𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕𝟒

ویو نیا | شرکت| :

به در ورودی شرکت رسیدم.

قبل از اینکه وارد ساختمان بشم، یه نفس عمیق کشیدم و دستی روی لباسم کشیدم. مثل همیشه باید مطمئن می‌شدم همه‌چیز مرتب و بی‌نقصه.

از همین لحظه دیگه خبری از نیا، همسر جونگ‌کوک نبود.

اینجا من فقط منشی شخصی مدیرعامل بودم.

درهای شیشه‌ای شرکت باز شد و وارد طبقه‌ی همکف شدم.

مثل همیشه، با وارد شدنم چند نفر از کارمندها سرشون رو بالا آوردن و با احترام تعظیم کردن.

روز های اول که این اتفاق افتاد، واقعاً برام عجیب بود.

من هیچ‌وقت دنبال جلب توجه نبودم و هیچ فرقی بین خودم و بقیه‌ی کارمندها نمی‌دیدم.

اما یه روز که از یکی از کارمندها دلیلش رو پرسیدم

با لبخند گفت:

خانم کیم، شما با بقیه فرق دارید. خیلی‌ها وقتی به جایگاه بالاتری می‌رسن، رفتار‌شون تغییر می‌کنه، ولی شما هنوز با همه با احترام برخورد می‌کنید. برای همین همه براتون ارزش قائلن.

اون حرفش هنوز یادمه ...

شاید مهم‌ترین چیز برای من همین بود؛ اینکه آدم‌ها منو به خاطر خودم بشناسن، نه به خاطر کسی که کنارمه.

برای کارمندها تعظیم کوچیکی کردم و به سمت آسانسور رفتم.

دکمه‌ی آسانسور رو زدم و منتظر موندم.

در همین فاصله، برگه‌هایی که توی دستم بود رو مرتب کردم.

نگاهم روی نوشته‌ها حرکت می‌کرد.

نکته‌های جلسه.

گزارش‌ها.

چیزهایی که باید می‌گفتم.

یک بار دیگه همه‌چیز رو مرور کردم.

نمی‌خواستم کوچک‌ترین اشتباهی کنم.

در حالی که غرق فکرهام بودم، ناگهان دستی روی شونه‌ام نشست.

بدنم از شوک لرزید و سریع برگشتم.

اما با دیدن لیو که با خنده نگاهم می‌کرد، نفسم رو بیرون دادم.

~ تو که ترسو نبودی.

چشم‌غره‌ای بهش رفتم.

+ آه... لیو، خب معلومه ترسیدم. یهو اومدی پشت سرم.

لیو خندید.

~ البته خانم کیم. فکر نمی‌کردم کسی مثل تو هم بترسه.

+ خیلی بامزه‌ای.

چند لحظه نگاهم کرد.

بعد لحنش کمی جدی‌تر شد.

~ می‌خوام یه سوال ازت بپرسم.

+ البته..

همون لحظه صدای آسانسور اومد.

درها باز شدن و چند نفر از داخل بیرون اومدن.

لیو با دست اشاره کرد که وارد بشم.

وارد آسانسور شدم و اون هم پشت سرم اومد.

فضای آسانسور ساکت بود.

فقط صدای بسته شدن درها شنیده شد.

روبه‌روی صفحه‌ی آسانسور ایستاده بودم که برگشتم سمتش.

+ خب لیو... چی می‌خواستی بگی؟

چند ثانیه سکوت کرد.

انگار داشت جمله‌ش رو توی ذهنش مرور میکرد..

~ راستش...

نگاهش رو به من داد.

~ نظرت چیه باهام بریم بیرون؟ البته مهمون من.

چند لحظه چیزی نگفتم.

انتظار این سوال رو نداشتم.

+ راستش من...

اما قبل از اینکه حرفم کامل بشه، صدای باز شدن آسانسور اومد.

سرم پایین بود که صدای لیو باعث شد سریع سرمو بالا بیارم.

~ سلام، رئیس.

همون لحظه جونگ‌کوک رو دیدم.

خشکم زد.

کوک؟

اما چرا این آسانسور؟

اون همیشه از آسانسور مخصوص خودش استفاده می‌کرد.

برای اینکه رفتارم عجیب به نظر نرسه، سریع تعظیم کردم.

جونگ‌کوک فقط سرش رو تکون داد و بدون هیچ حرفی وارد آسانسور شد.

طبق معمول، چهره‌اش کاملاً جدی بود.


بادیگاردش هم وارد شد و طبقه‌ی بیستم رو زد.

کوک گوشه آسانسور ایستاد...و من هم جلوش ایستاده بودم
سعی می‌کردم بهش نگاه نکنم

دست‌هام رو توی هم قفل کرده بودم تا کسی متوجه استرسم نشه.

سکوت سنگینی داخل آسانسور افتاده بود.

تا اینکه لیو دوباره حرف زد.

~ خب ات... نظرت چیه؟

سعی کردم خودم رو به ندونستن بزنم...

+ درباره‌ی چی؟

دعا دعا میکردم که حرف چند دقیقه پیشش رو جلوی کوک نگه ...
لبخند زد.

~ قرار.

قلبم برای لحظه ای بی ضرب شد..

اما قبل از اینکه جواب بدم، در آسانسور باز شد.

لیو بیرون رفت و گفت:

~ خب ات، من باید برم.

بعد مکثی کرد و ادامه داد:

~ از سکوتت برداشت کردم که یعنی موافقی. پس امشب ساعت هشت، بعد از تعطیلی شرکت، توی کافه Waveon Coffeeمی‌بینمت.

حرفش رو زد و برای من و جونگ‌کوک تعظیم کرد.

بعد از آسانسور دور شد.

من هنوز توی شوک بودم.

چند ثانیه سکوت گذشت.

تا اینکه صدای نسبتا بلند و عصبی جونگ‌کوک بلند شد.

- برو بیرون.

بادیگاردش با تعجب نگاهش کرد.

بادیگارد : اما رئیس...

جونگ‌کوک حتی نگاهش هم نکرد.

- می‌فهمی چی گفتم؟ برو بیرون.

این بار با داد بیشتری حرفشو به زبون آورد

بادیگارد سریع تعظیم کرد و قبل از بسته شدن در، از آسانسور خارج شد.

در بسته شد.

و حالا...

فقط من و جونگ‌کوک توی آسانسور بودیم...

طبقه‌ی بیستم.

جایی که کمتر کسی با اونجا کار داشت...

من هنوز درگیر اتفاق چند دقیقه‌ی قبل بودم که صدایی توی گوشم پیچید...

💜ادامه دارد...🪻


دخترا خواهشاً حمایت کنید با اینکه مسافرتم ولی پارت جدید براتون گذاشتم 🥹🫂🥺
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای🍇😘
دیدگاه ها (۵۷)

چند پارتی جونگ کوک

درخواستی هاتون برای چند پارتی های ، بعدی زیر این پست بگید 🩷🪽...

ادامه پارت ۵

همخونه اجباری... پارت 115."ویو پارک دوین"صبح دوشنبه...شرکت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط