چند پارتی جونگ کوک
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
ویو نیا :
به سمت پارکینگ رفتیم؛ جایی که ماشین پارک بود.
هر دومون سوار ماشین شدیم.
چند ثانیه سکوت بینمون بود. سکوتی که فقط توی خونه میتونستیم داشته باشیم؛ چون به محض رسیدن به شرکت، همهچیز تغییر میکرد.
کوک ماشین رو روشن کرد، اما قبل از اینکه حرکت کنه، نگاهی بهم انداخت.
- کمربندت رو ببند، عزیزم...
نگاهی به کمربند انداختم و با بیخیالی گفتم:
+ کمربند یه چیز اضافیه... اتفاقی نمیافته.
هنوز حرفم تموم نشده بود که کوک اخم کوچیکی کرد.
قبل از اینکه دوباره چیزی بگم، به سمتم خم شد و خودش کمربندم رو بست.
چند لحظه طول کشید.
بعد دوباره سر جاش نشست و نگاهم کرد.
- ممکنه تصادف کنیم... و دوست ندارم برات اتفاقی بیفته.
لبخند کوچیکی زدم.
+ کوک... انقدر نگران نباش.
نگاهش رو به بیرون داد.
- عشقم... من برای این چیزا ریسک نمیکنم.
از لحنش میشد فهمید که شوخی نمیکنه.
دیگه بحث رو ادامه ندادم.
چون میدونستم وقتی پای من وسط باشه، کوک همیشه همینقدر مراقبه.
هر دومون ساکت شدیم و کوک ماشین رو حرکت داد.
صدای چرخهای ماشین روی کف پوش های پارکینگ پیچید..
ویو ۲۰ دقیقه بعد:
با استرس نگاهی به ساعت انداختم.
زمان سریعتر از چیزی که فکر میکردم گذشته بود و دیر شدن برای من یعنی شروع یه روز پر از نگرانی.
نفس کلافهای کشیدم و برای چندمین بار نگاهم رو سمت کوک بردم.
این بار متوجه شد.
نیمنگاهی بهم انداخت و دستش رو برای لحظهای روی سرم کشید.
- نترس... نزدیکیم. دیر نمیشه.
سرم رو تکون دادم و دوباره به مسیر نگاه کردم.
نمیتونستم انکار کنم که هنوز استرس ندارم، اما حرفهای کوک همیشه یه حس آرامش خاصی بهم میداد.
چند لحظه بعد، ماشین متوقف شد.
نگاهی به کوک کردم.
لبخند کوچیکی زد.
- خوب، فکر کنم این قسمت رو باید یکم جلوتر خودت بری.
نگاهم رو به بیرون دادم.
کوچهی چند قدم جلوتر از شرکت بود.
همون جایی که همیشه از هم جدا میشدیم.
ما هنوز به کسی دربارهی ازدواجمون چیزی نگفته بودیم.
برای همهی آدمهای شرکت، ما فقط یک مدیرعامل و یک منشی بودیم؛ دو آدمی که هیچ رابطهی دیگهای با هم نداشتن.
روزهای اول، کوک اسرار داشت که این موضوع رو به بقیه بگیم.
اما من قبول نکردم.
نمیخواستم کسی فکر کنه من فقط به خاطر اینکه همسر مدیرعامل هستم اینجا کار میکنم.
نمیخواستم کسی فکر کنه جایگاهم رو مدیون کوکم.
میخواستم همه بدونن به خاطر تلاش خودم اینجام.
فکرهام رو کنار گذاشتم و دوباره به کوک نگاه کردم.
+ خوب، من از اینجا میرم، و ...
حرفم و قرار گرفتن لب های کوک روی لب هام نصفه موند..
چشم هاش باز بود و نگاهش به چشمام بود...
بوسه های ریزی روی لبم می کاشت ...
چند لحظه بعد از هم فاصله گرفتیم.
کوک نگاهم کرد.
- خیلی دوستت دارم.
چند ثانیه با تعجب نگاهش کردم.
+ کوک... اتفاقی افتاده؟ امروز خیلی احساسی رفتار میکنی.
لبخند زد.
- من همیشه همینم، پرنسسم.
سرم رو کمی تکون دادم.
+ نه... امروز متفاوتتری.
کیفم رو برداشتم.
+ خوب، من رفتم. فعلاً.
از ماشین پیاده شدم.
چند قدم از ماشین فاصله گرفته بودم که صدای کوک بلند شد.
- تو نگفتی دوستت دارم...
نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
چند قدم دیگه رفتم، اما قبل از اینکه خیلی دور بشم، برگشتم.
نگاهم به کوک افتاد که از پشت شیشهی ماشین نگاهم میکرد.
لبخند زدم.
+ منم دوستت دارم.
حرفم تقریبا با داد گفتم تا واضح بشنوه...
لبخندش رو از پشت شیشه ماشین دیدم و همین برام کافی بود ...
بعد سریع برگشتم و با قدمهای تند به سمت شرکت رفتم.
💜ادامه دارد...🪻
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
ویو نیا :
به سمت پارکینگ رفتیم؛ جایی که ماشین پارک بود.
هر دومون سوار ماشین شدیم.
چند ثانیه سکوت بینمون بود. سکوتی که فقط توی خونه میتونستیم داشته باشیم؛ چون به محض رسیدن به شرکت، همهچیز تغییر میکرد.
کوک ماشین رو روشن کرد، اما قبل از اینکه حرکت کنه، نگاهی بهم انداخت.
- کمربندت رو ببند، عزیزم...
نگاهی به کمربند انداختم و با بیخیالی گفتم:
+ کمربند یه چیز اضافیه... اتفاقی نمیافته.
هنوز حرفم تموم نشده بود که کوک اخم کوچیکی کرد.
قبل از اینکه دوباره چیزی بگم، به سمتم خم شد و خودش کمربندم رو بست.
چند لحظه طول کشید.
بعد دوباره سر جاش نشست و نگاهم کرد.
- ممکنه تصادف کنیم... و دوست ندارم برات اتفاقی بیفته.
لبخند کوچیکی زدم.
+ کوک... انقدر نگران نباش.
نگاهش رو به بیرون داد.
- عشقم... من برای این چیزا ریسک نمیکنم.
از لحنش میشد فهمید که شوخی نمیکنه.
دیگه بحث رو ادامه ندادم.
چون میدونستم وقتی پای من وسط باشه، کوک همیشه همینقدر مراقبه.
هر دومون ساکت شدیم و کوک ماشین رو حرکت داد.
صدای چرخهای ماشین روی کف پوش های پارکینگ پیچید..
ویو ۲۰ دقیقه بعد:
با استرس نگاهی به ساعت انداختم.
زمان سریعتر از چیزی که فکر میکردم گذشته بود و دیر شدن برای من یعنی شروع یه روز پر از نگرانی.
نفس کلافهای کشیدم و برای چندمین بار نگاهم رو سمت کوک بردم.
این بار متوجه شد.
نیمنگاهی بهم انداخت و دستش رو برای لحظهای روی سرم کشید.
- نترس... نزدیکیم. دیر نمیشه.
سرم رو تکون دادم و دوباره به مسیر نگاه کردم.
نمیتونستم انکار کنم که هنوز استرس ندارم، اما حرفهای کوک همیشه یه حس آرامش خاصی بهم میداد.
چند لحظه بعد، ماشین متوقف شد.
نگاهی به کوک کردم.
لبخند کوچیکی زد.
- خوب، فکر کنم این قسمت رو باید یکم جلوتر خودت بری.
نگاهم رو به بیرون دادم.
کوچهی چند قدم جلوتر از شرکت بود.
همون جایی که همیشه از هم جدا میشدیم.
ما هنوز به کسی دربارهی ازدواجمون چیزی نگفته بودیم.
برای همهی آدمهای شرکت، ما فقط یک مدیرعامل و یک منشی بودیم؛ دو آدمی که هیچ رابطهی دیگهای با هم نداشتن.
روزهای اول، کوک اسرار داشت که این موضوع رو به بقیه بگیم.
اما من قبول نکردم.
نمیخواستم کسی فکر کنه من فقط به خاطر اینکه همسر مدیرعامل هستم اینجا کار میکنم.
نمیخواستم کسی فکر کنه جایگاهم رو مدیون کوکم.
میخواستم همه بدونن به خاطر تلاش خودم اینجام.
فکرهام رو کنار گذاشتم و دوباره به کوک نگاه کردم.
+ خوب، من از اینجا میرم، و ...
حرفم و قرار گرفتن لب های کوک روی لب هام نصفه موند..
چشم هاش باز بود و نگاهش به چشمام بود...
بوسه های ریزی روی لبم می کاشت ...
چند لحظه بعد از هم فاصله گرفتیم.
کوک نگاهم کرد.
- خیلی دوستت دارم.
چند ثانیه با تعجب نگاهش کردم.
+ کوک... اتفاقی افتاده؟ امروز خیلی احساسی رفتار میکنی.
لبخند زد.
- من همیشه همینم، پرنسسم.
سرم رو کمی تکون دادم.
+ نه... امروز متفاوتتری.
کیفم رو برداشتم.
+ خوب، من رفتم. فعلاً.
از ماشین پیاده شدم.
چند قدم از ماشین فاصله گرفته بودم که صدای کوک بلند شد.
- تو نگفتی دوستت دارم...
نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
چند قدم دیگه رفتم، اما قبل از اینکه خیلی دور بشم، برگشتم.
نگاهم به کوک افتاد که از پشت شیشهی ماشین نگاهم میکرد.
لبخند زدم.
+ منم دوستت دارم.
حرفم تقریبا با داد گفتم تا واضح بشنوه...
لبخندش رو از پشت شیشه ماشین دیدم و همین برام کافی بود ...
بعد سریع برگشتم و با قدمهای تند به سمت شرکت رفتم.
💜ادامه دارد...🪻
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
- ۱.۱k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط