#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۸۱: دانشگاه رفتن با محافظ سلطنتی؟!
سوآ با ناباوری به جونگ‌کوک نگاه کرد.
— «جونگ‌کوک! اون استادمه! اگر فردا نرم واقعاً پوستم رو می‌کنه.»
جونگ‌کوک بدون کوچک‌ترین تردیدی گفت:
— «پس من هم میام.»
سه ثانیه سکوت مطلق.
سوآ:
— «نه!»
میرا:
— «اوهوم… نه!»
جیمین زیرلب خندید.
هوسوک با لذت گفت:
— «نه نه نه، صبر کنین بذارین تصور کنم… ولیعهد کشور با محافظ‌ها وارد دانشگاه میشه.»
تهیونگ ادامه داد:
— «بعد همه دانشجوها: چرا ولیعهد اومده؟»
یونگی خشک گفت:
— «چون عاشق طراحش شده.»
سوآ صورتش قرمز شد.
— «خواهش می‌کنم بس کنین!»
جونگ‌کوک اخم کرد.
— «مشکلش چیه اگه بیام؟»
میرا دست به سینه ایستاد.
— «مشکلش اینه که فردا کل دانشگاه تبدیل میشه به شایعه.»
بعد با لحن شیطنت‌آمیز گفت:
— «تیتر فردا: ولیعهد کشور برای دیدن طراح مورد علاقه‌اش شخصاً به دانشگاه رفت.»
سوآ با وحشت گفت:
— «نه!»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «مهم نیست مردم چی میگن.»
سوآ فوری جلو آمد.
— «جونگ‌کوک… لطفاً.»
او مستقیم نگاهش کرد.
سوآ ادامه داد:
— «قراره برم دانشگاه… نه جنگ.»
جونگ‌کوک هنوز قانع نشده بود.
میرا نفس عمیقی کشید.
بعد خیلی عادی گفت:
— «باشه، من صبح میام دنبالش. با هم میریم.»
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
— «تو؟»
— «آره.»
— «نه.»
میرا چشم‌هایش را ریز کرد.
— «ببخشید؟»
جونگ‌کوک خیلی خونسرد گفت:
— «تو امشب اینجا میمونی.»
میرا:
— «چی؟»
سوآ هم متعجب شد.
— «اینجا؟»
جونگ‌کوک توضیح داد:
— «صبح با هم میرید.»
میرا سرش را تکان داد.
— «نمیشه، مامان و بابام نگران میشن.»
جونگ‌کوک خیلی ساده گفت:
— «بهشون زنگ بزن.»
— «چی بگم؟»
— «بگو امشب توی قصر میمونی.»
میرا چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خندید.
— «می‌دونی چند نفر حاضرن برای این تجربه پول بدن؟»
هوسوک گفت:
— «الان وقت تبلیغ قصر نیست.»
میرا شانه بالا انداخت.
— «باشه… باشه.»
بعد موبایلش را درآورد.
— «الان زنگ می‌زنم.»
سوآ که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان لبخند بزرگی زد.
— «واقعاً میمونی؟»
میرا چشمکی زد.
— «آره خانم طراح ترسو.»
سوآ خندید.
آن‌قدر که چند لحظه تمام استرس دانشگاه را فراموش کرد.
جونگ‌کوک نگاهشان کرد.
و برای اولین بار در آن شب طولانی…
چهره‌اش کمی آرام شد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۷)

#تاج_و_طوفانپارت ۸۰: دانشگاه و یک ولیعهد بیش‌ازحد نگرانوقتی ...

#تاج_و_طوفانپارت ۷۹: گم‌شده‌هایی که گم نشده بودندهوای بیرون ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸: نگاه‌هایی که نباید اتفاق می‌افتادسوآ هن...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۵: سیاهچالی که صداها را می‌بلعید(بخش دوم)س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط