CALM BUT DANGEROUS PART 5
CALM BUT DANGEROUS PART 5
با صدای جیک جیک پرندهها چشمام بازشد و به اطرافم نگاه کردم...وای نه!! اینجا خوابم برده ،، موبایلم یهو زنگ خورد.
به صفحهش نگاه کردم ، جون سو بود...تلفنو برداشتم
جون سو : جودی! کجایی چرا جواب تلفنتو نمیدی یه نگاه به ساعت بنداز به سرکارت نمیرسی...میخوای بیام دنبالت برسونمت ؟ممکنه ماشین پیدا نکنی!
جودی : او...نه نه لازم نیست شب اینجا خوابم برده بود
جون سو : چی!؟؟ کل شب تو دفترت خوابیده بودی؟.ببینم دیرو کسی اذیتت نکرده که؟
جودی : ...عام نه چرا کسی بخواد اذیتم کنه
جون سو : چونمعمولا تو به هیچ وجه نمیتونی سرکارت بخوابی
یهو یاد اون مرده...کیم تهیونگ افتادم
جودی : عاا نه چیزی نیست فقط یکم خسته بودم
جون سو : اوم باشه...من میخوام برم سرکار چیزی نمیخوای از سر راه برات بگیرم یا صبحونه؟ اصلا چیزی خوردی!؟
جودی : نه نخوردم ولی میرم کافه یچیزی میخورم دیگه ممنون که انقدر نگرانمی ولی فعلا باید برم بای
بدون اینکه بفهمم چی میگه تلفنو قطع کردم...هوف خیلی نگرانیاش رو مخمه کاش تو زندگیم دخالت نکنه
بلند شدم و به طرف در رفتم. دسته در رو پایین کشیدم و با اقا لی،خانوم جانگ و چندتا کارکن دیگه که از دیدن من چشماشون گرد شد
خانکمجانگ : اوه خانوم جود کِی اومدید؟! اصلا ندیدمتون
جودی : خب من دیروز خیلی خشته بودم به خاطر همین شب اینجا خوابم برد
یکی از اون کارکنا یه جوری بهم نگاه کرد که رومو کردم بهش و حرف زدم :
جودی : چیه؟ نمیتونم توی دفتر خودم بخوابم؟
-نه خانوم این چه حرفیه
جودی : خوبه پس..
کمی مکث کردم و ادامه دادم
جودی : من میرم کافه یه چیزی بخورم نگران من نباشید
و بعد لبخندی زدم و رفتم
شرط : ۵۰ کامنت
با صدای جیک جیک پرندهها چشمام بازشد و به اطرافم نگاه کردم...وای نه!! اینجا خوابم برده ،، موبایلم یهو زنگ خورد.
به صفحهش نگاه کردم ، جون سو بود...تلفنو برداشتم
جون سو : جودی! کجایی چرا جواب تلفنتو نمیدی یه نگاه به ساعت بنداز به سرکارت نمیرسی...میخوای بیام دنبالت برسونمت ؟ممکنه ماشین پیدا نکنی!
جودی : او...نه نه لازم نیست شب اینجا خوابم برده بود
جون سو : چی!؟؟ کل شب تو دفترت خوابیده بودی؟.ببینم دیرو کسی اذیتت نکرده که؟
جودی : ...عام نه چرا کسی بخواد اذیتم کنه
جون سو : چونمعمولا تو به هیچ وجه نمیتونی سرکارت بخوابی
یهو یاد اون مرده...کیم تهیونگ افتادم
جودی : عاا نه چیزی نیست فقط یکم خسته بودم
جون سو : اوم باشه...من میخوام برم سرکار چیزی نمیخوای از سر راه برات بگیرم یا صبحونه؟ اصلا چیزی خوردی!؟
جودی : نه نخوردم ولی میرم کافه یچیزی میخورم دیگه ممنون که انقدر نگرانمی ولی فعلا باید برم بای
بدون اینکه بفهمم چی میگه تلفنو قطع کردم...هوف خیلی نگرانیاش رو مخمه کاش تو زندگیم دخالت نکنه
بلند شدم و به طرف در رفتم. دسته در رو پایین کشیدم و با اقا لی،خانوم جانگ و چندتا کارکن دیگه که از دیدن من چشماشون گرد شد
خانکمجانگ : اوه خانوم جود کِی اومدید؟! اصلا ندیدمتون
جودی : خب من دیروز خیلی خشته بودم به خاطر همین شب اینجا خوابم برد
یکی از اون کارکنا یه جوری بهم نگاه کرد که رومو کردم بهش و حرف زدم :
جودی : چیه؟ نمیتونم توی دفتر خودم بخوابم؟
-نه خانوم این چه حرفیه
جودی : خوبه پس..
کمی مکث کردم و ادامه دادم
جودی : من میرم کافه یه چیزی بخورم نگران من نباشید
و بعد لبخندی زدم و رفتم
شرط : ۵۰ کامنت
- ۶۶۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط