#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۸۲: قصر بالاخره آرام شده بود
بعد از آن همه نگرانی، دویدن، بحث و شوخی‌های بی‌پایان، راهروهای طولانی قصر حالا در سکوت شب فرو رفته بودند. نور چراغ‌های دیواری نرم روی دیوارهای سنگی می‌افتاد و فقط گاهی صدای قدم‌های نگهبان‌ها از دور شنیده می‌شد.
سوآ آهسته در اتاقش را بست.
کفش‌هایش را کنار تخت گذاشت و با یک نفس خسته خودش را روی تخت انداخت.
چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند.
انگار تازه بدنش فهمیده بود چقدر خسته است.
اما ذهنش…
اصلاً قصد آرام شدن نداشت.
و مثل همیشه، خیلی سریع به یک نفر رسید.
جونگ‌کوک.
سوآ زیر لب گفت:
— «واقعاً… چه بلایی سرت اومده…»
ولیعهدی که همه درباره‌اش می‌گفتند سرد است.
خشک است.
دست‌نیافتنی است.
حتی بعضی‌ها شوخی می‌کردند اگر یک سنگ را کنار او بگذاری، سنگ زودتر احساس نشان می‌دهد.
اما حالا…
همان آدمی بود که چند ساعت پیش تقریباً دیوانه شده بود چون فکر می‌کرد سوآ ممکن است آسیب ببیند.
همان آدمی که با جدیت اصرار داشت فردا تا دانشگاه هم همراهش برود.
سوآ ناخودآگاه لبخند زد.
قلبش کمی تندتر زد.
— «کی فکرش رو می‌کرد…»
همان لحظه—
در اتاق باز شد.
سوآ مثل فنر از جا پرید و نشست.
جونگ‌کوک خیلی راحت وارد اتاق شد.
سوآ با چشم‌های گرد شده گفت:
— «تو چرا بدون در زدن میای داخل؟!»
جونگ‌کوک چند ثانیه به صورت سرخ و دستپاچه او نگاه کرد.
و خندید.
«به چی داشتی فکر می‌کردی که اینقدر سرخ شدی؟»
سوآ فوراً نگاهش را دزدید.
— «هیچی.»
جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.
— «هیچی؟»
— «گفتم که هیچی!»
جونگ‌کوک آرام خندید.
بعد دستش را داخل جیب کت انداخت و چیزی بیرون آورد.
یک گوشی موبایل.
آن را سمت سوآ گرفت.
— «بگیر.»
سوآ گیج نگاه کرد.
— «این چیه؟»
جونگ‌کوک گوشی را در دستش گذاشت.
— «گوشیته.»
سوآ چند ثانیه به آن خیره ماند.
بعد با تعجب گفت:
— «گوشی… برای من؟»
جونگ‌کوک خیلی عادی گفت:
— «آره.»
سوآ هنوز گیج بود.
— «ولی چرا؟»
جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.
— «واقعاً یادت نیست؟»
سوآ اخم کوچکی کرد.
— «چی رو؟»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «وقتی آدم‌رباها دزدیدنت… گوشیت کامل نابود شد.»
سوآ چند ثانیه ساکت ماند.
و ناگهان خاطره‌ها در ذهنش برگشتند.
گوشی‌ای که وسط آن آشوب از دستش افتاده بود و زیر چرخ ماشین خرد شده بود.
سوآ آهسته گفت:
— «راست میگی…»
بعد دوباره به گوشی نگاه کرد.
— «کاملاً یادم رفته بود.»
جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
— «من نه.»
سوآ لبخند کوچکی زد.
— «مرسی.»
جونگ‌کوک چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد.
همان لحظه—
در اتاق باز شد.
سوهیون و میرا با لباس خواب وارد شدند.
جونگ‌کوک داخل اتاق.
سوآ روی تخت.
و گوشی در دستش.
سوهیون ابرو بالا برد.
— «خب…»
میرا دست به کمر ایستاد.
— «ولیعهد محترم.»
جونگ‌کوک برگشت سمتشان.
— «چی؟»
میرا کاملاً جدی گفت:
— «برو بیرون.»
جونگ‌کوک پلک زد.
— «چی؟»
سوهیون گفت:
— «امشب فضای اتاق دخترونه‌ست.»
میرا ادامه داد:
— «و جای پسرا نیست.»
جونگ‌کوک خندید.
— «این اتاق توی قصر منه.»
میرا شانه بالا انداخت.
— «امشب نه.»
سوهیون جلو آمد.
— «قانون دخترها.»
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
— «قانون دخترها؟»
سوآ که روی تخت نشسته بود، خنده‌اش گرفته بود.
میرا به در اشاره کرد.
— «بفرما بیرون.»
جونگ‌کوک تکان نخورد.
— «نمیرم.»
سوهیون گفت:
— «میری.»
جونگ‌کوک:
— «نمیرم.»
میرا:
— «میری.»
جونگ‌کوک:
— «نه.»
همان لحظه—
یک دست از پشت یقه لباس جونگ‌کوک را گرفت.
تهیونگ.
که انگار از اول پشت در ایستاده بود.
— «بیا بیرون قهرمان.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
— «ولم کن.»
تهیونگ بدون توجه او را به سمت در کشید.
— «دخترها جلسه دارن.»
جونگ‌کوک هنوز مقاومت می‌کرد.
— «سوآ! بهش بگو ولم کنه!»
سوآ که حالا کاملاً از خنده قرمز شده بود گفت:
— «قانون دخترها.»
تهیونگ خندید.
و بالاخره جونگ‌کوک را از اتاق بیرون کشید.
در بسته شد.
و صدای خنده سه دختر کل اتاق را پر کرد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۵)

#تاج_و_طوفانپارت ۸۱: دانشگاه رفتن با محافظ سلطنتی؟!سوآ با نا...

#تاج_و_طوفانپارت ۸۰: دانشگاه و یک ولیعهد بیش‌ازحد نگرانوقتی ...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

ناپلئون گمشده (فصل اول)

تو اون دنیا می بینمت:) p20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط