Calm but dangerous part 2
Calm but dangerous part 2
(ویوی جودی)
جودی : خب اول از همه...چرا اومدید اینجا؟
.. : منتقل شدم
جودی : پس ...میتونید بیشتر از خودتون بگید؟ که چرا به روانشناس اومدید و مشکلتون چیه؟
.. : فکر کردم که باید یکمی به خودم استراحت بدم
خیلی سرد اینو گفت...خندهی کوتاهی کردم و لب زدم:
جودی: آقای محترم اینجا جاییه که بیمارا درمان میشن نه جای استراحت
خیلی خشک مثل اینکه یه تیکه آشغال باشم بهمنگاه کرد و روش رو برگردوند
.. : باید جواب پس بدم بهتون؟
جودی : اوه معلومه که ن...
توی حرفم پرید و یکم صداشو بالا برد
.. : اینجا چه جور جاییه که باید به روانشناس جواب پس بدی؟
جودی : اقای محترم لطفا یکم آروم تر
جوری که انگار به خواست خودش نبود کوتاه اومد
چند دقیقه بینمون سکوت بود که شروع کردم به حرف زدن
جودی : خب خانوادتون مجبورتون کردن بیاین اینجا؟
تند اما سرد گفت:
.. : چرا همچین فکری میکنید؟
با لبخند گفتم
جودی : خب بیشتر کسایی که اومدن پیش من خانواده هاشون مجبورشون کردن..معلومه که همیشه خانواده سلامتی مارو میخوان
.. : اونا مُردن
جودی : اوه...متاسفم
مکث کردم و ادامه دادم
جودی : میتونم دلیل مُردنشونو بدونم؟
لحظه ای اتیشی داخل چشماش دیدم که حس کردم هرلحظه میاد سمتم و خفهم میکنه ،، اما بعدش خیلی خونسرد جواب داد
.. : به خاطر یه تصادف از دنیا رفتن
حرفی نزدم که اون هم چیزی نگفت
جودی : میتونم اسمتونو بدونم؟
هیچی نگفت که حرفمو کامل تر کردم
جودی : فکر کنم قرار باشه زیاد همو ببینیم پس باید اسمتون رو بدونم
.. : کیم تهیونگ
(ویوی جودی)
جودی : خب اول از همه...چرا اومدید اینجا؟
.. : منتقل شدم
جودی : پس ...میتونید بیشتر از خودتون بگید؟ که چرا به روانشناس اومدید و مشکلتون چیه؟
.. : فکر کردم که باید یکمی به خودم استراحت بدم
خیلی سرد اینو گفت...خندهی کوتاهی کردم و لب زدم:
جودی: آقای محترم اینجا جاییه که بیمارا درمان میشن نه جای استراحت
خیلی خشک مثل اینکه یه تیکه آشغال باشم بهمنگاه کرد و روش رو برگردوند
.. : باید جواب پس بدم بهتون؟
جودی : اوه معلومه که ن...
توی حرفم پرید و یکم صداشو بالا برد
.. : اینجا چه جور جاییه که باید به روانشناس جواب پس بدی؟
جودی : اقای محترم لطفا یکم آروم تر
جوری که انگار به خواست خودش نبود کوتاه اومد
چند دقیقه بینمون سکوت بود که شروع کردم به حرف زدن
جودی : خب خانوادتون مجبورتون کردن بیاین اینجا؟
تند اما سرد گفت:
.. : چرا همچین فکری میکنید؟
با لبخند گفتم
جودی : خب بیشتر کسایی که اومدن پیش من خانواده هاشون مجبورشون کردن..معلومه که همیشه خانواده سلامتی مارو میخوان
.. : اونا مُردن
جودی : اوه...متاسفم
مکث کردم و ادامه دادم
جودی : میتونم دلیل مُردنشونو بدونم؟
لحظه ای اتیشی داخل چشماش دیدم که حس کردم هرلحظه میاد سمتم و خفهم میکنه ،، اما بعدش خیلی خونسرد جواب داد
.. : به خاطر یه تصادف از دنیا رفتن
حرفی نزدم که اون هم چیزی نگفت
جودی : میتونم اسمتونو بدونم؟
هیچی نگفت که حرفمو کامل تر کردم
جودی : فکر کنم قرار باشه زیاد همو ببینیم پس باید اسمتون رو بدونم
.. : کیم تهیونگ
- ۵۸۰
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط