#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۸۰: دانشگاه و یک ولیعهد بیشازحد نگران
وقتی همه برگشتند به قصر، هوا دیگر کاملاً تاریک شده بود.
نورهای بزرگ سالن دوباره روشن بودند و خدمتکارها با تعجب به گروهی نگاه میکردند که با آنهمه سرباز و مشعل از بیرون برمیگشتند.
هوسوک زیرلب گفت:
— «امیدوارم کسی نفهمه ما با ارتش رفتیم دنبال غذا دادن به حیوونا.»
یونگی آرام جواب داد:
— «من تا آخر عمر اینو یادآوری میکنم.»
درهای سالن باز شد.
پادشاه و ملکه هنوز همانجا بودند.
و به محض اینکه سوهیون و میرا را سالم دیدند، نگاههای سنگین دوباره در سالن پخش شد.
ملکه خیلی آهسته گفت:
— «پس… ظاهراً اتفاق خاصی نیفتاده.»
هوسوک زیرلب غر زد:
— «متأسفانه برای بعضیا.»
ملکه نگاه کوتاهی به او انداخت، اما بعد دوباره رو به پادشاه کرد.
— «با این حال، هنوز سؤال من—»
پادشاه دستش را بالا آورد.
صدایش آرام بود، اما آنقدر قاطع که همه ساکت شدند.
— «برای امشب کافیه.»
ملکه لحظهای مکث کرد.
لبخند سردی روی لبهایش نشست.
پادشاه ادامه داد:
— «همه خستن. ادامه این بحث فردا.»
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد.
اما سوآ فهمید.
او هم دقیقاً مثل ملکه میدانست این ماجرا هنوز تمام نشده.
در همین لحظه میرا آهی کشید و گفت:
— «خب… من فکر کنم باید کمکم برم.»
سوآ فوری برگشت سمتش.
— «الان؟»
میرا سر تکان داد.
— «آره، تو که مامان و بابام رو میشناسی احتمالاً الان فکر میکنن منو گرگها خوردن.»
تهیونگ گفت:
— «با توجه به داستان امشب، احتمال بدی هم نیست.»
میرا خندید.
بعد ناگهان یاد چیزی افتاد.
انگشتش را به سمت سوآ گرفت.
— «راستی.»
سوآ:
— «چی؟»
میرا با قیافه کاملاً جدی گفت:
— «فردا باید بیای دانشگاه.»
سوآ یخ زد.
میرا ادامه داد:
— «استاد دنبالته.»
سوآ با وحشت گفت:
— «نه.»
هوسوک خندید.
— «آهااا، بالاخره دشمن واقعی پیدا شد.»
سوآ با ناامیدی گفت:
— «اون مرد پوستمو میکنه.»
میرا با خونسردی:
— «احتمالش هست.»
جونگکوک همان لحظه گفت:
— «پس نمیری.»
سوآ سریع برگشت سمتش.
— «چی؟!»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «اگر قراره کسی پوستتو بکنه، ترجیح میدم من نباشم که تحویلت دادم.»
سوآ با ناباوری گفت:
— «جونگکوک! اون استادمه!»
— «و تو هنوز کاملاً حالت خوب نشده...»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۸۰: دانشگاه و یک ولیعهد بیشازحد نگران
وقتی همه برگشتند به قصر، هوا دیگر کاملاً تاریک شده بود.
نورهای بزرگ سالن دوباره روشن بودند و خدمتکارها با تعجب به گروهی نگاه میکردند که با آنهمه سرباز و مشعل از بیرون برمیگشتند.
هوسوک زیرلب گفت:
— «امیدوارم کسی نفهمه ما با ارتش رفتیم دنبال غذا دادن به حیوونا.»
یونگی آرام جواب داد:
— «من تا آخر عمر اینو یادآوری میکنم.»
درهای سالن باز شد.
پادشاه و ملکه هنوز همانجا بودند.
و به محض اینکه سوهیون و میرا را سالم دیدند، نگاههای سنگین دوباره در سالن پخش شد.
ملکه خیلی آهسته گفت:
— «پس… ظاهراً اتفاق خاصی نیفتاده.»
هوسوک زیرلب غر زد:
— «متأسفانه برای بعضیا.»
ملکه نگاه کوتاهی به او انداخت، اما بعد دوباره رو به پادشاه کرد.
— «با این حال، هنوز سؤال من—»
پادشاه دستش را بالا آورد.
صدایش آرام بود، اما آنقدر قاطع که همه ساکت شدند.
— «برای امشب کافیه.»
ملکه لحظهای مکث کرد.
لبخند سردی روی لبهایش نشست.
پادشاه ادامه داد:
— «همه خستن. ادامه این بحث فردا.»
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد.
اما سوآ فهمید.
او هم دقیقاً مثل ملکه میدانست این ماجرا هنوز تمام نشده.
در همین لحظه میرا آهی کشید و گفت:
— «خب… من فکر کنم باید کمکم برم.»
سوآ فوری برگشت سمتش.
— «الان؟»
میرا سر تکان داد.
— «آره، تو که مامان و بابام رو میشناسی احتمالاً الان فکر میکنن منو گرگها خوردن.»
تهیونگ گفت:
— «با توجه به داستان امشب، احتمال بدی هم نیست.»
میرا خندید.
بعد ناگهان یاد چیزی افتاد.
انگشتش را به سمت سوآ گرفت.
— «راستی.»
سوآ:
— «چی؟»
میرا با قیافه کاملاً جدی گفت:
— «فردا باید بیای دانشگاه.»
سوآ یخ زد.
میرا ادامه داد:
— «استاد دنبالته.»
سوآ با وحشت گفت:
— «نه.»
هوسوک خندید.
— «آهااا، بالاخره دشمن واقعی پیدا شد.»
سوآ با ناامیدی گفت:
— «اون مرد پوستمو میکنه.»
میرا با خونسردی:
— «احتمالش هست.»
جونگکوک همان لحظه گفت:
— «پس نمیری.»
سوآ سریع برگشت سمتش.
— «چی؟!»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «اگر قراره کسی پوستتو بکنه، ترجیح میدم من نباشم که تحویلت دادم.»
سوآ با ناباوری گفت:
— «جونگکوک! اون استادمه!»
— «و تو هنوز کاملاً حالت خوب نشده...»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۵.۵k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط