قلب های مرده پارت ۴۶
قلب های مرده پارت ۴۶
پارت ۴۵
https://wisgoon.com/v/C8EQWN7SKU
با لبخندی سرد گفت:
- ا.ت ! خوشحالم میبینمت. شنیدم مادرت ازدواج کرده...
مکثی کرد و ادامه داد:
-مطمئنم توهم با من همنظری...از ازدواجشون ناراضی بودی؟
تمام وجودم یخ زد. انگار تمام مهمانی ساکت شده بود. نگاه همه به ما خیره بود.
لبهایم باز شد اما کلمهای بیرون نیامد.
و در همان لحظه، دستی گرم و آشنا کمرم را گرفت و مرا به عقب کشید. صدای جونگکوک از پشت سرم بلند شد، آرام اما مثل تیغ:
- آقای کیم... خوشحالم که یادتون اومد. ولی فکر کنم دختر خانم پارک الان جزوی از خانواده جئون هستند. اگر سوالی دارید، با من مطرح کنید.
چشمان کیم مینجون از پشت عینک برق زد. پوزخندی زد و تعظیم کوچکی کرد.
- البته. خوشحالم که آقای جئون اینقدر از اعضای خانوادهش مراقبت میکنن.
و رفت.
دست جونگکوک رو از روی کمرم برداشتم. قلبم چنان میکوبید که فکر میکردم همه میشنوند.
زیر لب گفتم:
- چرا... چرا اینکارو کردی؟
- گفتم که چشم ازت برنمیدارم.
و رفت سمت بقیه، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
مثل یک شوخی بیرحمانه، احساس میکردم در میان جمعیت، تنها کسی که میتونست نجاتم بده، همان کسی بود که ازش فرار میکردم.
هنوز نمیدونستم این بار اولشه... یا آخرش.
پارت ۴۵
https://wisgoon.com/v/C8EQWN7SKU
با لبخندی سرد گفت:
- ا.ت ! خوشحالم میبینمت. شنیدم مادرت ازدواج کرده...
مکثی کرد و ادامه داد:
-مطمئنم توهم با من همنظری...از ازدواجشون ناراضی بودی؟
تمام وجودم یخ زد. انگار تمام مهمانی ساکت شده بود. نگاه همه به ما خیره بود.
لبهایم باز شد اما کلمهای بیرون نیامد.
و در همان لحظه، دستی گرم و آشنا کمرم را گرفت و مرا به عقب کشید. صدای جونگکوک از پشت سرم بلند شد، آرام اما مثل تیغ:
- آقای کیم... خوشحالم که یادتون اومد. ولی فکر کنم دختر خانم پارک الان جزوی از خانواده جئون هستند. اگر سوالی دارید، با من مطرح کنید.
چشمان کیم مینجون از پشت عینک برق زد. پوزخندی زد و تعظیم کوچکی کرد.
- البته. خوشحالم که آقای جئون اینقدر از اعضای خانوادهش مراقبت میکنن.
و رفت.
دست جونگکوک رو از روی کمرم برداشتم. قلبم چنان میکوبید که فکر میکردم همه میشنوند.
زیر لب گفتم:
- چرا... چرا اینکارو کردی؟
- گفتم که چشم ازت برنمیدارم.
و رفت سمت بقیه، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
مثل یک شوخی بیرحمانه، احساس میکردم در میان جمعیت، تنها کسی که میتونست نجاتم بده، همان کسی بود که ازش فرار میکردم.
هنوز نمیدونستم این بار اولشه... یا آخرش.
- ۵۰۰
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط