. وقتی دید بهش خیره شدم، با صدایِ لرزونی زمزمه کرد:
«خواهش میکنم… بخور. داری میمیری. اگه بمیری، اون همه رو میکُشه…»
اصلاً نپرسیدم چرا داره این کار رو میکنه. گرسنگی و تشنگی، غرورم رو له کرده بود. دستهام میلرزید. با هزار زحمت نشستم و سینی رو جلو کشیدم. بویِ سوپِ گرم و نونِ تازه، اشکهام رو درآورد. انگشتهام رو دراز کردم تا قاشق رو بردارم. همین که اولین قاشق رو به لبم نزدیک کردم، صدایِ ترمزِ یه ماشینِ سنگین، سکوتِ حیاط رو درید.دخترک رنگش مثلِ گچ سفید شد. سینی از دستش لرزید.
«اون… اون برگشت…»
هنوز جمله تموم نشده بود که صدایِ قدمهایِ محکم و آشنایی تویِ راهرو پیچید. قدمهایی که میشناختم؛ سنگین، بیرحم و بیصدا. خدمتکار با وحشت عقبعقب رفت و پشتِ یه پرده قایم شد.
درِ اتاق، با یه ضربهیِ خشن و وحشتناک باز شد.
جونگکوک بود. کتِ سیاهش رو درآورده بود و آستینهایِ پیرهنش تا آرنج بالا زده بود. نگاهش سرد و نفوذناپذیر بود. واردِ اتاق شد، اما نرفت سراغِ من. ایستاد و نگاهش رو چرخوند تویِ اتاق. انگار بویِ غذا رو حس کرده بود. نگاهش ثابت موند رویِ سینیِ غذایی که دستِ من بود… و بعد، چرخید سمتِ گوشهیِ اتاق، جایی که خدمتکارِ بیچاره از ترس داشت میلرزید.
جونگکوک حتی پلک هم نزد. فقط یه لبخندِ فوقالعاده سرد و ترسناک روی لبش نشست. اومد سمتم، دستش رو گذاشت رویِ لبهیِ سینی و با یه حرکت، اون رو از دستم کشید و پرت کرد اونطرفِ اتاق؛ سینی با صدایِ وحشتناکی به دیوار خورد و همهچیز کفِ اتاق پخش شد.
اومد نزدیکتر، انقدر نزدیک که صورتش رو کامل حس میکردم. با صدایِ خیلی آروم و کشیده گفت:«میدونی تهیونگ… من از آدمهایی که به وسایلِ من دست میزنن، متنفرم. ولی از آدمهایی که به “مایملکِ من” غذا میدن تا لجبازیش رو تشویق کنن… بیشتر متنفرم.»
دستش رو دراز کرد و بدون اینکه چشم از من برداره، گوشیاش رو از تویِ جیبش درآورد و با صدایِ سردی رو به فضایِ خالیِ اتاق گفت:
«بیا اینجا.»
[پایان پارت ۱۱]
- ۸۸۲
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط