#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۷۸: قبل از طوفان
سالن در سکوت فرو رفت.
این حتی سکوت هم نبود.
بیشتر شبیه لحظه‌ای بود که قبل از سقوط، همه‌چیز برای یک ثانیه بی‌حرکت می‌شود.
سوآ آرام گفت:
— «چی گفتی…؟»
سرباز سرش را پایین انداخت.
— «ماشین خالی بود.»
هوسوک یک قدم جلو رفت.
— «یعنی چی خالی بود؟! آدم از ماشین پیاده میشه غیب نمی‌شه!»
سرباز مضطرب جواب داد:
— «رد درگیری وجود داشت…»
جونگ‌کوک همان لحظه دست سوآ را رها کرد.
چون وقتی جونگ‌کوک آرام می‌شد، دست سوآ را محکم‌تر می‌گرفت.
اما وقتی رهایش می‌کرد…
یعنی خشمش از مرز خطر رد شده.
نامجون فوری متوجه شد.
— «جونگ‌کوک.»
جونگ‌کوک هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط از سرباز پرسید:
— «کجا؟»
صدایش خیلی آرام بود.
و همین ترسناک‌ترش می‌کرد.
— «کنار جنگل غربی، اعلیحضرت.»
تهیونگ زیرلب گفت:
— «لعنتی…»
سوآ حس کرد قلبش تند می‌زند.
نه.
سوهیون بدون خبر جایی نمی‌رفت.
میرا هم آن وضعیت جسمی را داشت.
یک اتفاقی افتاده بود.
جونگ‌کوک ناگهان برگشت سمت گاردها.
— «تمام دروازه‌های قصر بسته بشه.»
پادشاه اخم کرد.
— «ولیعهد—»
— «هیچ‌کس حق خروج نداره.»
این بار صدایش محکم‌تر شد.
— «تمام سربازها برای جست‌وجو آماده شن. جنگل غربی، رودخانه، جاده جنوبی، همه‌جا.»
ملکه آرام گفت:
— «فکر نمی‌کنی داری بیش‌ازحد واکنش نشون میدی؟ شاید فقط—»
جونگ‌کوک ناگهان نگاهش کرد.
و سالن یخ زد.
چشم‌هایش تاریک شده بود.
— «اگر اتفاقی براشون افتاده باشه…»
مکث کرد*
فکش قفل شد.
— «بهتره دعا کنید کار شما نباشه.»
هوسوک زیرلب گفت:
— «اوه نه… رفت تو فاز قاتل.»
جیمین آروم گفت:
— «من واقعاً دلم برای هرکی مقصره می‌سوزه.»
سوآ سریع جلو رفت.
قبل از اینکه اوضاع منفجر شود.
دست جونگ‌کوک را گرفت.
— «جونگ‌کوک.»
او نفس سنگینی کشید.
اما وقتی به سوآ نگاه کرد…
فقط ذره‌ای آرام‌تر شد.
سوآ آروم گفت:
— «اول باید پیداشون کنیم.»
جونگ‌کوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آهسته سر تکان داد.
ولی سوآ فهمید.
او آرام نشده بود.
فقط دارد خودش را نگه می‌دارد.
و این دو تا فرق وحشتناکی با هم داشتند.
نامجون جلو آمد.
— «ما تقسیم می‌شیم.»
یونگی:
— «من با تهیونگ میرم سمت جنگل.»
هوسوک فوری گفت:
— «منم میام.»
جین اخم کرد.
— «تو الان عصبی‌ای.»
هوسوک:
— «خواهرم نگرانه! معلومه عصبی‌ام!»
سوآ ناگهان گفت:
— «منم میام.»
جونگ‌کوک:
— «نه.»
جین:
— «اصلاً نه.»
سوآ شوکه پلک زد.
— «ببخشید؟!»
جونگ‌کوک مستقیم جلو آمد.
— «تو همین الان نزدیک بود دوباره شوکه بشی.»
— «ولی سوهیون و میرا دوستامن!»
— «و تو هدف راحت‌تری.»
سکوت*
سوآ اخم کرد.
— «چی؟»
یونگی آرام گفت:
— «اگر این آدم‌ربایی باشه… ممکنه هدف اصلی تو بوده باشی.»
هوای سالن سنگین‌تر شد.
سوآ حس کرد بدنش سرد شده.
جونگ‌کوک فوراً کنار او ایستاد.
انگار ناخودآگاه داشت محافظتش می‌کرد.
— «از الان، حتی یه قدم هم تنها نمی‌مونی.»
ملکه خیلی آروم نگاهشان کرد.
و لبخند کمرنگی زد.
جونگ‌کوک همان لحظه متوجه شد.
و این بار…
واقعاً چیزی در نگاهش ترسناک شد.
چون برای اولین بار…
داشت مطمئن می‌شد ملکه بیشتر از چیزی که نشان می‌دهد می‌داند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۹)

#تاج_و_طوفانپارت ۷۷: یک سؤال ساده، یک سکوت خطرناکهوای سالن د...

#تاج_و_طوفانپارت ۷۶: دستی که رها نشدراهروهای قصر ساکت بودند....

#تاج_و_طوفانپارت ۶۴: فقط این دوتاسکوت سنگینی سالن را گرفته ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۶۵: پس بالاخره رسیدیم به حقیقت؟سالن دیگر آر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط