پارت ۴۶

پارت ۴۶: طوفانِ خشمِ سرخ
تاریکیِ توی سرم داشت کم‌کم رنگ می‌گرفت. اولین چیزی که حس کردم، یه دردِ نبض‌دار و سنگین توی کلِ بدنم بود. انگار هر سلولِ بدنم داشت با هم دعوا می‌کردن. بوی تندِ ضدعفونی‌کننده و دارو، همون اولین چیزی بود که بینی‌ام رو درگیر کرد.

تکون خوردم و یه ناله‌یِ دردمند از گلوم در رفت. چشام رو که باز کردم، نورِ ملایمِ یه آباژور توی اتاقم رو می‌دیدم. اما یه چیزی درست نبود… اتاق خیلی ساکت بود، یه سکوتِ سنگین که انگار پر از استرس بود.

همون موقع، صدایِ داد و بیدادِ وحشتناکی از توی راهرو شنیدم. صداها جوری بود که انگار یه جنگِ تمام‌عیار راه افتاده. صدایِ جیغ و دادِ جونگ‌کوک بود. اون صدایِ بم و قدرتمندش که همیشه با آرامشِ ترسناکی حرف می‌زد، حالا مثل یه طوفانِ خشمگین توی دیوارها می‌پیچید.

«من گفتم چی؟! گفتم باید تحتِ نظر باشه! مگه چقدر باید جثه‌یِ آدم رو از پا دربیارید تا بفهمید یه چیزِ غیرعادی پیش اومده؟!»

صدایِ برخوردِ چیزی به در یا دیوار اومد. انگار داشت یه چیزی رو با شدت پرت می‌کرد. بعد صدایِ دکتر اومد که با لکنت و ترس می‌گفت: «جناب رئیس، ما واقعاً متأسفیم… ما فکرکردیم فقط کمی خستگیه، هرگز فکر نمی‌کردیم حالش این‌قدر…»

«فکر نمی‌کردید؟!» صدای جونگ‌کوک مثل یه شلاق توی گوشم خورد. «وظیفه‌یِ شما این نیست که فکر کنید! وظیفه‌یِ شما اینه که حواس‌تون به هر چیزی که توی این خونه اتفاق می‌افته باشه! اگه یه بارِ دیگه بفهمم کسی از بی‌خیالیِ خودش باعث شده اون حالش بدتر بشه، همه‌تون رو با همین دست‌هایِ خودتون به خاک سیاه می‌کشانم!»

سعی کردم بلند بشم. می‌خواستم ببینم چه خبره. «جـ… جونگ‌کوک؟» با صدایی که مثل یه پچ‌پچِ ضعیف بود، صداش زدم.

یهو همه ساکت شدن. سکوتی که از سکوتِ قبل از انفجار هم ترسناک‌تر بود.

صدایِ قدم‌های سنگین و سریع رو شنیدم که به سمتِ تختم اومد. در با شدت باز شد. جونگ‌کوک وارد شد. صورتش از خشم سرخ شده بود، نفس‌نفس می‌زد و چشماش… چشماش یه جوری بود که انگار همین الان از یه جهنم برگشته.

وقتی چشمش به من افتاد که روی تخت افتاده بودم، اون خشمِ وحشی، یهو تغییر کرد. انگار یه ترمزِ ناگهانی زده باشه.اون خشم تبدیل شد به یه جور وحشتِ مهارنشدنی.

بدون اینکه حرفی بزنه، پرید کنارِ تخت و دست‌هایِ لرزونش رو دورِ صورتم کشید. «تهیونگ… داری با من حرف می‌زنی؟» صداش دیگه اون رئیسِ مافیایِ بی‌رحم نبود؛ یه آدمِ درهم‌شکسته بود که داشت با دیدنِ وضعیتِ من، از درون می‌پاشید.

دستش رو برد سمتِ پتو و با بی‌احتیاطیِ زیاد، لبه‌یِ لباسِ من رو بالا زد تا ببینه زخم‌ها چطورن. وقتی چشمش به جایِ کبود و سرخ‌شده‌یِ کمرم افتاد، یه ناله‌یِ خفه از تهِ گلوش دراومد. انگار خودش بود که اون ضربه‌ها رو خورده بود.

«اینا… اینا چیه؟» با صدایی که داشت می‌لرزید، زیرِ لب گفت. انگار داشت از خودش می‌پرسید. اون لحظه فهمیدم؛ اون تمامِ این مدت داشت با بی‌تفاوتیِ خودش مبارزه می‌کرد، اما وقتی دید من واقعاً دارم از دستش می‌رم، اون دیوارِ سنگیِ دورِ قلبش، با یه ضربه‌یِ ساده‌یِ دردِ من، فرو ریخت.

من با چشمایِ خیس و بی‌حالی بهش نگاه کردم. می‌خواستم بگم “بسه دیگه، منو رها کن”، ولی فقط تونستم دستش رو که رویِ گونه‌ام بود، محکم بگیرم.
[پایان پارت۴۶]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۵

پارت ۴۴

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۸: سایه‌یِ در پنجرهصدایِ برخوردِ سنگینی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط