𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔

با کلافگی سرمو بالا آوردم و چشمم به دختری افتاد که انگار هزار کیلو آرایش کرده بود و بازترین لباس دنیا تنش بود.

این دیگه از کجا اومده؟
کی اینو اینجا راه داده بود؟

+ بله، کاری داشتید؟

دختر بدون اینکه حتی نگاهم کنه، با بی‌خیالی گفت:

• رئیس کجاست؟ می‌خوام ببینمش...

+ ببخشید، ولی الان سرشون شل...

- اوه، لیا... بیا داخل.

با حرف کوک، جمله‌م نصفه موند.

لیا؟!

لیا کیه؟!
یعنی کوک می‌شناستش؟

دختر با سرعت به سمت کوک رفت و خودش رو توی بغلش انداخت.

چند لحظه بعد، کوک هم بدون هیچ مخالفتی بغلش کرد.

با چشم‌هایی که از تعجب اندازه حلقه شده بود، خیره بهشون نگاه می‌کردم.

- بریم داخل، عزیزم...

عزیزم؟!

باورم نمی‌شد چیزی که شنیدم واقعی باشه.

نمی‌دونستم اون دختر کیه، ولی یه چیز رو خوب می‌دونستم...

کوک می‌شناختش.

توی این چند سالی که با کوک زندگی کرده بودم، حتی یک بار هم اسم این دختر رو نشنیده بودم.

پس چرا حالا اینجا بود؟

با بغضی که هر لحظه بیشتر توی گلوم جمع می‌شد، نگاشون می‌کردم.

کوک دستش رو پشت سر دختر گذاشت و وارد اتاقش کرد.

حتی یه نگاه هم به من ننداخت.

همون‌طور که ایستاده بودم و از درون داشتم از رفتارش تکه‌تکه می‌شدم، در اتاق رو بست.

قلبم واقعاً تکه شد.

لبم می‌لرزید و فقط چند ثانیه مونده بود که با شدت بزنم زیر گریه.

البته همین الان هم اشک‌هام دیگه منتظر اجازه من نبودن و یکی‌یکی از گوشه چشمم سرازیر می‌شدن.

@ خانم... گریه می‌کنید؟

با شنیدن صدای یکی از کارکنان، سریع اشکامو پاک کردم و نگاهمو بهش دادم.

+ آه... نه... فقط... خاک رفت توی چشمم.

کارمند با تعجب نگام کرد.

@ اما صبح اینجا جارو شده و خاکی نیست.

برای چند لحظه چیزی به ذهنم نرسید.

+ اِه... منظورم اینه که... چرا اینجایی؟ کاری داشتی؟ می‌دونی رئیس بدش میاد کسی بدون اینکه کاری داشته باشه توی شرکت بچرخه.

@ بله، درسته. اومدم این برگه‌ها رو بدم به رئیس، ولی خب الان مدیرعامل گفتند که قبل از رفتنم داخل اتاق رئیس، بگم با شما کار دارند.

+ تهیونگ؟!

@ بله.

+ باشه... ممنونم. تو می‌تونی بری برگه‌ها رو تحویل بدی.

@ چشم.

کارمند که رفت، چند لحظه همون‌جا ایستادم.


تهیونگ رفیق صمیمی کوک بود...

و مهم‌تر از اون، کسی بود که باعث آشنایی من و کوک شده بود.

من و تهیونگ توی یه دانشگاه درس می‌خوندیم و دوستای صمیمی بودیم.

چند سال قبل، یه روز پیشنهاد داده بود با دوستای خودش و من بیرون بریم.

منم چون کاری نداشتم، قبول کرده بودم.

و همون یه قرار دوستانه...

شروع همه‌چیز شد.

فلش‌بک به چند سال پیش:

| کافه پیکس |

+ ته، مطمئنی همه میان؟ من به دوستام قول دادم چند نفر دیگه هم هستن و تنها نیستیم.

= نگران نباش، میان.

+ وقتی میگی نگران نباش، بدتر نگران می‌شم.

از حرفم خنده‌ای کرد و دستی به سرم کشید.

= شبا تو آب‌نمک می‌خوابی بچه؟

+ نه خیر، آقای کیم... نکنه شما می‌خوابید؟

همین‌جوری که پیاده به سمت کافه می‌رفتیم، حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم.

چند دقیقه بعد، تهیونگ ایستاد.

= بیا، رسیدیم.

سرمو بالا آوردم و نگاهی به کافه روبه‌روم کردم.

+ واو... اینجا خیلی بزرگه!
و خیلی هم شیکه...

= داخلش رو که هنوز ندیدی.

با ذوق نگاهی به ساختمون انداختم.

+ این کافه رو از کجا پیدا کردی، شیطون؟

= از رفیقمه، جوجه.

+ بهت هزار بار گفتم نگو جوجه! بعدشم تو مگه همچین رفیق پولداری داری؟

با خنده جواب داد:

= الان که می‌بینی دارم، جوجه.

+ تهیونگ، برمی‌گردم‌ها...

= باشه، دیگه نمیگم... جوجه.

+ تههه!

داد بلندی کشیدم و پریدم بالای کول تهیونگ و شروع کردم به مشت زدن بهش.

= اعع ولم کن... آخ!

+ تو باشی دیگه بهم نگی جوجه!

همچنان داشتم می‌زدمش که یه‌دفعه صدایی از جلوم بلند شد.

- هی! چیکار می‌کنی دختر خانم؟

سرمو بالا آوردم.

چشمم به پسری افتاد که روبه‌روم ایستاده بود.

خوش‌هیکل بود و چهره‌ای داشت که ناخودآگاه نگاهم رو چند ثانیه روی خودش نگه می‌داشت.

موهای مشکی و چشم‌هایی تیره، چشماش شبیه گوی‌های مشکی بود .

چقدر خوشگله...

نکنه عاشقش شدم؟

اما لحنش خیلی زود منو از فکر و خیال بیرون کشید.

- بیا پایین از روی کمرش.

با لحن تندی حرفش رو زد.

از حرفش جا خوردم.

درسته خوشگله، ولی حق نداره بهم بی‌احترامی کنه و با این لحن باهام حرف بزنه!

از روی کول تهیونگ پایین اومدم و با اعصبانیت به سمت پسره رفتم.

+ هی، پسره پرو! به تو ربطی نداره... دوست خودمه.

تهیونگ خواست چیزی بگه.

= هی، او... اون...

اما سریع حرفش رو قطع کردم.

+ تو حرف نزن! ببین پسره پرو... فکر نکن چون خوشتیپی بهت چیزی نمی‌گم. الانم برو گمشو.

ابروهاش بالا رفت.

- تو چی گفتی؟

یه قدم به سمتم اومد.
دیدگاه ها (۱۷)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕‌ 𝟕منم ن...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖کوک بو...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓من هنو...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕𝟒ویو نیا...

😂 پارت ۱۶ | «رئیس واقعاً عصبانی شد»صبح روز بعد...عمارت عجیب ...

پارت ۱۲بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، ماشین جلوی یه کافه‌ی کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط