𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓
من هنوز درگیر اتفاق چند دقیقهی قبل بودم که صدایی توی گوشم پیچید...
- برگرد...
جونگکوک با صدای بمی این حرف رو زمزمه کرد.
از ترس جرئت برگشتن نداشتم.
صدای قلبم رو توی گوشم میشنیدم و دستهام ناخودآگاه توی هم قفل شده بود.
جونگکوک خیلی روی من حساس بود؛ به قدری که حتی اجازه نمیداد برادر خودش هم بیش از حد به من نزدیک بشه.
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد صدای جدی و عصبیاش دوباره بلند شد:
- مگه نشنیدی چی گفتم؟
این بار صدایش بلندتر بود.
کل بدنم شروع کرد به لرزیدن.
آروم سرم رو برگردوندم، اما هنوز کامل سمتش نچرخیده بودم که خودش دستم رو گرفت و منو به سمت خودش برگردوند.
پشتم به دیوارهی آسانسور خورد.
+ کو...
حرفم هنوز کامل نشده بود که حرفم رو قطع کرد.
- که باهاش بری سر قرار... آره؟
با پوزخندی این جمله رو گفت و مستقیم توی چشمهام نگاه کرد.
از نگاهش میشد فهمید چقدر عصبانیه.
+ برو عقب... الان در باز میشه، یکی ما رو میبینه.
اما انگار اصلاً حرفم رو نشنید.
تکهای از موهام رو گرفت و دور انگشتش حلقه کرد.
- شوهرت اینجاست... کسی که هر شب بهش میگی ددی اینجاست... بعد میخوای با یکی دیگه بری سر قرار؟
از حرفش بیشتر از قبل دستپاچه شدم.
+ کوک، اونجوری که فکر میکنی نیست... گوش بده.
- چی رو گوش بدم؟!
- چی رو، ها؟
صداش هنوز پر از عصبانیت بود.
- اینکه یه پسر دیگه باید جلوی من بگه میخوام باهات قرار بذارم، آره؟
تکهی آخر حرفش رو با عربده گفت.
از ترس، خودم رو بیشتر به دیوارهی آسانسور چسبوندم.
+ خواهش میکنم آروم باش...
نفسم رو با سختی بیرون می دادم.
+ بذار همهچی رو بهت بگم.
- سکوت کن... دیگه نمیخوام چیزی ازت بشنوم.
+ کوک...
- گفتم ساکت شو!
این بار صداش اونقدر بلند بود که اشکی از گوشهی چشمم پایین افتاد.
با پشت دست سریع پاکش کردم.
من کار اشتباهی نکرده بودم.
فقط لیو ازم خواسته بود باهاش بیرون برم و حتی فرصت نکرده بودم جوابش رو بدم.
اما جونگکوک حتی حاضر نبود حرفم رو بشنوه.
صدای آسانسور باعث شد هر دومون ساکت بشیم.
درها باز شدن.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، از من فاصله گرفت.
تکه مویی که دور انگشتش بود رو رها کرد و با عصبانیت از آسانسور خارج شد
اشکهای روی گونهم رو با آستین لباسم پاک کردم و از آسانسور بیرون اومدم.
دوتامون همزمان به سمت یک قسمت از شرکت میرفتیم؛ با این تفاوت که اون وارد اتاق خودش میشد و من باید بیرون اتاق، پشت میزم مینشستم.
جونگکوک حتی یک بار هم به سمتم برنگشت تا نگام کنه ،بعد اون همه دادی که سرم زد
به اتاقش رسید، در رو با شدت باز کرد و بعد محکم بست.
صدای بسته شدن در توی فضای ساکت راهرو پیچید.
چند لحظه همونجا ایستادم.
با خودم فکر میکردم چرا حتی حاضر نشد حرفم رو بشنوه.
بالاخره به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم.
برگههایی که هنوز توی دستم بود رو داخل کشو گذاشتم.
معمولاً حتی وقتی حالم خوب نبود، خودم رو مجبور میکردم کار کنم.
اما امروز فرق داشت.
اتفاق چند دقیقهی قبل هنوز توی ذهنم تکرار میشد.
سرم رو روی میز گذاشتم و چشمهام رو بستم.
ویو چند دقیقه بعد:
سرم همچنان روی میز بود.
به چند دقیقهی قبل فکر میکردم و هر بار که حرفهای جونگکوک توی ذهنم تکرار میشد، بیشتر ناراحت میشدم.
حوصلهی کار نداشتم.
برای اولین بار بود که حتی باز کردن برگهها و نگاه کردن به برنامهی کاری هم برام سخت به نظر میرسید.
و همین بیشتر از هر چیزی کلافهم میکرد.
من هیچوقت اجازه نمیدادم احساساتم روی کارم تأثیر بذاره.
اما امروز انگار نمی تونستم خود قبلیم باشم...
چند ثانیه نگذشت که صدای فردی درست بالای سرم پیچید...
💜ادامه دارد...🪻
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓
من هنوز درگیر اتفاق چند دقیقهی قبل بودم که صدایی توی گوشم پیچید...
- برگرد...
جونگکوک با صدای بمی این حرف رو زمزمه کرد.
از ترس جرئت برگشتن نداشتم.
صدای قلبم رو توی گوشم میشنیدم و دستهام ناخودآگاه توی هم قفل شده بود.
جونگکوک خیلی روی من حساس بود؛ به قدری که حتی اجازه نمیداد برادر خودش هم بیش از حد به من نزدیک بشه.
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد صدای جدی و عصبیاش دوباره بلند شد:
- مگه نشنیدی چی گفتم؟
این بار صدایش بلندتر بود.
کل بدنم شروع کرد به لرزیدن.
آروم سرم رو برگردوندم، اما هنوز کامل سمتش نچرخیده بودم که خودش دستم رو گرفت و منو به سمت خودش برگردوند.
پشتم به دیوارهی آسانسور خورد.
+ کو...
حرفم هنوز کامل نشده بود که حرفم رو قطع کرد.
- که باهاش بری سر قرار... آره؟
با پوزخندی این جمله رو گفت و مستقیم توی چشمهام نگاه کرد.
از نگاهش میشد فهمید چقدر عصبانیه.
+ برو عقب... الان در باز میشه، یکی ما رو میبینه.
اما انگار اصلاً حرفم رو نشنید.
تکهای از موهام رو گرفت و دور انگشتش حلقه کرد.
- شوهرت اینجاست... کسی که هر شب بهش میگی ددی اینجاست... بعد میخوای با یکی دیگه بری سر قرار؟
از حرفش بیشتر از قبل دستپاچه شدم.
+ کوک، اونجوری که فکر میکنی نیست... گوش بده.
- چی رو گوش بدم؟!
- چی رو، ها؟
صداش هنوز پر از عصبانیت بود.
- اینکه یه پسر دیگه باید جلوی من بگه میخوام باهات قرار بذارم، آره؟
تکهی آخر حرفش رو با عربده گفت.
از ترس، خودم رو بیشتر به دیوارهی آسانسور چسبوندم.
+ خواهش میکنم آروم باش...
نفسم رو با سختی بیرون می دادم.
+ بذار همهچی رو بهت بگم.
- سکوت کن... دیگه نمیخوام چیزی ازت بشنوم.
+ کوک...
- گفتم ساکت شو!
این بار صداش اونقدر بلند بود که اشکی از گوشهی چشمم پایین افتاد.
با پشت دست سریع پاکش کردم.
من کار اشتباهی نکرده بودم.
فقط لیو ازم خواسته بود باهاش بیرون برم و حتی فرصت نکرده بودم جوابش رو بدم.
اما جونگکوک حتی حاضر نبود حرفم رو بشنوه.
صدای آسانسور باعث شد هر دومون ساکت بشیم.
درها باز شدن.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، از من فاصله گرفت.
تکه مویی که دور انگشتش بود رو رها کرد و با عصبانیت از آسانسور خارج شد
اشکهای روی گونهم رو با آستین لباسم پاک کردم و از آسانسور بیرون اومدم.
دوتامون همزمان به سمت یک قسمت از شرکت میرفتیم؛ با این تفاوت که اون وارد اتاق خودش میشد و من باید بیرون اتاق، پشت میزم مینشستم.
جونگکوک حتی یک بار هم به سمتم برنگشت تا نگام کنه ،بعد اون همه دادی که سرم زد
به اتاقش رسید، در رو با شدت باز کرد و بعد محکم بست.
صدای بسته شدن در توی فضای ساکت راهرو پیچید.
چند لحظه همونجا ایستادم.
با خودم فکر میکردم چرا حتی حاضر نشد حرفم رو بشنوه.
بالاخره به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم.
برگههایی که هنوز توی دستم بود رو داخل کشو گذاشتم.
معمولاً حتی وقتی حالم خوب نبود، خودم رو مجبور میکردم کار کنم.
اما امروز فرق داشت.
اتفاق چند دقیقهی قبل هنوز توی ذهنم تکرار میشد.
سرم رو روی میز گذاشتم و چشمهام رو بستم.
ویو چند دقیقه بعد:
سرم همچنان روی میز بود.
به چند دقیقهی قبل فکر میکردم و هر بار که حرفهای جونگکوک توی ذهنم تکرار میشد، بیشتر ناراحت میشدم.
حوصلهی کار نداشتم.
برای اولین بار بود که حتی باز کردن برگهها و نگاه کردن به برنامهی کاری هم برام سخت به نظر میرسید.
و همین بیشتر از هر چیزی کلافهم میکرد.
من هیچوقت اجازه نمیدادم احساساتم روی کارم تأثیر بذاره.
اما امروز انگار نمی تونستم خود قبلیم باشم...
چند ثانیه نگذشت که صدای فردی درست بالای سرم پیچید...
💜ادامه دارد...🪻
- ۲.۶k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط