قلب های مرده پارت ۴۷
قلب های مرده پارت ۴۷
ناگهان چند خانوادهی دیگر از در ورودی وارد شدند...در ورودی که نمیشه گفت...این عمارت انقدر بزرگ بود که میشه گفت دروازه!
یکی از خانواده ها نگاهشان به من افتاد، مرد با لبخندی ساختگی سر تکان داد. برگشتم و به سمتشان رفتم. نمیفهمیدم این حرفهایی که الان زدم... چرا از دهانم پرید؟ حرفهای مزخرف. جونگکوک درست میگفت. من همه چیز را به تبدیل به مزخرفترین چیزها میکنم. حتی عشق را.
اما مگر چه گزینهای داشتم؟
دور و برم را نگاه کردم. مهمانها آرامآرام در سالن پخش میشدند. بوی عطرهای سنگین و شمعهای معطر همه جا پیچیده بود. خدمتکارها با سینیهای نقرهای میان جمعیت میگشتند و لبخند میزدند. هیچکس به من نگاه نمیکرد. اما من احساس میکردم همه میتوانند پشت صورتم را بخوانند. همه میتوانند ببینند چقدر درونم به هم ریخته است.
خودم را به سمت بوفه کشیدم. لیوانی برداشتم، آب گازدار. گازهای ریز درون لیوان را تماشا کردم. مثل افکار من بودند. میلیونها حباب ریز که معلق بودند، بالا میآمدند، میترکیدند، و ناپدید میشدند. هیچکدام باقی نمیماندند. هیچکدام معنی نداشتند.
و توی گوشم هنوز صدای جونگکوک میپیچید: «من عاشق هرچیز مزخرفیم که راجع به توئه.»
این راست بود؟ یا فقط حرفی بود برای خلاص شدن از دستم؟
به ساعت نگاه کردم. بیست دقیقه از شروع مهمانی گذشته بود. تا الان فقط چند گروه آمده بودند. تازهکار بود. مادرم با آقای جئون کنار در ورودی ایستاده بود و با لبخندی که انگار از روی صورتش دوخته شده بود، از مهمانها استقبال میکرد.
دلم نمیخواست بروم پیششان. دلم نمیخواست جایی باشم که مجبور باشم نقاب بزنم. اما مادرم اگر ببیند من کنار بوفه تنها ایستادهام و به آب گازدار خیره شدهام، تا صبح بهم گیر میداد.
پس لیوان را روی بوفه گذاشتم و دوباره به سمت در ورودی برگشتم. قدم برمیداشتم و لبخند میزدم. یک لبخند. دو لبخند. سه لبخند. مثل یک ربات. مثل عروسکی که کوکش کرده باشند.
زوج جدیدی وارد شدند. مردی با کلاه و زنی با لباس سبز زمردی. بهشان نزدیک شدم.
— خوش اومدید. امیدوارم امشب از مهمونی لذت ببرید.
ناگهان چند خانوادهی دیگر از در ورودی وارد شدند...در ورودی که نمیشه گفت...این عمارت انقدر بزرگ بود که میشه گفت دروازه!
یکی از خانواده ها نگاهشان به من افتاد، مرد با لبخندی ساختگی سر تکان داد. برگشتم و به سمتشان رفتم. نمیفهمیدم این حرفهایی که الان زدم... چرا از دهانم پرید؟ حرفهای مزخرف. جونگکوک درست میگفت. من همه چیز را به تبدیل به مزخرفترین چیزها میکنم. حتی عشق را.
اما مگر چه گزینهای داشتم؟
دور و برم را نگاه کردم. مهمانها آرامآرام در سالن پخش میشدند. بوی عطرهای سنگین و شمعهای معطر همه جا پیچیده بود. خدمتکارها با سینیهای نقرهای میان جمعیت میگشتند و لبخند میزدند. هیچکس به من نگاه نمیکرد. اما من احساس میکردم همه میتوانند پشت صورتم را بخوانند. همه میتوانند ببینند چقدر درونم به هم ریخته است.
خودم را به سمت بوفه کشیدم. لیوانی برداشتم، آب گازدار. گازهای ریز درون لیوان را تماشا کردم. مثل افکار من بودند. میلیونها حباب ریز که معلق بودند، بالا میآمدند، میترکیدند، و ناپدید میشدند. هیچکدام باقی نمیماندند. هیچکدام معنی نداشتند.
و توی گوشم هنوز صدای جونگکوک میپیچید: «من عاشق هرچیز مزخرفیم که راجع به توئه.»
این راست بود؟ یا فقط حرفی بود برای خلاص شدن از دستم؟
به ساعت نگاه کردم. بیست دقیقه از شروع مهمانی گذشته بود. تا الان فقط چند گروه آمده بودند. تازهکار بود. مادرم با آقای جئون کنار در ورودی ایستاده بود و با لبخندی که انگار از روی صورتش دوخته شده بود، از مهمانها استقبال میکرد.
دلم نمیخواست بروم پیششان. دلم نمیخواست جایی باشم که مجبور باشم نقاب بزنم. اما مادرم اگر ببیند من کنار بوفه تنها ایستادهام و به آب گازدار خیره شدهام، تا صبح بهم گیر میداد.
پس لیوان را روی بوفه گذاشتم و دوباره به سمت در ورودی برگشتم. قدم برمیداشتم و لبخند میزدم. یک لبخند. دو لبخند. سه لبخند. مثل یک ربات. مثل عروسکی که کوکش کرده باشند.
زوج جدیدی وارد شدند. مردی با کلاه و زنی با لباس سبز زمردی. بهشان نزدیک شدم.
— خوش اومدید. امیدوارم امشب از مهمونی لذت ببرید.
- ۲۷۹
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط