ادامه پارت ۲۲

جونگ‌کوک یهو خندید. یه خندهٔ کریه و بلند. اومد درست بالایِ سرم، طوری که سایه‌اش کلِ بدنم رو پوشوند.

«بکُشمت؟ نه تهیونگ. تازه بازی شروع شده. تو الان دیگه نه تنها یه عروسکِ مطیع نیستی، بلکه یه عروسکِ شورشی هم هستی. و می‌دونی… عروسک‌هایِ شورشی، نیاز به تعمیراتِ اساسی‌تری دارن.»

دستش رو برد سمتِ گردنم. فشارش داد، نه اون‌قدر که خفه بشم، اما اون‌قدر که نفسم بند بیاد.

«امروز… امروز قراره یاد بگیری که وقتی من اجازه میدم با خواهرت حرف بزنی، باید اون‌قدر بی‌نقص باشی که حتی خودش هم شک نکنه. و اگه نتونی… فردا، اون‌جین رو جلوت می‌نِشونمش و مجبورش می‌کنم ببینه چطور دارم داداشِ عزیزتر از جانش رو به زانو در میارم.»

چشمام رو بستم. سنگینیِ وحشتناکی رویِ سینه‌ام بود. این دیگه زندگی نبود. این یه کابوسِ بی‌پایان بود. جونگ‌کوک دستش رو از رویِ گردنم برداشت، اما نگاهش هنوز همون‌قدر ترسناک بود.

«حالا… بخواب. چون فردا، روزِ سختی برایِ هردومونه.»

در رو بست و من رو با این حقیقتِ تلخ توی تاریکیِ اتاق تنها گذاشت: اون‌جین رو بازیچه کرده بود، و من… من دیگه هیچ راهِ فراری نداشتم.

[ادامه در پارت ۲۳]
دیدگاه ها (۰)

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔س...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و چهارم: سمفونیِ سکوت و اعترافِ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و دوم: نقابِ شیشه‌ای و حقیقتِ ت...

ادامه پارت ۲۱

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۱: تیکه‌های پازل(بخش اول)در که پشت سر سوآ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط