#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۳۸: وقتی عشق، وحشی میشود
صدای نفسهای سنگین داخل تونل پیچیده بود.
خون از کنار ابروی جونگکوک پایین میآمد.
اما انگار خودش هم متوجهش نبود.
چشمهایش فقط روی مردهای روبهرو قفل شده بود.
مرد سوم چاقویی از پشت کمرش بیرون کشید و حمله کرد.
اشتباه بعدی.
جونگکوک مچش را وسط حرکت گرفت.
صدای شکستن استخوان در تونل پیچید.
مرد جیغ کشید.
و همان لحظه جونگکوک با مشت محکمی او را روی زمین انداخت.
رئیس گروه که حالا رنگش پریده بود، عقب رفت.
— «تو… تو دیوونهای—»
جونگکوک آرام جلو رفت.
همین ترسناکترش میکرد.
— «شش روز.»
صدایش پایین و خشن بود.
— «شش روز اونو اینجا نگه داشتین.»
— «شش روز ترسید.»
— «گریه کرد.»
رئیس گروه اسلحهاش را بالا آورد، اما دستش میلرزید.
و جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
آن لبخندی که آدم را مطمئن میکند الان وقت وصیتنامهست.
— «الان نوبت منه.»
مرد ماشه را کشید.
اما قبل از شلیک—
جونگکوک صندلی فلزی کنار دیوار را با لگد پرت کرد سمتش.
صدای گلوله و برخورد فلز همزمان پیچید.
مرد تعادلش را از دست داد.
و ثانیه بعد جونگکوک خودش را روی او انداخت.
ضربهی اول.
دوم.
سوم.
مرد زیر دستش تقریباً بیهوش شده بود.
سوآ با نفسهای بریده از پشت سر زمزمه کرد:
— «جونگکوک…»
و همین کافی بود.
جونگکوک فوراً ایستاد.
انگار صدای او تنها چیزی بود که هنوز میتوانست مهارش کند.
چند ثانیه سکوت مطلق در تونل نشست.
فقط صدای چکیدن آب.
و نفسهای لرزان سوآ.
جونگکوک برگشت سمتش.
و همان لحظه قلبش فشرده شد.
سوآ هنوز روی زمین بود.
رنگش پریدهتر از قبل شده بود.
دستش دور شکمش حلقه شده بود و به سختی نفس میکشید.
جونگکوک فوراً کنارش زانو زد.
— «هی… هی، نگام کن.»
سوآ سعی کرد لبخند بزند.
واقعاً دختره وسط جهنم هم میخواست قوی به نظر برسد. لجباز کوچولو.
— «بردی…»
جونگکوک با ناباوری خندید.
— «تو الان وقت کلکل دیدی؟»
سوآ خیلی آروم گفت:
— «یکم…»
اما جملهاش نصفه ماند چون درد باعث شد چشمهایش بسته شود.
جونگکوک فوراً دستش را پشت گردنش گذاشت.
— «سوآ!»
سوآ آرام گفت:
— «نمیتونم وایستم…»
همین جمله چیزی را داخل جونگکوک شکست.
تمام خشمش ناگهان تبدیل شد به ترس.
ترس واقعی.
او بدون حتی یک ثانیه مکث، یک دستش را زیر زانوهای سوآ برد و دست دیگرش را دور کمرش حلقه کرد.
و بلندش کرد.
خیلی راحت.
انگار اگر لازم بود تمام دنیا را هم بغل میکرد و میبرد.
سوآ از درد آه کوتاهی کشید و ناخودآگاه خودش را به سینهی جونگکوک چسباند.
جونگکوک فوراً آرام در گوشش گفت:
— «ببخش… ببخشید عزیزم…»
سوآ برای چند لحظه بیحرکت ماند.
چشمهای نیمهبازش آرام بالا آمد سمت صورت جونگکوک.
«عزیزم؟»
او هیچوقت اینطوری صدایش نکرده بود.
و بدتر اینکه…
جونگکوک خودش هم انگار نفهمیده بود چه گفته.
چون فقط محکمتر بغلش کرد و اسلحه را با دست دیگرش برداشت.
بعد آرام زمزمه کرد:
— «دیگه تموم شد.»
سوآ خیلی آهسته پرسید:
— «واقعاً؟»
جونگکوک نگاه سردی به مردهای بیهوش روی زمین انداخت.
— «اگر لازم باشه کل این معدن رو روی سرشون خراب میکنم… ولی تو رو میبرم خونه.»
و بعد راه افتاد.
قدمهایش در تونل پیچید.
سوآ ضعیف سرش را روی شانهی او گذاشت.
صدای قلب جونگکوک را میشنید.
برای اولین بار در شش روز گذشته…
احساس امنیت کرد.
درست وقتی نور خروجی معدن از دور دیده شد—
صدای مسلح شدن اسلحهای پشت سرشان پیچید.
جونگکوک فوراً برگشت.
دو مرد دیگر از تاریکی بیرون آمدند.
انگار این معدن ته نداشت.
یکی از مردها اسلحه را مستقیم سمت سوآ گرفت.
— «اون دختر رو بذار زمین.»
سوآ ناخودآگاه لباس جونگکوک را محکمتر گرفت.
اما جونگکوک حتی تکان هم نخورد.
چشمهایش سرد و کشنده روی مردها قفل شده بود.
— «فقط یه نفر پشت این قضیهست.»
مردها ساکت ماندند.
جونگکوک آرام ادامه داد:
— «و وقتی پیداش کنم… خودش آرزو میکنه کاش قبلش مرده بود.»
برای یک لحظه کوتاه…
نگاه مضطرب دو مرد به هم افتاد.
فقط یک ثانیه.
اما جونگکوک همان یک ثانیه را دید.
و فهمید.
این آدمربایی فقط کار چند دزد ساده نبوده.
پشت این ماجرا…
کسی داخل قصر ایستاده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
20 بازنشر
پارت ۳۸: وقتی عشق، وحشی میشود
صدای نفسهای سنگین داخل تونل پیچیده بود.
خون از کنار ابروی جونگکوک پایین میآمد.
اما انگار خودش هم متوجهش نبود.
چشمهایش فقط روی مردهای روبهرو قفل شده بود.
مرد سوم چاقویی از پشت کمرش بیرون کشید و حمله کرد.
اشتباه بعدی.
جونگکوک مچش را وسط حرکت گرفت.
صدای شکستن استخوان در تونل پیچید.
مرد جیغ کشید.
و همان لحظه جونگکوک با مشت محکمی او را روی زمین انداخت.
رئیس گروه که حالا رنگش پریده بود، عقب رفت.
— «تو… تو دیوونهای—»
جونگکوک آرام جلو رفت.
همین ترسناکترش میکرد.
— «شش روز.»
صدایش پایین و خشن بود.
— «شش روز اونو اینجا نگه داشتین.»
— «شش روز ترسید.»
— «گریه کرد.»
رئیس گروه اسلحهاش را بالا آورد، اما دستش میلرزید.
و جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
آن لبخندی که آدم را مطمئن میکند الان وقت وصیتنامهست.
— «الان نوبت منه.»
مرد ماشه را کشید.
اما قبل از شلیک—
جونگکوک صندلی فلزی کنار دیوار را با لگد پرت کرد سمتش.
صدای گلوله و برخورد فلز همزمان پیچید.
مرد تعادلش را از دست داد.
و ثانیه بعد جونگکوک خودش را روی او انداخت.
ضربهی اول.
دوم.
سوم.
مرد زیر دستش تقریباً بیهوش شده بود.
سوآ با نفسهای بریده از پشت سر زمزمه کرد:
— «جونگکوک…»
و همین کافی بود.
جونگکوک فوراً ایستاد.
انگار صدای او تنها چیزی بود که هنوز میتوانست مهارش کند.
چند ثانیه سکوت مطلق در تونل نشست.
فقط صدای چکیدن آب.
و نفسهای لرزان سوآ.
جونگکوک برگشت سمتش.
و همان لحظه قلبش فشرده شد.
سوآ هنوز روی زمین بود.
رنگش پریدهتر از قبل شده بود.
دستش دور شکمش حلقه شده بود و به سختی نفس میکشید.
جونگکوک فوراً کنارش زانو زد.
— «هی… هی، نگام کن.»
سوآ سعی کرد لبخند بزند.
واقعاً دختره وسط جهنم هم میخواست قوی به نظر برسد. لجباز کوچولو.
— «بردی…»
جونگکوک با ناباوری خندید.
— «تو الان وقت کلکل دیدی؟»
سوآ خیلی آروم گفت:
— «یکم…»
اما جملهاش نصفه ماند چون درد باعث شد چشمهایش بسته شود.
جونگکوک فوراً دستش را پشت گردنش گذاشت.
— «سوآ!»
سوآ آرام گفت:
— «نمیتونم وایستم…»
همین جمله چیزی را داخل جونگکوک شکست.
تمام خشمش ناگهان تبدیل شد به ترس.
ترس واقعی.
او بدون حتی یک ثانیه مکث، یک دستش را زیر زانوهای سوآ برد و دست دیگرش را دور کمرش حلقه کرد.
و بلندش کرد.
خیلی راحت.
انگار اگر لازم بود تمام دنیا را هم بغل میکرد و میبرد.
سوآ از درد آه کوتاهی کشید و ناخودآگاه خودش را به سینهی جونگکوک چسباند.
جونگکوک فوراً آرام در گوشش گفت:
— «ببخش… ببخشید عزیزم…»
سوآ برای چند لحظه بیحرکت ماند.
چشمهای نیمهبازش آرام بالا آمد سمت صورت جونگکوک.
«عزیزم؟»
او هیچوقت اینطوری صدایش نکرده بود.
و بدتر اینکه…
جونگکوک خودش هم انگار نفهمیده بود چه گفته.
چون فقط محکمتر بغلش کرد و اسلحه را با دست دیگرش برداشت.
بعد آرام زمزمه کرد:
— «دیگه تموم شد.»
سوآ خیلی آهسته پرسید:
— «واقعاً؟»
جونگکوک نگاه سردی به مردهای بیهوش روی زمین انداخت.
— «اگر لازم باشه کل این معدن رو روی سرشون خراب میکنم… ولی تو رو میبرم خونه.»
و بعد راه افتاد.
قدمهایش در تونل پیچید.
سوآ ضعیف سرش را روی شانهی او گذاشت.
صدای قلب جونگکوک را میشنید.
برای اولین بار در شش روز گذشته…
احساس امنیت کرد.
درست وقتی نور خروجی معدن از دور دیده شد—
صدای مسلح شدن اسلحهای پشت سرشان پیچید.
جونگکوک فوراً برگشت.
دو مرد دیگر از تاریکی بیرون آمدند.
انگار این معدن ته نداشت.
یکی از مردها اسلحه را مستقیم سمت سوآ گرفت.
— «اون دختر رو بذار زمین.»
سوآ ناخودآگاه لباس جونگکوک را محکمتر گرفت.
اما جونگکوک حتی تکان هم نخورد.
چشمهایش سرد و کشنده روی مردها قفل شده بود.
— «فقط یه نفر پشت این قضیهست.»
مردها ساکت ماندند.
جونگکوک آرام ادامه داد:
— «و وقتی پیداش کنم… خودش آرزو میکنه کاش قبلش مرده بود.»
برای یک لحظه کوتاه…
نگاه مضطرب دو مرد به هم افتاد.
فقط یک ثانیه.
اما جونگکوک همان یک ثانیه را دید.
و فهمید.
این آدمربایی فقط کار چند دزد ساده نبوده.
پشت این ماجرا…
کسی داخل قصر ایستاده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
20 بازنشر
- ۷۴۹
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط