### پارت ۳: سایهای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)
### پارت ۳: سایهای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)
فکر میکردم وقتی به آپارتمانم برسم، قفلها میتونن بینِ من و اون دنیایِ وحشتناکی که جونگکوک توش بود، فاصله بندازن. احمقانه بود. وقتی کلید رو توی قفل چرخوندم، حس کردم انگار یه چیزی تویِ خونهام عوض شده. نورِ ضعیفِ چراغِ خیابون از پشتِ پردهها میتابید و سایههایِ کشیده رویِ دیوار میساخت.
همون موقع، صدایِ سردِ بماش از تویِ تاریکیِ اتاقِ نشیمن شنیده شد: «قفلها برایِ آدمهایِ غریبهست ماریا. نه برایِ من.»
قلبم ریخت. جونگکوک روی مبلِ من نشسته بود، در حالی که یه لیوانِ ویسکی تویِ دستش بود. انگار خونهیِ خودش بود. از ترس نَفسم بند اومد. چطور وارد شده بود؟ چطور انقدر راحت بود؟
بلند شد و به سمتم اومد. حرکتش آروم بود، مثلِ یه پلنگ که شکارش رو گوشه گیر انداخته. پشتم خورد به درِ بسته. خواست عقبنشینی کنه، اما اون دستش رو دو طرفِ سرم کوبید رویِ در و فضایِ فرارم رو بست.
با صدایِ خشداری گفت: «ترسیدی؟»
سعی کردم صدام نلرزه: «تو... تو چطور اومدی اینجا؟ برو بیرون.»
اون خندهیِ کوتاهی کرد که بویِ خطر میداد. «من همیشه اینجام. همیشه مراقبم که کی بهت نزدیک میشه، کی بهت فکر میکنه... و کی جرأت میکنه بهت نگاهِ چپ بندازه.» نگاهش روی لبهام قفل شد. ترس هنوز تویِ وجودم بود، اما یه چیزِ دیگه هم داشت جوونه میزد؛ یه کششِ ممنوعه که باعث میشد نتونم ازش چشم بردارم.
جونگکوک فاصله رو کمتر کرد. انگار میخواست بهم نشون بده که «مالکیت» یعنی چی. بوسهاش اینبار نه خشن بود و نه عجولانه. یک بوسهیِ مالکانه و عمیق بود که انگار داشت مُهرِ مالکیتش رو رویِ من میزد. وقتی عقب کشید، نفسنفس میزدیم.
پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و زمزمه کرد: «اینجا دیگه دنیایِ تو نیست. اینجا پناهگاهِ منه. و تو... تو قرار نیست دیگه هیچوقت تنها باشی.»
ترس؟ بله، هنوز از این حجم از کنترل میترسیدم. اما وقتی دستِ گرمش رویِ کمرم نشست و من رو به سمتِ اتاقِ خواب هدایت کرد، فهمیدم که دیگه راهِ برگشتی نیست. اون من رو تسخیر کرده بود.
فکر میکردم وقتی به آپارتمانم برسم، قفلها میتونن بینِ من و اون دنیایِ وحشتناکی که جونگکوک توش بود، فاصله بندازن. احمقانه بود. وقتی کلید رو توی قفل چرخوندم، حس کردم انگار یه چیزی تویِ خونهام عوض شده. نورِ ضعیفِ چراغِ خیابون از پشتِ پردهها میتابید و سایههایِ کشیده رویِ دیوار میساخت.
همون موقع، صدایِ سردِ بماش از تویِ تاریکیِ اتاقِ نشیمن شنیده شد: «قفلها برایِ آدمهایِ غریبهست ماریا. نه برایِ من.»
قلبم ریخت. جونگکوک روی مبلِ من نشسته بود، در حالی که یه لیوانِ ویسکی تویِ دستش بود. انگار خونهیِ خودش بود. از ترس نَفسم بند اومد. چطور وارد شده بود؟ چطور انقدر راحت بود؟
بلند شد و به سمتم اومد. حرکتش آروم بود، مثلِ یه پلنگ که شکارش رو گوشه گیر انداخته. پشتم خورد به درِ بسته. خواست عقبنشینی کنه، اما اون دستش رو دو طرفِ سرم کوبید رویِ در و فضایِ فرارم رو بست.
با صدایِ خشداری گفت: «ترسیدی؟»
سعی کردم صدام نلرزه: «تو... تو چطور اومدی اینجا؟ برو بیرون.»
اون خندهیِ کوتاهی کرد که بویِ خطر میداد. «من همیشه اینجام. همیشه مراقبم که کی بهت نزدیک میشه، کی بهت فکر میکنه... و کی جرأت میکنه بهت نگاهِ چپ بندازه.» نگاهش روی لبهام قفل شد. ترس هنوز تویِ وجودم بود، اما یه چیزِ دیگه هم داشت جوونه میزد؛ یه کششِ ممنوعه که باعث میشد نتونم ازش چشم بردارم.
جونگکوک فاصله رو کمتر کرد. انگار میخواست بهم نشون بده که «مالکیت» یعنی چی. بوسهاش اینبار نه خشن بود و نه عجولانه. یک بوسهیِ مالکانه و عمیق بود که انگار داشت مُهرِ مالکیتش رو رویِ من میزد. وقتی عقب کشید، نفسنفس میزدیم.
پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و زمزمه کرد: «اینجا دیگه دنیایِ تو نیست. اینجا پناهگاهِ منه. و تو... تو قرار نیست دیگه هیچوقت تنها باشی.»
ترس؟ بله، هنوز از این حجم از کنترل میترسیدم. اما وقتی دستِ گرمش رویِ کمرم نشست و من رو به سمتِ اتاقِ خواب هدایت کرد، فهمیدم که دیگه راهِ برگشتی نیست. اون من رو تسخیر کرده بود.
- ۶۴۰
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط