#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۴۱: سکوت‌های خطرناک
اتاق هنوز در سکوت فرو رفته بود.
سنگین.
خفه‌کننده.
جونگ‌کوک بدون اینکه پلک بزند به سوآ نگاه می‌کرد.
ضربان قلبش آرام نبود.
چون یک چیز را خوب می‌دانست:
سوآ چیزی را پنهان می‌کرد.
سوآ نفس آرامی کشید و نگاهش را از او دزدید.
اشتباه بزرگی بود.
چون جونگ‌کوک دقیقاً از همان آدم‌هایی بود که کوچک‌ترین تغییر نگاه را هم می‌فهمید.
— «سوآ.»
صدایش آرام بود.
اما خطرناک.
سوآ آهسته گفت:
— «خسته‌م…»
هوسوک فوراً جلو آمد.
— «دیگه بسه. بعداً حرف می‌زنیم.»
اما جونگ‌کوک هنوز نگاهش را از سوآ برنداشت.
چند ثانیه.
طولانی.
و بعد بالاخره دستش را کمی شل کرد.
— «باشه.»
تهیونگ همان پشت خیلی آهسته در گوش نامجون گفت:
— «این باشه از اون باشه‌هایی بود که معنی‌ش اینه: بعداً حسابی بازجویی می‌کنم.»
نامجون زیرلب جواب داد:
— «دقیقاً.»
پزشک‌ها وارد اتاق شدند تا وضعیت سوآ را چک کنند.
و برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، جونگ‌کوک مجبور شد چند قدم از تخت فاصله بگیرد.
ولی فقط چند قدم.
بیشتر نه.
انگار یک نخ نامرئی هنوز او را به سوآ وصل نگه داشته بود.
هوسوک دست به سینه کنار دیوار ایستاده بود و بالاخره مستقیم گفت:
— «تو می‌دونی کی پشت این قضیه‌ست، نه؟»
جونگ‌کوک نگاهش را به او داد.
سرد.
بی‌خواب.
خطرناک.
— «حدس دارم.»
— «و هیچی نمیگی؟»
— «بدون مدرک نمی‌تونم کاری کنم.»
هوسوک با عصبانیت خندید.
— «پس تو این قصر برای نابود کردن یه دختر مدرک لازم نیست، ولی برای مجازات مقصر چرا؟ چه سیستم مسخره‌ای.»
تهیونگ زیرلب گفت:
— «خب… وقتی اینجوری میگی، واقعاً قصر شبیه فصل آخر سریالای کره‌ای میشه.»
هیچ‌کس نخندید.
تهیونگ آرام صاف ایستاد.
— «باشه، فهمیدم. فضای غمگین. ادامه بدید.»
جونگ‌کوک خسته دستش را روی صورتش کشید.
بعد آرام گفت:
— «اگه اشتباه کنم…»
مکث کرد.
و برای اولین بار، چیزی شبیه تردید در صدایش شنیده شد.
— «اون وقت کل خاندان سلطنتی نابود میشه.»
سکوت دوباره برگشت.
چون همه فهمیدند منظورش کیست.
اما هیچ‌کس اسمش را نیاورد.
در همین لحظه—
در اتاق ناگهانی باز شد.
یه‌جین با صورت نگران وارد شد.
لباس سفید ساده‌ای پوشیده بود و چشم‌هایش ظاهراً از گریه قرمز شده بود.
اوه.
چه بازیگر قابلی.
تهیونگ همان لحظه زیرلب گفت:
— «اسکارو بدید به این یکی.»
نامجون سرفه‌ای کرد تا خنده‌اش درنیاید.
یه‌جین مستقیم سمت تخت رفت.
— «سوآ! خدایا… حالت خوبه؟ ما هممون خیلی نگران بودیم…»
اما قبل از اینکه به تخت برسد—
جونگ‌کوک جلویش ایستاد.
فقط یک حرکت ساده بود.
ولی کافی بود تا کل اتاق یخ بزند.
یه‌جین مکث کرد.
لبخندش برای کسری از ثانیه لرزید.
— «ج…جونگ کوک؟»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «کجا میری؟»
— «می‌خواستم سوآ رو ببینم…»
— «از همین فاصله ببین.»
تهیونگ فوراً سرش را پایین انداخت که کسی نبیند دارد لبش را گاز می‌گیرد از خنده
یه‌جین سعی کرد خودش را نبازد.
— «من فقط نگرانشم.»
جونگ‌کوک این بار مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.
فشار نگاهش آن‌قدر سنگین بود که حتی یه‌جین هم برای لحظه‌ای رنگش پرید.
— «جالبه.»
صدایش آرام بود.
همان مدل آرامشی که قبلِ فاجعه می‌آید.
— «چون حس می‌کنم بعضیا زیادی نگرانشن.»
اتاق کاملاً ساکت شد.
و سوآ، روی تخت، برای اولین بار واقعاً ترسید.
نه از آدم‌رباها.
نه از معدن.
از این که جونگ‌کوک داشت کم‌کم به حقیقت نزدیک می‌شد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
21 بازنشر
دیدگاه ها (۲۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۴۲: درمانگاه یا میدان جنگ؟فضای اتاق هنوز مت...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۰: کنار تختقصر سلطنتی برای اولین بار…ساکت ...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۹: خانه، فقط یک نفر بودنور خروجی معدن حالا...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط