part: 6

part: 6
♤درخواستی ♤


ویو یوون.

با هرقدمی که جلو میومد من هم عقب میرفتم، ترسیده بود، این تهیونگی که الان جلومه با اونی که قبلا میدیدن زمین تا اسمون فرق داشت. خنده وحشتناکی روی لبش بود، الان دقیقا شده بود مثل روانی ها.


قبل فرشته الان شیطان
قبلا زندگی الان مرگ
قبلا بهشت الان جهنم
قبلا شکر الان زهر

خوردم به دیوار داشت نزدیک و نزدیک تر میشد

+ازم چی میخای؟ چرا اومدی اینجا؟ اصلا چرا اومدی؟(ترسیده)

_اروم باش عروسکم، اومدم دنبال تو.

+ازت خواهش میکنم برگرد، التماست میکنم.

_من اگه چیزیا بخام تا تهش میرم، الانم با زبون خوش میای یا با زور ببرمت؟

چون ترسیده بود حاضر بودم هر کاری بکنم ولی نزدیکم نشه، از میز بغلم یه گلدون برداشتم و برت کردم سمتش که شاید جلو نیاد.


گلدون خورد توی سرش، سرش خو**نی شد، چهرش تغییر کرد. عصبی شد، تند تر اومد سمتم، خواستم بدوئم از بغل رد که یهو دستم گرفت و منا محکم توی بغلش قفل کرد.

+توراخدا ولم کن(گریه)

_بد کاری کردی عروسک

یهو یه پارچه سفید اومد روی دهنم و بعد اخرین فکرم این بود که منم یکی دیگه از قربانی ها شدم و بعد سیاهی.


ویو تهیونگ
وقتی بیهوش شد انداختمش روی شونم و بردمش سمت ماشین ها، خیلی اروم گذاشتمش توی ون و به سمت خونه حرکت کردیم..وقتی وارد خونه شدیم بغلش کردم و بردمش توی اتاق.


گذاشتم روی تخت و پتو را کشیدم روش،و از اتاق اومدم بیرون و اومدم بیرون، رفتم پایین و به اجوما گفتم یه شام مفصل درسته و بعد که یوون بیدار شد بهش قوانین را بگه..بعد رفتم توی اتاق کارم و شروع کردم به کار کردن


ویو یوون
سرم بد جوری تیر کشید، به خاطر همین از خواب بیدار شدم، اولش خوب به دور و برم نگاه نکردم و فکر کردم همه چیز خوابه، یه نفس عمیق کشیدم و بعد سرما اوردم بالا


ولی اینجا اصلا خونه خودم نبود، نمیدونستم کجاست، از تخت خواب اومدم بیرون و فورا رفتم سمت در ولی در قفل بود، چند باری دستیگره را بالا و پایین کردم، ولی نه فایده نداشت.

رفتم سمت بالکن، بیرون را نگاه کردم یه قصر بود ولی تنها تفاوتی که با قصر داشت این بود که همه چیز مشکلی بود، حتی یه وسیله هم سفید نبود، داشتم دیونه میشدم

دوباره رفتم سمت در و هی در میزدم

+هی عو**ضی بیا در لعنتی را باز کن.

که یکی اومد درا باز کرد، یه زن غربیه، یادم نمیاد که تاحالا دیده باشمش یا بشناسمش.


♧سلام دخترم

+اون عوضی کجاست؟

♧با ارباب درست صحبت کن، وقتی قوانین را بهت بگم میادش.

+قوانین؟ چه قوانینی؟

♧یک: بیرون رفتن ممنوع. دو: هر چی ارباب گفتن میگی چشم. سه: هیچ ارتباطی با بیرون نمیتونی داشته باشی.

هیچی نگفتم یک سری قوانین مزخرف،

+برو بیرون.

اما نرفت گستاخانه داشت تو چشمام نگاه میکرد

+بهت گفتم برو بیرون(داد)

وقتی داد زدم رفت بیرون، خدایا من چیکار کنم، اینجا دیونه خونست! شب شده بود، ولی اون عوض**یا هنوز ندیدم، کاش هیچ وقت نیاد.

بالای هزار نفر قربانی، بزرگ ترین رییس مافیا، پس داداشم بی دلیل درمورد تحقیق نمیکرد، کاش بتونه منا نجات بده.

در باز شد، فورا از جام بلند شدم، خودش بود، اومد نزدیکم، دستشا گذاشت روی گونم و نوازش کرد، سرشا کج کرد و بهم نگاه کرد.

بعد دستما گرفت ولی من دستما از دستش کشیدم بیرون، دوباره دستما گرفت ولی جوری محکم گرفت که داشت میشکست.

_میدونی تو خیلی سرکشی، ولی خب من اوکیش میکنم.

دستما کشید و با خودش برد، بردم توی زیر زمین، ولی درا باز کرد و برد داخل بوی خو**ن خورد بهم. حالت تهوع گرفتم میخاستم بالا بیارم، دیوار ها سفید بود ولی روش خو**ن بود.


دو سه تا صندلی و کلی وسیله که من فقط توی فیلم ها میدیدم، با ترس بهش نگاه کردم، منا هل داد جلو.

ویو تهیونگ
اشک هاش اروم داشت میریخت، معلوم بود فهمیده بود اینجا برای چیه، ترسیده بود، داشت مثل بید میلرزید، و من یه لبخند رضایتی اومد روی لبم.

شرط برای پارت بعدی 15کامنت.
تا لایک: ۳٠

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۱۱)

اتاق ساکت سیصدو هفت

اتاق ساکت سیصدو هفت

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۱۸ات ویو وقتی کوک رفت به سمت در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط