اتاق ساکت سیصدو هفت

part: 4
♡درخواستی ♡

ویو یوون

هرچقدر بیشتر فکر میکردم بیشتر حالم بد میشد. سرم خوب نشد که هیچ تازه بدتر هم شد.. رفتم یه قرص دیگه خوردم و خوابیدم روی مبل.. فقط به تهیونگ فکر میکردم.. نه پرونده نه فقط به خودش، چشمام را بستم.


با صدای الارم گوشی از خواب بیدار شدم، یه دوش گرفتم و موهام را بستم و لباس پوشیدم و عطر زدم..خواستم صبحونه بخورم که یه شماره ناشناس زنگ زد.


+بله بفرمایید
×سلام خانم یوون، من پرستار شی هستم.
+اها بله بفرمایید
×میخاستم بگم بیمارتون دو سه روزه غذا نخورده.
×باشه عزیزم ممنون که اطلاع دادین


تلفن را قط کردم، یه نگاه به صبحونم کردم، چیز زیادی نمونده بود، بلند شدم و براش صبحونه درست کردم، و بعد یکم ابمیوه براش ریختم توی بطری، تاکسی گرفتم و رفتم سمت بیمارستان.


در اتاق را زدم و بعد رفتم توی اتاق، روی صندلی نشسته بود، داشت مثل طلبکارا نگاه میکرد، فورا از جاش بلند.


ویو راوی
تهیونگ یوون را چسبوند به دیوار و محکم بازوهاشا گرفته بود. یوون اولش ترسید، ولی سعی داشت خودشا اروم نشون بده.

_کجا بودی؟(عصبی)

+چرا فکر میکنی باید به تو حساب پس بدم؟

_تو مال منی. پس باید بهم حساب پس بدی. حال بگو چرا دیر کردی.

ویو یوون
با اون جمله دهنم بسته شده بود، هلش دادم اون طرف، بعد از توی کیفم براش غذا را دراوردم.

+داشتم برای جنابعالی صبحونه درست میکردم.

_تو داشتی برای من غذا درست میکردی؟

+اره چون شنیدم غذا نمیخوری.

ظرف غذا را باز میکنه و میزاره جلوش و بعد در بطری ابمیوه را باز میکنه و میزاره جلوش.

+بیا بخور تا من الان میرم، ولی حدودا نیم ساعت دیگه میام

_کجا میخای بری؟

+باید برم پیش مدیر بیمارستان، ولی زود میام.

_باشه پس سر نیم ساعت اینجایی.


ویو یوون
دیگه حرفی نزدم و از اتاق اومدم بیرون، رفتم توی اتاق مدیریت، در زدم و بعد وارد اتاق شدم.

×خانم شی بفرمایید بشینید.

+بله کارم داشتین؟

×اره میخاستم وظعیتتون با بیمارتون را بپرسم، چون بیمار عادی نیست.

+ببینید توی پروندش چیزی نبود. نه نوع بیماریش، نه سابقه ای که داشته، فقط نظر دکتر هت بوده.

×درکتون میکنم، ما مجبوریم نسخه اصلی پرونده را پنهان کنیم.

+من حتی نمیدونم چشه که بخام درمانش کنم، سعی دارم بفهمم چشه ولی هیچیش نیست هیچ نشونه ای نداره که بخام تشخیص بدم.

×یعنی میگین مثل یه فرد عادیه؟

+اره.

ادامه ویو
بعد کلی حرف از اتاق اومدم بیرون، داداشم پیامم داد حواسم پرت شد و راهرو را اشتباه رفتم... همینجوری که داشتم چت میکردم متوجه یه اتاق شدم

نوشته بود اتاق بایگانی، برام جالب شد که پرونده هایی که نمیخاستن چیه، کارتم را زدم به قفل و در باز شد، واردش شدم..دنبال یه پرونده بودم،{کیم تهیونگ} کل طبقه ها را گشتم، کل سال های مختلف را گشتم. تا اینکه توی سال2020پیداش کردم. یعنی پنج ساله اینجا بستریه؟


پروندش را گذاشتم لای لباسم،و از اتاق خارج شدم، کار اشتباهی نکردم، من دکترم و اونم بیمارمه حقمه که بدونم..رفتم توی اتاق دیدن تهیونگ غذاش را تموم کرده.

نشستم روبه روش ولی پرونده هنوز زیر لباسم بود..نمیخاستم بدونه که من پروندش را پیدا کردم، نمیخاستم هیچ کسی بدونه چه برسه به خودش.

خب بگو ببینم

_از چی؟

+از اینکه بچگیت چطوری گذشته؟ زندگی بدی داشتی یا شادی؟

_زندگی خوبی نداشتم و ندارم.


+اگه بفهمی من دیگه دکترت نیستم و دیگه نمیام پیشت چیکار میکنی؟

_خب دوتا گزینه هست، یا من میام پیشت یا من تورا میارمت پیش خودم

+عوم.

کلی حرف زدن، از گذشته ها و... یوون از جاش بلند شد، دستشا گرفت به سمت تهیونگ {که دست بدن} تهیونگ از جاش بلند شد و دستشا گرفت. با انگشت شصت میکشید روی پوست دست یوون.


+پس فردا میبینمت، و امید وارم غذاهاتا بخوری.

_سعیما میکنم خانم دکتر.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت بشه لطفا 💝💝🍻🤗

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۰)

فیک اتاق ساکت سیصدو هفت

فیک تهیونگ

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۲۲ات ویو واقعا خسته بودم برای ه...

فیک فراموش شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط