ادامه پارت ۴۷

فهمیدی؟»

و بعد در رو بست و رفت. اون تنها چیزی که از خودش باقی گذاشت، بویِ تلخِ عطرِ خاصش بود که تو فضایِ اتاق پیچیده بود و اون احساسِ عجیبی که داشت تو سینه‌ام می‌سوخت: اون هنوزم همون‌قدر سنگدل بود، اما این «سنگدلی» دیگه اون‌قدرها هم واقعی به نظر نمی‌رسید. انگار داشت به خودش دروغ می‌گفت، نه به من.
[پایان پارت ۴۷]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۸

پارت ۴۹

پارت ۴۷: مهربونیِ سرداون لحظه‌ای که نگام کرد، یهو انگار یه ک...

پارت ۴۶

ادامه پارت ۲۲

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیستم: عروسکِ شکسته و تهدیدِ آخر 🎭⚠️...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط