#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۳۹: خانه، فقط یک نفر بود
نور خروجی معدن حالا نزدیک بود.
خیلی نزدیک.
اما دو مرد مسلح هنوز راه را بسته بودند.
جونگکوک سوآ را محکمتر در آغوش گرفت.
وزن بدنش را حس میکرد؛ سبکتر از همیشه.
زیادی سبک.
و همین بیشتر میترساندش.
مردی که اسلحه دستش بود دوباره فریاد زد:
— «گفتم بذارش زمین!»
جونگکوک آرام سرش را کج کرد.
خسته بود.
زخمی بود.
دست راستش از شدت ضربهها میسوخت.
اما نگاهش…
هنوز همان نگاه خطرناک قبل را داشت.
— «اگه قراره شلیک کنی… بکن.»
مرد جا خورد.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
— «ولی قبلش خوب فکر کن.»
— «چون اگر گلولهات بهش بخوره…»
صدایش پایین آمد.
— «من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.»
سکوت.
سنگین.
خفهکننده.
حتی مردها هم مردد شدند.
و همان لحظه—
صدای آژیر پلیس از بیرون معدن پیچید.
همه خشکشان زد.
جونگکوک خیلی کوتاه لبخند زد.
تهیونگ.
حتماً تهیونگ ردش را گرفته بود.
یکی از مردها زیرلب فحش داد.
و همین حواسپرتی کافی بود.
جونگکوک اسلحهی روی زمین را با پا سمت خودش کشید، در هوا گرفت و شلیک کرد.
گلوله به دیوار کنار مردها خورد.
اما هدف ترساندن بود، نه کشتن.
دو مرد غریزی خم شدند.
و جونگکوک همان لحظه دوید.
صدای قدمهایش در تونل پیچید.
سوآ از درد نفسش بند آمده بود، اما باز هم خودش را به او چسباند.
نور خروجی بزرگتر شد.
باد سرد شب به صورتشان خورد.
و ثانیه بعد—
از معدن خارج شدند.
ماشینهای پلیس.
چراغهای قرمز و آبی.
صدای فریاد مأمورها.
تهیونگ که وسط باران ایستاده بود، با دیدنشان چشمهایش گرد شد.
— «هی خدا—»
چون وضعیت جونگکوک افتضاح بود.
خون روی صورت و لباسش پخش شده بود.
اما چیزی که نفس همه را گرفت…
سوآ بود که بیحال در آغوشش افتاده بود.
هوسوک از ماشین بیرون پرید.
وقتی خواست به سوآ نزدیک شود، جونگکوک ناخودآگاه عقب کشید.
انگار هنوز حاضر نبود کسی او را از بغلش بگیرد.
هوسوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «بدش به من.»
جونگکوک فوراً جواب داد:
— «نه.»
حتی یک ثانیه فکر نکرد.
سوآ با چشمهای نیمهباز بینشان نگاه کرد.
تهیونگ زیرلب گفت:
— «اوه اوه… الان وقت جنگ غیرتیها نیستا.»
هیچکس توجه نکرد.
هوسوک اخم کرد.
— «تو خودتم زخمیای.»
— «مهم نیست.»
— «جونگکوک—»
— «گفتم مهم نیست.»
صدایش آنقدر خسته و شکسته بود که همه ساکت شدند.
جونگکوک سرش را پایین آورد و به سوآ نگاه کرد.
دست لرزانش آرام موهای خیس او را کنار زد.
— «تا وقتی مطمئن نشم حالش خوبه… ولش نمیکنم.»
سوآ به سختی لبخند کوچکی زد.
و هوسوک…
برای اولین بار چیزی را دید که این چند وقت نمیخواست باور کند.
ولیعهد واقعاً عاشق خواهرش شده بود.
نه از آن عشقهای قشنگ و مرتبِ داستانها.
از آن عشقهای خطرناک.
ویرانگر.
همانهایی که آدم را حاضر میکند قصر را آتش بزند.
آمبولانس نزدیک شد.
اما وقتی امدادگر خواست سوآ را تحویل بگیرد، انگشتهای سوآ ضعیف دور لباس جونگکوک جمع شد.
و خیلی آرام زمزمه کرد:
— «نرو…»
جونگکوک فوراً نزدیکتر شد.
— «هستم.»
سوآ چشمهایش را بست.
— «قول؟»
قلب جونگکوک فشرده شد.
خم شد، پیشانیاش را آرام به پیشانی سوآ چسباند و زیر صدای باران گفت:
— «این بار… هرجا بری، دنبالت میام.»
و تهیونگ همان پشت آهسته به نامجون گفت:
— «این دوتا کل کشورو به جنگ داخلی میکشن.»
نامجون بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بردارد، زیرلب جواب داد:
— «احتمالش زیاده.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
20 بازنشر
پارت ۳۹: خانه، فقط یک نفر بود
نور خروجی معدن حالا نزدیک بود.
خیلی نزدیک.
اما دو مرد مسلح هنوز راه را بسته بودند.
جونگکوک سوآ را محکمتر در آغوش گرفت.
وزن بدنش را حس میکرد؛ سبکتر از همیشه.
زیادی سبک.
و همین بیشتر میترساندش.
مردی که اسلحه دستش بود دوباره فریاد زد:
— «گفتم بذارش زمین!»
جونگکوک آرام سرش را کج کرد.
خسته بود.
زخمی بود.
دست راستش از شدت ضربهها میسوخت.
اما نگاهش…
هنوز همان نگاه خطرناک قبل را داشت.
— «اگه قراره شلیک کنی… بکن.»
مرد جا خورد.
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
— «ولی قبلش خوب فکر کن.»
— «چون اگر گلولهات بهش بخوره…»
صدایش پایین آمد.
— «من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.»
سکوت.
سنگین.
خفهکننده.
حتی مردها هم مردد شدند.
و همان لحظه—
صدای آژیر پلیس از بیرون معدن پیچید.
همه خشکشان زد.
جونگکوک خیلی کوتاه لبخند زد.
تهیونگ.
حتماً تهیونگ ردش را گرفته بود.
یکی از مردها زیرلب فحش داد.
و همین حواسپرتی کافی بود.
جونگکوک اسلحهی روی زمین را با پا سمت خودش کشید، در هوا گرفت و شلیک کرد.
گلوله به دیوار کنار مردها خورد.
اما هدف ترساندن بود، نه کشتن.
دو مرد غریزی خم شدند.
و جونگکوک همان لحظه دوید.
صدای قدمهایش در تونل پیچید.
سوآ از درد نفسش بند آمده بود، اما باز هم خودش را به او چسباند.
نور خروجی بزرگتر شد.
باد سرد شب به صورتشان خورد.
و ثانیه بعد—
از معدن خارج شدند.
ماشینهای پلیس.
چراغهای قرمز و آبی.
صدای فریاد مأمورها.
تهیونگ که وسط باران ایستاده بود، با دیدنشان چشمهایش گرد شد.
— «هی خدا—»
چون وضعیت جونگکوک افتضاح بود.
خون روی صورت و لباسش پخش شده بود.
اما چیزی که نفس همه را گرفت…
سوآ بود که بیحال در آغوشش افتاده بود.
هوسوک از ماشین بیرون پرید.
وقتی خواست به سوآ نزدیک شود، جونگکوک ناخودآگاه عقب کشید.
انگار هنوز حاضر نبود کسی او را از بغلش بگیرد.
هوسوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «بدش به من.»
جونگکوک فوراً جواب داد:
— «نه.»
حتی یک ثانیه فکر نکرد.
سوآ با چشمهای نیمهباز بینشان نگاه کرد.
تهیونگ زیرلب گفت:
— «اوه اوه… الان وقت جنگ غیرتیها نیستا.»
هیچکس توجه نکرد.
هوسوک اخم کرد.
— «تو خودتم زخمیای.»
— «مهم نیست.»
— «جونگکوک—»
— «گفتم مهم نیست.»
صدایش آنقدر خسته و شکسته بود که همه ساکت شدند.
جونگکوک سرش را پایین آورد و به سوآ نگاه کرد.
دست لرزانش آرام موهای خیس او را کنار زد.
— «تا وقتی مطمئن نشم حالش خوبه… ولش نمیکنم.»
سوآ به سختی لبخند کوچکی زد.
و هوسوک…
برای اولین بار چیزی را دید که این چند وقت نمیخواست باور کند.
ولیعهد واقعاً عاشق خواهرش شده بود.
نه از آن عشقهای قشنگ و مرتبِ داستانها.
از آن عشقهای خطرناک.
ویرانگر.
همانهایی که آدم را حاضر میکند قصر را آتش بزند.
آمبولانس نزدیک شد.
اما وقتی امدادگر خواست سوآ را تحویل بگیرد، انگشتهای سوآ ضعیف دور لباس جونگکوک جمع شد.
و خیلی آرام زمزمه کرد:
— «نرو…»
جونگکوک فوراً نزدیکتر شد.
— «هستم.»
سوآ چشمهایش را بست.
— «قول؟»
قلب جونگکوک فشرده شد.
خم شد، پیشانیاش را آرام به پیشانی سوآ چسباند و زیر صدای باران گفت:
— «این بار… هرجا بری، دنبالت میام.»
و تهیونگ همان پشت آهسته به نامجون گفت:
— «این دوتا کل کشورو به جنگ داخلی میکشن.»
نامجون بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بردارد، زیرلب جواب داد:
— «احتمالش زیاده.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
20 بازنشر
- ۷.۱k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط