#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۴۲: درمانگاه یا میدان جنگ؟
فضای اتاق هنوز متشنج بود.
یه‌جین زیر نگاه سنگین جونگ‌کوک تقریباً یخ زده بود، اما هنوز سعی داشت نقش دختر معصوم و نگران را بازی کند.
— «من فقط می‌خواستم حال دوستمو بپرسم…»
تهیونگ خیلی آهسته زیرلب گفت:
— «دوست؟ آه بله، دقیقاً مثل گرگ و بره.»
نامجون سریع با آرنج کوبید به پهلویش.
— «خفه شو قبل اینکه کشته شیم.»
سوآ روی تخت با استرس ملحفه را چنگ زد.
چون می‌دانست یه‌جین اگر تحت فشار قرار بگیرد…
ممکن است اشتباه کند.
و اشتباه یه‌جین یعنی نزدیک‌تر شدن جونگ‌کوک به حقیقت.
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید—
صدای پاشنه کفش از راهرو آمد.
تند.
عصبی.
خطرناک.
و ثانیه بعد—
در اتاق محکم باز شد.
سوهیون وارد شد.
موهای تیره‌اش کمی به‌هم‌ریخته بود، نفس‌نفس می‌زد و معلوم بود با سرعت خودش را رسانده.
اما به محض اینکه چشمش به یه‌جین افتاد—
ایستاد.
اخم کرد.
و هوا فوراً ده درجه سردتر شد.
— «…تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟»
یه‌جین فوراً حالت مظلوم گرفت.
— «اومدم سوآ رو ببینم.»
سوهیون پوزخند زد.
اوه نه.
آن پوزخند معروفِ «الان دعوا میشه».
— «تو؟ نگرانِ سوآ؟»
— «چه جالب.»
تهیونگ زیرلب:
— «من عاشق این دخترم.»
جونگ‌کوک خسته چشم‌هایش را بست.
احتمالاً داشت در ذهنش شمارش معکوس انفجار را می‌دید.
یه‌جین این بار لحنش تیز شد.
— «حداقل من وقتی دوستم ناپدید شده بود، جایی قایم نشده بودم.»
اووووووف.
اتاق منفجر شد.
سوهیون یک قدم جلو آمد.
— «چی گفتی؟»
— «شنیدی چی گفتم.»
— «جرئت داری دوباره بگو.»
هوسوک فوراً بینشان آمد.
— «هی هی هی—»
اما دیر شده بود.
چون سوهیون تقریباً داشت از چشم‌هایش آتش پرت می‌کرد.
— «تو از اولم از سوآ بدت میومد.»
یه‌جین خندید.
آن خنده مصنوعی اعصاب‌خردکنش.
— «شاید چون برعکس بعضیا، من کور نیستم.»
سوآ زیرلب:
— «اوه نه…»
و دقیقاً همان لحظه—
صدای دویدن از راهرو آمد.
بعد—
میرا مثل موشک وارد اتاق شد.
پشت سرش جیمین و یونگی.
میرا هنوز نفس‌نفس می‌زد.
— «سوآ!!»
تا چشمش به فضای اتاق افتاد، مکث کرد.
نگاهش بین سوهیون و یه‌جین چرخید.
بعد خیلی آرام گفت:
— «…من فقط پنج دقیقه نبودم، چرا اینجا شبیه مسابقه بقا شده؟»
جیمین آه کشید.
— «گفتم دیر رسیدیم.»
یونگی بی‌حوصله به دیوار تکیه داد.
— «روی ده هزار وون شرط می‌بندم تا دو دقیقه دیگه یکی مو می‌کشه.»
تهیونگ فوراً گفت:
— «منم هستم.»
نامجون:
— «شما دوتا واقعاً مشکل دارید.»
اما دعوا حالا جدی‌تر شده بود.
سوهیون مستقیم به یه‌جین اشاره کرد.
— «از اتاق برو بیرون.»
— «و اگر نرم چی؟»
— «خودم بیرونت می‌کنم.»
جونگ‌کوک زیرلب گفت:
— «خدایا…»
و ناگهانی—
یه‌جین با لحن زهرآلود گفت:
— «همه‌تون دور سوآ می‌چرخید انگار خیلی خاصه. در حالی که از وقتی وارد ق...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
22 بازنشر
دیدگاه ها (۳۱)

𝖕𝖆𝖗𝖙24یک روز، لیسا در راهرو بود.مردی جوان از اتاق جلسه بیرون...

White Lotus | Part 26دو روز گذشت...سوآ هنوز تصمیمش را نگرفته...

LESSON

LESSON

𝖕𝖆𝖗𝖙2یازده و پنج دقیقه.لیسا کنار درِ اتاق پذیرایی ایستاده بو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

پارت چهارم: گذشتهاتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.جونگ‌کوک...

پارت دوم | یک قدم تا دشمنباران آرام روی شیشه‌های ماشین می‌زد...

معامله p21جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت نشست.بعد نفس عمیقی کشید....

وقتی باران بند آمدباران از صبح می‌بارید.ات کنار پنجرهٔ کافه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط