📖 رمان: گرفتار تو ✨
📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت بیستم: عروسکِ شکسته و تهدیدِ آخر 🎭⚠️
[دیدگاه تهیونگ]
وقتی چشمام رو باز کردم، اولین چیزی که حس کردم، سرمایِ کشندهای بود که انگار از لایِ دیوارهای سیمانیِ اتاق به استخونهام نفوذ میکرد. بدنم… بدنم مالِ من نبود. هر تیکهاش که میخواستم تکون بدم، انگار هزارتا سوزنِ داغ توش فرو میکردن. اما عجیب بود… درد رو حس میکردم، ولی انگار از یه آدمِ دیگه بود. انگار من نبودم که داشتم زجر میکشیدم.
به سقفِ تاریک و نمورِ اتاق خیره شدم. نه اشکی بود، نه نالهای، نه حتی ترسی. فقط یه خلأِ بزرگ، یه گودالِ عمیق و سیاه توی وجودم بود که همهچیز رو بلعیده بود. حتی فکر کردن به فرار، به اونجین، به کتکهای جونگکوک… همهاش برام بیمعنی شده بود. مثلِ یه عروسکِ پارچهای که پرزهاش ریخته و گوشهٔ یه اتاقِ متروکه افتاده، همونقدر پوچ، همونقدر بیاستفاده.
صدایِ باز شدنِ درِ سنگینِ فلزی توی فضایِ کوچیکِ اتاق پیچید. صدایِ قدمهایِ محکم و منظمی روی زمین کشیده شد. میدونستم کیه. عطرش… اون عطرِ سرد و تلخِ لعنتی که همیشه مثلِ یه طنابِ دار دورِ گلوم پیچیده بود، زودتر از خودش واردِ اتاق شد.
پارت بیستم: عروسکِ شکسته و تهدیدِ آخر 🎭⚠️
[دیدگاه تهیونگ]
وقتی چشمام رو باز کردم، اولین چیزی که حس کردم، سرمایِ کشندهای بود که انگار از لایِ دیوارهای سیمانیِ اتاق به استخونهام نفوذ میکرد. بدنم… بدنم مالِ من نبود. هر تیکهاش که میخواستم تکون بدم، انگار هزارتا سوزنِ داغ توش فرو میکردن. اما عجیب بود… درد رو حس میکردم، ولی انگار از یه آدمِ دیگه بود. انگار من نبودم که داشتم زجر میکشیدم.
به سقفِ تاریک و نمورِ اتاق خیره شدم. نه اشکی بود، نه نالهای، نه حتی ترسی. فقط یه خلأِ بزرگ، یه گودالِ عمیق و سیاه توی وجودم بود که همهچیز رو بلعیده بود. حتی فکر کردن به فرار، به اونجین، به کتکهای جونگکوک… همهاش برام بیمعنی شده بود. مثلِ یه عروسکِ پارچهای که پرزهاش ریخته و گوشهٔ یه اتاقِ متروکه افتاده، همونقدر پوچ، همونقدر بیاستفاده.
صدایِ باز شدنِ درِ سنگینِ فلزی توی فضایِ کوچیکِ اتاق پیچید. صدایِ قدمهایِ محکم و منظمی روی زمین کشیده شد. میدونستم کیه. عطرش… اون عطرِ سرد و تلخِ لعنتی که همیشه مثلِ یه طنابِ دار دورِ گلوم پیچیده بود، زودتر از خودش واردِ اتاق شد.
- ۲۶۸
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط