پارت ۳۵

پارت ۳۵: پذیرفتنِ دنیایِ جدید (رام شدن)
وقتی برگشتیم عمارت، کیسه‌هایِ خرید رو گذاشتم روی تختِ اون‌جین و رفتم سمتِ سالن. اون‌جین داشت با وسایلِ جدیدش بازی می‌کرد و دیگه خبری از ترسِ تویِ چشم‌هاش نبود. جونگ‌کوک هم رفته بود تویِ اتاق‌کارش.

راستش رو بخوای، دیگه نه می‌لرزیدم، نه دلم می‌خواست فرار کنم، نه حتی منتظر بودم یه اتفاقِ عجیب بیفته. خسته بودم. اون‌قدر خسته که حس می‌کردم تمامِ اون جنگیدن‌ها، تمامِ اون “ببخشید” گفتن‌ها و تمامِ اون‌ شب‌هایی که با ترسِ زنجیرها بیدار می‌موندم، انگار مالِ یه نفرِ دیگه بود. من بالاخره پذیرفتم؛ پذیرفتم که دیگه نمی‌تونم برگردم به اون زندگیِ آرومِ قبلی. این زندگی، این عمارت، این آدم… اینا دیگه واقعیتِ من بودن.

درو باز کردم و رفتم تو اتاق‌کارِ جونگ‌کوک. پشتِ میزش نشسته بود و داشت یه سری پرونده‌یِ سنگین رو نگاه می‌کرد. وقتی وارد شدم، سرش رو بلند کرد. نگاهش یه جورایی تعجب‌زده بود، چون هیچ‌وقت بدونِ اجازه یا بدونِ اینکه اون بخواد، واردِ حریمِ خصوصی‌ش نمی‌شدم.

یه سینی کوچیک که برامون چای آورده بودن رو گذاشتم رویِ گوشه‌یِ میزش. با آرامش گفتم: «خسته نباشی.»

جونگ‌کوک پرونده‌ها رو بست و با دقت نگام کرد. «چیزی شده؟»

نشستم رویِ صندلیِ روبروش. نه با ترس، نه با غرور. فقط با یه حسِ پذیرا بودن. دستام رو گذاشتم روی میز. «نه، هیچی نشده. فقط… خسته شدم از اینکه همش تو دنیایِ خودم باشم و تو دنیایِ تو. من… من می‌خوام یاد بگیرم. می‌خوام بدونم تو با این همه کار و این همه آدم چیکار می‌کنی.»

جونگ‌کوک یه ابروش رو داد بالا. انگار داشت می‌سنجید که آیا دوباره دارم بازی درمیارم یا نه، ولی وقتی نگاهِ بی‌تفاوت و آرومِ من رو دید، قشنگ متوجه شد که دیگه خبری از اون تهیونگِ سرکش نیست. دستاش رو گره کرد تو هم. «می‌خوای بدونی؟ واقعاً می‌خوای؟»

«آره.» صدام صاف و محکم بود. «دیگه نمی‌خوام ازت بترسم. تو گفتی من مالِ توأم، مگه نه؟ خب، اگه قرارِ مالِ تو باشم، حداقل بذار بدونم تو چه دنیایی زندگی می‌کنی. نمی‌خوام وقتی حرف می‌زنی، فقط یه بیگانه باشم که داره به یه غریبه گوش میده.»

جونگ‌کوک که اصلاً انتظارِ چنین چیزی رو نداشت، یه لبخندِ کمرنگ و واقعی زد. دستش رو دراز کرد و انگشتش رو کشید رویِ پوستِ دستم. «خُب… اگه واقعاً این‌طوری فکر می‌کنی، باید بدونی که این دنیایِ ساده‌ای نیست، تهیونگ. اینجا قانونِ خودش رو داره.»

اون شروع کرد به توضیح دادنِ یه سری مسائلِ کاری. نه چیزِخیلی خطرناک، ولی یه چیزهایی درباره‌یِ مدیریتِ عمارت و آدم‌هایی که باهاشون در ارتباط بود. من گوش دادم. دقیق گوش دادم. این اولین باری بود که حس می‌کردم واقعاً دارم “رام” میشم. اون‌قدر برام مهم بود که بتونم کنارش باشم و حرف‌هاش رو بفهمم که تمامِ اون حسِ بدِ اسارت، جاش رو داد به یه حسِ عجیبِ تعلق.

وقتی حرف‌هاش تموم شد، گفتم: «فهمیدم. حالا می‌تونم کمکت کنم؟ مثلاً این لیستِ مخارجِ عمارت رو برات مرتب کنم؟»

جونگ‌کوک با تعجب نگام کرد، ولی بعد خندید. «باشه. ولی باید حواست باشه، وقتی واردِ این بازی بشی، دیگه راهِ برگشتی نیست. مطمئنی؟»

به چشماش نگاه کردم. اون چشم‌ها دیگه برام ترسناک نبودن، برام آشنا بودن. «مطمئنم. من دیگه مالِ خودمم نیستم، جونگ‌کوک. من مالِ توأم. پس بذار لااقل یه همراهِ خوب باشم.»

جونگ‌کوک پرونده رو داد دستم. وقتی داشتم شروع می‌کردم به مرتب کردنِ کاغذها، دستش رو گذاشت رویِ شونه‌ام و فشاریِ آروم داد. این اولین بار بود که حس می‌کردم اون نه یه شکنجه‌گر، بلکه کسیه که واقعاً بهش “تعلق” دارم. من کاملاً، و با رضایتِ کامل، رام شده بودم.
[پایان پارت ۳۵]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۶: آرامش در قلبِ طوفانصبح که بیدار شدم، حسِ خیلی خوبی ...

پارت ۳۷: مهرِ تأیید بر یک زندگیِ مشترکعصر بود و نورِ نارنجیِ...

ادامه پارت ۳۴

پارت ۳۴: تله‌ی نامرئیوقتی رسیدیم به اون پاساژِ لوکس و بزرگِ ...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط