𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕‌ 𝟕


منم ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم، ولی سعی کردم قیافه‌م رو همچنان محکم نگه دارم.

- فکر کنم تو باید بری...

+ از تو باید اجازه بگیرم؟ صاحب کافه چیزی نمیگه، این برای من تعیین تکلیف می‌کنه؟

با خونسردی جواب داد:

- برو بیرون. من صاحب کافه‌ام.

چند لحظه مات نگاش کردم.

بعد با ناباوری پوزخندی زدم.

+ برو بچه خوشگل... فکر کردی من الان باور می‌کنم؟

تهیونگ سریع به سمتم اومد، دستمو گرفت و منو از پسره دور کرد.

بعد خم شد و شروع کرد آروم توی گوشم حرف زدن.

من در حالی که تهیونگ داشت توضیح می‌داد، با اعصبانیت نگاهی به پسره می‌کردم.

ولی طولی نکشید که آخرین جمله تهیونگ باعث شد دنیا روی سرم خراب بشه.

+ چی... چی گفتی؟

تهیونگ با قیافه‌ای که معلوم بود خودش هم مونده با این وضعیت چیکار کنه، گفت:

= این همون رفیقه که بهت گفتم... صاحب کافه‌ست.

چشمام گرد شد.

+ یعنی من...

تهیونگ آهی کشید.

= نیا... بدبختم کردی.

+ الان چیکار کنیم؟ اگه منو داخل راه نده... دوستام که دارن میان اینجا رو چیکار کنم؟

تهیونگ دستمو محکم‌تر گرفت.

= بیا، من باهاش صحبت می‌کنم. ولی تو حرفی نزن.

نگاهی به پسره انداختم.

هنوز همون‌جا ایستاده بود و با یه نگاه عجیب نگامون می‌کرد.

+ با... باشه.

تهیونگ دوباره دستمو گرفت و به سمت پسره رفتیم.

همین که بهش رسیدیم، تهیونگ با یه لبخند مصنوعی گفت:

= چطوری داداش؟

و من فقط کنار تهیونگ ایستاده بودم و دعا می‌کردم زمین دهن باز کنه و من غیب شم

تهیونگ دستش رو جلو آورد و پسره هم باهاش دست داد.

بعد یه پوزخند نثار من کرد؛ انگار کاملاً فهمیده بود تهیونگ توی گوشم چی گفته.

- خوبم داداش... دوست‌..دختری که گفته بودی اینه، درسته؟

دوباره با همون پوزخند نگام کرد.

از شدت خجالت سرمو پایین انداختم.

= آره... معرفی می‌کنم،نیا ، دوست دانشگاهم... و اینم کوک، رفیقم.

+ خوش... خوشبختم.

با خجالت حرفم رو زدم و دوباره سرمو پایین انداختم.

- خوبه، بفرماید داخل.

تهیونگ جلوتر از من وارد کافه شد.

همین که خواستم وارد بشم، یه نفر جلوم رو گرفت.

با شک سرمو بالا آوردم و دوباره چشمم به صورت همون پسره، کوک، افتاد.

- ازم معذرت‌خواهی کن، بعد وارد کافه شو.

+ اون‌وقت چرا؟

- چون بهم بی‌ادبی کردی.

لبامو جمع کردم و خیلی آروم زیر لب گفتم:

+ چس‌دماغم هستی‌ها...

با شنیدن حرفم، با نگاه متعجبی بهم خیره شد.

- چیزی گفتی؟

سریع نگاهمو دزدیدم.

+ نه...

- پس سریع معذرت‌خواهی کن.

+ نمی‌کنم.

ابروشو بالا انداخت.

- بله... چه پرو هم هستی.

+ خودت پرویی! اصلاً فدای سرم... میرم یه کافه دیگ...

هنوز حرفم کامل نشده بود که صدایی از پشت سرمون، تقریباً شبیه جیغ، بلند شد.

` نیاااا!

برگشتم و با دیدن دخترا چشمام چهار تا شد.

اینم شانس من!

چرا دقیقاً الان باید می‌اومدن؟

^ سلام نیااا..

همشون با سرعت به سمتم اومدن.

منم سریع اخم‌هامو جمع کردم و جاشون یه لبخند گذاشتم.

+ سلام...

¢ واوووو... چه کافه بزرگی هم هست!

حتماً رئیسش خیلی خوش‌سلیقه بوده که این کافه رو درست کرده.

یه لحظه نگاهم ناخودآگاه سمت کوک رفت.

+ ا... آره.

یکی از دخترا گفت:

/ پس ما میریم داخل.

کوک خواست چیزی بگه.

- نمیش...

اما قبل از اینکه جمله‌ش کامل بشه، سریع پامو گذاشتم روی کفشش.

- آخ! چیکار می‌ک...

با لبخند مصنوعی رو به دخترا گفتم:

+ دخترا، شما برید داخل، من الان میام. تهیونگ... تو هم باهاشون برو.

تهیونگ با تعجب نگام کرد.

= نیا...

+ برو دیگه!

یه لبخند الکی دیگه زدم.

تهیونگ هم که انگار فهمیده بود بهتره فعلاً چیزی نگه، با ناچاری سرش رو تکون داد و دخترا رو به سمت یه میز راهنمایی کرد.

دخترا هم با ذوق وارد کافه شدن.

چند ثانیه نگاشون کردم تا مطمئن بشم همشون رفتن داخل.

وقتی مطمئن شدم، سریع پامو از روی پای کوک برداشتم و با شرمندگی نگاش کردم.

- هی! چیکار می‌کنی دختر کله‌شق؟

+ توروخدا داد نزن... من آبرو دارم.

با اخم نگام کرد.

- نمی‌شه.

+ هر کاری بگی برات انجام می‌دم... فقط چند ساعت بذار توی کافه باشیم.

چند لحظه نگام کرد.

- هر کاری؟

با شنیدن حرفش، تندتند سرمو تکون دادم.

با تأییدم، یه پوزخند گوشه لبش نشست.

- خیلی خب... برو داخل.

با خجالت سرمو تکون دادم و سریع وارد کافه شدم.

وای... به خیر گذشت.

نفس راحتی کشیدم و لبخندی روی لبم نشست.

بعد به سمت میزی رفتم که تهیونگ، دوستای دخترم و چند تا پسر دیگه دورش نشسته بودن.

روی صندلی کنار تهیونگ نشستم.

اما هنوز ثانیه نگذشت که صندلی کنارم عقب کشیده شد.

سرمو چرخوندم.

💜ادامه دارد...🪻
دیدگاه ها (۹)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖کوک بو...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗شرطم ا...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔با کلا...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓من هنو...

#in_your_eyespart_9۸ویو کایلا "غروب"از وقتی نتیجه‌ی تست...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط