پارت ۴۷: مهربونیِ سرد

پارت ۴۷: مهربونیِ سرد
اون لحظه‌ای که نگام کرد، یهو انگار یه کلیدِ برق رو خاموش کرده باشن. تمامِ اون خشمِ وحشی و وحشتِ توی چشماش، تو یک صدمِ ثانیه محو شد. انگار خودش هم ترسید که چقدر آسیب‌پذیر به نظر اومده. صاف ایستاد، شونه‌هاش رو داد عقب و دوباره همون ماسکِ سنگیِ همیشگی‌اش رو کوبید رو صورتش. دیگه اثری از اون جونگ‌کوکی که چند لحظه پیش داشت از نگرانی می‌لرزید نبود.

برگشت سمتِ در که دکتر و بادیگاردها هنوز با ترس اونجا وایساده بودن. با یه صدایِ بلند و تهدیدآمیز که دلم رو لرزوند، داد زد: «همه‌تون گمشید بیرون! همین الان! نمی‌خوام تا صبح ریختِ هیچ‌کدومتون رو دوروبرِ این اتاق ببینم. اگه یه بار دیگه بفهمم دست به سیاه و سفید زده و کسی متوجه نشده، همه‌تون رو به بدترین شکلِ ممکن به خاک سیاه می‌شونم. گمشید!»

اونا با سرعتِ نور فرار کردن و در رو با یه صدایِ تقِ بلند بستن. حالا فقط من موندم و اون. وسطِ اتاق وایساده بود، پشتش رو کرده بود بهم و دستاش رو با شدت مشت کرده بود. فکر کردم شاید الان برگرده، شاید یه کلمه معذرت‌خواهی کنه… ولی اون فقط رفت سراغِ میزِ کنارِ تخت، یه پماد و چندتا باندِ استریل برداشت.

اومد سمتِ تخت. حتی یه بار هم نگام نکرد که ببینه حالمچطوره. وقتی رسید کنارم، با همون لحنِ سرد و دستوریِ همیشگی گفت: «بچرخ. برگرد.»

دلم می‌خواست بهش بگم «نمی‌خواد، خودم درستش می‌کنم»، ولی انقدر بی‌جون بودم که فقط با کلی درد روی شکم چرخیدم. حس کردم کنارِ تخت نشست. دستاش… برخلافِ اون صورتِ سردش، خیلی گرم بود. وقتی پماد رو روی زخم‌هایِ کمرم می‌مالید، با اینکه سعی می‌کرد خشونتِ همیشگی‌اش رو حفظ کنه، ولی دستاش یه جورِ عجیبی می‌لرزید. هر چقدر که سعی می‌کرد با خشونت کارش رو انجام بده، باز هم حرکتش خیلی نرم‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. انگار می‌ترسید اگه فشارِ بیشتری بده، باز هم زخمی‌ام کنه.

«چرا اون کار رو کردی؟» زیرِ لب گفت. نه از رویِ دلسوزی، بیشتر از رویِ کلافگی. صداش پر از عصبانیت بود. «فکر کردی این‌طوری می‌تونی بهم دهن‌کجی کنی؟ با مریض کردنِ خودت؟ داری با اعصابِ من بازی می‌کنی یا چی؟»

با صدایی که از تهِ گلو میومد گفتم: «من… من واقعاً نخواستم مریض بشم، فقط… فقط خیلی درد داشتم.»«ساکت باش.» پماد رو با شدت بیشتری روی زخم کشید، ولی بعد انگار خودش ترسید که درد داشته باشم، بلافاصله دستش رو سبک کرد و آروم‌تر ماساژ داد. این تضادِ حرکاتش دیوانه‌ام می‌کرد. «دیگه حماقت نکن تهیونگ. حالم از این وضعیت به هم می‌خوره. یه بار دیگه بفهمم داری از دستوراتم سرپیچی می‌کنی یا چیزی رو ازم قایم می‌کنی، این دفعه…»

حرفش رو نصفه گذاشت. سکوت کرد. باند رو با دقتِ وسواس‌گونه‌ای روی کمرم چسبوند. انگار داشت سعی می‌کرد با این کار، همه‌یِ اون خشم و ترس و کلافگی‌ای که تو وجودش بود رو خالی کنه. او حتی یک لحظه هم نپرسید “درد داری؟” یا “الان بهتری؟”. اون داشت کارِ خودش رو می‌کرد، ولی معلوم بود که چقدر کلافه‌ست؛ کلافه از اینکه نمی‌تونه هم اون رئیسِ بی‌رحمِ مافیا باشه و هم اون کسی که دلش می‌خواد بیاد بغلم کنه و بگه غلط کردم.

وقتی کارش تموم شد، بلند شد. دستاش رو با یه دستمال تمیز کرد و حتی یک نگاهِ کوتاه هم بهم ننداخت. رفت سمتِ در. قبل از اینکه بره بیرون، دستش رو گذاشت روی دستگیره و بدون اینکه برگرده، یه جمله‌یِ خشک گفت: «قرصات رو می‌خورن. بخواب. تا فردا حق نداری از این اتاق بیای بیرون.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۴۷

پارت ۴۶

پارت ۴۵

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و پنجم: مراقبتِ سمی، طلوعِ کابو...

ادامه پارت ۲۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط