#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۷۹: گم‌شده‌هایی که گم نشده بودند
هوای بیرون قصر سرد و پر از مه بود.
نور مشعل‌ها روی زمین سنگی می‌لرزید و صدای ضربان قلب همه از هیجان بالا رفته بود.
جونگ‌کوک جلوتر از همه قدم می‌زد، برق خشم توی چشماش هنوز خاموش نشده بود.
سوآ هم کنار او، با قدم‌های تند و دلهره‌آور.
تهیونگ، هوسوک، یونگی و بقیه پشت سرشان.
به سمت محوطه‌ای رفتند که سرباز‌ گفته بودند ماشین سوهیون و میرا اونجا پیدا شده.
سرباز با هیجان گفت:
— «جناب، ماشین اینجاست، ولی داخلش هیچ‌کس نیست!»
جونگ‌کوک با اخم جلو رفت، چراغ قوی روی ماشین هنوز روشن بود، در باز، و جای پا روی خاک خیس دیده می‌شد.
سوآ دلش فرو ریخت.
— «سوهیون همین الان با این ماشین رفته بود…»
هوسوک با حرص گفت:
— «چطور ممکنه؟ یه نفر اونا رو مجبور کرده پیاده شن؟!»
یونگی خم شد و جای پاها رو نگاه کرد.
— «نه… این رد پاها عادی‌ان، نه عجله‌ای، نه کشمکشی.»
جونگ‌کوک پرسید:
— «پس چرا رفتن توی جنگل؟»
قبل از اینکه کسی جواب بده…
یه صدای بامزه از سمت درخت‌ها اومد.
مثل کسی که داره با خنده حرف می‌زنه.
لحظه‌ای بعد، از بین شاخه‌ها دو سایه پیدا شدن، یکی دستش پر از چیزی بود، اون یکی هم با لبخند داشت از چیزی حرف می‌زد.
سوهیون و میرا
میرا تا چشمش به گروه افتاد گفت:
— «اوه… وااای، چه خبره؟ چرا همه اینجان؟»
هوسوک با قیافه‌ای بین عصبانیت و ناباوری:
— «چه خبره؟ نصف قصر فکر کرد ربوده شدین!»
سوهیون ژاکت گِلی‌شو تکوند و خندید:
— «نه بابا، ما فقط از ماشین پیاده شدیم!»
سوآ حیرت‌زده گفت:
— «برای چی از ماشین رفتین تو جنگل؟»
میرا با برق چشمای گربه‌دوست‌ها جواب داد:
— «یه عالمه حیوان دیدیم، مثل آهوهای کوچولو، یه خانواده روباه هم بودن! رفتیم براشون غذا ببریم!»
جونگ‌کوک دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
نامجون زیرلب:
— «ما با گارد سلطنتی اومدیم دنبال گردش علم حیوانات؟»
یونگی خندید:
— «حداقل دزد یا توطئه نبود، فقط عشق طبیعت.»
هوسوک نفسش رو با حرص بیرون داد:
— «دفعه بعد لطفاً قبل از نجات حیوانات یه پیام بده، فقط یه «داریم میریم روباه ببینیم کافیه!»
سوهیون با خنده گفت:
— «باشه باشه، قول می‌دیم.»
جونگ‌کوک نگاه هر دوشون کرد، بعد خیلی آهسته گفت:
— «فقط یه بار دیگه بدون اطلاع برید جایی…»
میرا سریع وسط حرف پرید:
— «می‌فهمم، جونگ‌کوک، ولی واقعاً اون آهوها… چشماشون مثل سوآ بود!»
سوآ زیر لب خندید، جونگ‌کوک به سمتش برگشت، اخمش شکست و لبخند نصفه‌ای زد.
هوسوک گفت:
— «خب حالا که همه زنده‌ان، من می‌خوام برم روباه‌ها رو ببینم.»
سوآ زد به بازوش:
— «بشین سر جات، دانشمند حیات وحش.»
تنش سنگین لحظه قبل مثل دود محو شد.
در اون لحظه حتی جونگ‌کوک هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
و وقتی به سوآ نگاه کرد، خیلی آروم گفت:
— «خداروشکر که فقط روباه بوده.»
سوآ لبخند شیرینی زد.
— «آره… ولی بازم خوشم میاد نگرانم شدی.»
جونگ‌کوک زمزمه کرد:
— «تو رو هر بار گم کنم، دنیا رو زیر و رو می‌کنم.»
صدای خنده بین درخت‌ها پیچید—
و بعد از اون همه اضطراب،
برای چند لحظه قصر دوباره رنگ زندگی گرفت.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۳)

#تاج_و_طوفانپارت ۷۸: قبل از طوفانسالن در سکوت فرو رفت.این حت...

#تاج_و_طوفانپارت ۷۷: یک سؤال ساده، یک سکوت خطرناکهوای سالن د...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

ازدواج part6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط