Calm but dangerous part 3
Calm but dangerous part 3
(ویو جودی)
تهیونگ: کیم تهیونگ
لبخند زدم و دستمو درازکردم
جودی : من هم جودی هستم...خوشبختم
به دستم و بعد به چشمام نگاه کرد...اثری از خوشحالی یا خنده ندیدم و دستمو عقب کشیدم
جودی : مثل اینکه زیاد اهل دوست پیدا کردن نیستید
تهیونگ : نیومدم اینجا خاله بازی کنم
جا خوردم و زمزمه کردم:
جودی : اوه خب...درست میگید اشتباه از من بود
معلومه اشتباه از منه که انقدر نرم با عوضی مثل این رفتار میکنم
جودی : خب یکم راجب-
حرف نصفه موند و نگاهی به ساعت انداختم
نیم ساعت داشتم باهاش سروکله میزدم و بقیه رو فراموش کردم! پس اقای لی چرا نیومد!!
جودی : خب اقای کیم گمونم وقتتون خیلی وقته تموم شده
تهیونگ : خب که چی؟!
به در اشاره کردم
جودی : بقیه مشتریا منتظرن
تهیونگ : ولی بیرون هیچکی به غیر از من نبود
پوست لبمو کندم...درست میگه
از روی صندلی بلند شدم و قبل از بیرون رفتن لبخندی زدم و گفتم
جودی : کمی منتظر بمونید
از در بیرون رفتم و پشت میز اقای لی رو دیدم که با استرس روی صندلی نشسته بود
به طرفش رفتم
جودی : اوه اقای لی اینجایید چرا سر وقت نیومدد و بهم خبر بدید..
-جود زود باید اون مردو از اینجا بیرون کنیم
جودی: چی شده؟!
-اون قبل از اینکه تو بیای کل مشتریای اینجا رو ترسوند و به زور بیرونشون کرد..کسی هم نتونست جلوش رو بگیره
ابروهام بالا رفت و متعجب پرسیدم
جودی : منظورتون چیه؟ چ..چطوری ؟؟!!!
-چندتا مرد یهو ریختن داخل و وقتی مشتریا گفتن نوبت اونا اوله اون مردا به زور بیرونشون کردن
زمزمه کردم: اما اون بهم گفت کسی به غیر از خودش اونجا نبوده
-ببخشید چی؟
جودی : هیچی...این کار غیر قانونیه !! اون داره مشتریای مارو میپرونه!
اگه خوشتون اومده فردا دوباره پارت میزارم و فیک قلب های مرده هروقت شرطا رسید میزارم
(ویو جودی)
تهیونگ: کیم تهیونگ
لبخند زدم و دستمو درازکردم
جودی : من هم جودی هستم...خوشبختم
به دستم و بعد به چشمام نگاه کرد...اثری از خوشحالی یا خنده ندیدم و دستمو عقب کشیدم
جودی : مثل اینکه زیاد اهل دوست پیدا کردن نیستید
تهیونگ : نیومدم اینجا خاله بازی کنم
جا خوردم و زمزمه کردم:
جودی : اوه خب...درست میگید اشتباه از من بود
معلومه اشتباه از منه که انقدر نرم با عوضی مثل این رفتار میکنم
جودی : خب یکم راجب-
حرف نصفه موند و نگاهی به ساعت انداختم
نیم ساعت داشتم باهاش سروکله میزدم و بقیه رو فراموش کردم! پس اقای لی چرا نیومد!!
جودی : خب اقای کیم گمونم وقتتون خیلی وقته تموم شده
تهیونگ : خب که چی؟!
به در اشاره کردم
جودی : بقیه مشتریا منتظرن
تهیونگ : ولی بیرون هیچکی به غیر از من نبود
پوست لبمو کندم...درست میگه
از روی صندلی بلند شدم و قبل از بیرون رفتن لبخندی زدم و گفتم
جودی : کمی منتظر بمونید
از در بیرون رفتم و پشت میز اقای لی رو دیدم که با استرس روی صندلی نشسته بود
به طرفش رفتم
جودی : اوه اقای لی اینجایید چرا سر وقت نیومدد و بهم خبر بدید..
-جود زود باید اون مردو از اینجا بیرون کنیم
جودی: چی شده؟!
-اون قبل از اینکه تو بیای کل مشتریای اینجا رو ترسوند و به زور بیرونشون کرد..کسی هم نتونست جلوش رو بگیره
ابروهام بالا رفت و متعجب پرسیدم
جودی : منظورتون چیه؟ چ..چطوری ؟؟!!!
-چندتا مرد یهو ریختن داخل و وقتی مشتریا گفتن نوبت اونا اوله اون مردا به زور بیرونشون کردن
زمزمه کردم: اما اون بهم گفت کسی به غیر از خودش اونجا نبوده
-ببخشید چی؟
جودی : هیچی...این کار غیر قانونیه !! اون داره مشتریای مارو میپرونه!
اگه خوشتون اومده فردا دوباره پارت میزارم و فیک قلب های مرده هروقت شرطا رسید میزارم
- ۱.۲k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط