#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۴۰: کنار تخت
قصر سلطنتی برای اولین بار…
ساکت بود.
نه صدای مهمانی.
نه موسیقی.
نه قدم‌های آرام خدمتکارها.
فقط اضطراب.
سنگین و خفه‌کننده.
درمانگاه سلطنتی پر از پزشک‌هایی بود که با عجله رفت‌وآمد می‌کردند، اما هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد بلند حرف بزند.
چون ولیعهد آنجا بود.
و حالش…
افتضاح بود.
جونگ‌کوک روی صندلی کنار تخت سوآ نشسته بود.
آرنج‌هایش روی زانوهایش قرار داشت و دست سوآ هنوز بین انگشت‌هایش بود.
محکم.
انگار اگر رهایش کند، دوباره ناپدید می‌شود.
پزشک ارشد چند لحظه مردد ماند، بعد آرام گفت:
— «اعلیحضرت… باید زخم دستتون هم بخیه بخوره.»
جونگ‌کوک حتی نگاهش هم نکرد.
— «بعداً.»
— «اما خونریزی—»
— «گفتم بعداً.»
پزشک سریع ساکت شد.
هیچ‌کس اصرار نکرد.
چون چشم‌های ولیعهد…
ترسناک‌تر از همیشه بود.
در اتاق باز شد.
هوسوک وارد شد.
پشت سرش نامجون و تهیونگ هم بودند.
تهیونگ تا جونگ‌کوک را دید، زیرلب گفت:
— «وای خدا… شبیه قاتل‌های فیلم‌های مافیایی شده.»
نامجون آرام با آرنج زد به پهلویش.
— «الان وقتش نیست.»
— «کی وقتشه پس؟ وقتی خفتمون کرد؟»
جونگ‌کوک بدون اینکه سر بلند کند گفت:
— «می‌شنوم.»
تهیونگ فوراً صاف ایستاد.
— «خیلی خب، من دیگر هیچ نظری ندارم، ممنون.»
هوسوک آرام به تخت نزدیک شد.
وقتی رنگ پریده‌ی سوآ را دید، فکش قفل شد.
رد کبودی روی مچ دست‌هایش هنوز معلوم بود.
و این کافی بود تا خونش به جوش بیاید.
— «اون حر*و*م*زاده‌ها…»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «همه‌شونو پیدا می‌کنم.»
لحنش آن‌قدر سرد بود که اتاق یخ زد.
نامجون آهسته پرسید:
— «کسی پشتشونه؟»
این بار جونگ‌کوک سکوت کرد.
فقط نگاهش آرام به سمت پنجره رفت.
باران هنوز می‌بارید.
بعد خیلی آرام گفت:
— «آره.»
تهیونگ اخم کرد.
— «کی؟»
چند ثانیه سکوت.
— «هنوز مطمئن نیستم.»
ولی دروغ می‌گفت.
همه فهمیدند.
چون از لحظه‌ای که آن مردها در معدن ترسیده بودند…
جونگ‌کوک دیگر شک نداشت.
فقط هنوز مدرک نداشت.
و در قصر سلطنتی…
بدون مدرک، حتی حقیقت هم خطرناک بود.
در همان لحظه، سوآ خیلی آرام تکان خورد.
همه ساکت شدند.
جونگ‌کوک فوراً خم شد.
— «سوآ؟»
پلک‌های سوآ لرزید.
چند ثانیه طول کشید تا چشم‌هایش باز شود.
گیج بود.
ترسیده بود.
نگاهش بی‌قرار دور اتاق چرخید تا اینکه روی جونگ‌کوک ثابت ماند.
و همان لحظه…
نفسش آرام‌تر شد.
جونگ‌کوک انگار تازه توانست نفس بکشد.
— «هی… هی، من اینجام.»
سوآ به سختی زمزمه کرد:
— «…رفتن؟»
— «همه‌چی تموم شد.»
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید—
سوآ ناگهانی دست جونگ‌کوک را محکم گرفت.
آن‌قدر محکم که حتی خودش هم جا خورد.
چشم‌هایش پر از وحشت شد.
— «نه… نه، اونا… برمی‌گردن…»
جونگ‌کوک فوراً نزدیک‌تر شد.
— «نه. هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه بهت دست بزنه.»
سوآ نفس لرزانی کشید.
— «اون زن…»
اتاق ساکت شد.
هوسوک اخم کرد.
نامجون و تهیونگ سریع به هم نگاه کردند.
اما جونگ‌کوک آرام پرسید:
— «چه زنی؟»
سوآ لب‌های خشک‌شده‌اش را تر کرد.
صدایش ضعیف شنیده می‌شد.
— «صداشو شنیدم…»
قلب جونگ‌کوک آرام و سنگین کوبید.
— «چی گفت؟»
سوآ چشم‌هایش را بست.
انگار حتی یادآوری آن صدا هم می‌ترساندش.
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
— «گفت…تا وقتی اون دختر کنار ولیعهد باشه، قصر آروم نمی‌گیره.»
سکوت کامل*
و تهیونگ زیرلب گفت:
— «اوه… این دیگه خیلی بد شد.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
21 بازنشر
دیدگاه ها (۱۸)

#تاج_و_طوفانپارت ۳۹: خانه، فقط یک نفر بودنور خروجی معدن حالا...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۸: وقتی عشق، وحشی می‌شودصدای نفس‌های سنگین...

تو مال منی...p5

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط