رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۲۷ }🌷
نویسنده:
کادوی آخر ...
از دو نفر بود...
دو نفری که ات عاشقانه اونارو میپرسید ...
دو نفری که خیلی دوستشون داشت و حتا موقع فوت کردن شمع های روی کیکش
آرزو کرد این دو نفر تا آخر عمرش پیشش باشند ...
اما دنیا چی ...
آیا تمام آرزو ها برآورده میشن...
آیا آرزو ها میمونن... یا نه مثل برگ های پاییزی از نگاهمون بعد چند وقت ناپدید میشند...
دختر دستای کوچکش رو داخل هم گره زده بود و منتظر علام کادو ها از طرف اون دو فرد مورد علاقش بود ...
مامان ات: خوب رسیدم به کادو بعدی ... از طرف مادر بزرگ ...
ا.ووو... خدای من... چقدر زیباست...
ات ببین ...
× دختر با ذوق روی صندلیش ایستاد تا کادوی مادر بزرگش رو ببینه با دیدن گردنبند طلایی داخل باکس کل وجودش رو ذوق فرا گرفت...
از صندلی پایین اومد و با دو به سمت مادر بزرگش رفت ...
مادر بزرگ ات دستاشو از هم باز کرد و ات رو توی بغلش گرفت ...
سرشو بوسید ... ولی با یاد آوری چیزی سرشو دوباره بالا آورد ...
ات رو آروم از خودش جدا کرد و به سمت مادر ات رفت....
میکروفون رو از مادر ات گرفت ...
همه با تعجب به اون پیر زن نگاه میکردن...
پیر زن لبخندی زد ... و مکالمه ای رو شروع کرد ...
مادر بزرگ ات:
ممنونم از اینکه به تولد نوه ام اومدید ...
راستش این کادو تنها من برای خریدش پول اقدام نکردم ...
مادر بزرگ نگاهی به پسر کوچولو کنار دیوار انداخت....
سر پسر کوچولو پایین بود....
که نشونه این بود که از اون جمع خجالت میکشه....
همه نگاه ها بهم گره خورده بود....
همه در حال پچ پچ کردن هایی در گوش هم بودن ...
ولی پسر همچنان ساکت بود و سرشو پایین انداخته بود ...
مادر بزرگ ات ادامه داد :
اون پسر اون گوشه ...( اشاره به تهیونگ)
اونم کمکم کرد ...
باید بگم مقداری زیادی از پول گردنبد رو نداشتم... و اون پسر کمکم کرد ...
و بنظرم این کادو لایق اونم هست ....
نویسنده:
همه با شنیدن حرف های مادر بزرگ شروع کردن به دستت زدن ...
همه دست میزدن و به پسر کوچولو آفرین میگفتند...
ولی یک نفر این وسط پیدا نشد بگه پولش رو از کجا آورده بود ....
دختر کوچولو با شنیدن حرف های مادر بزرگش خوشحال به سمت پسر رفت و بغلش کرد...
پسر لبخندی فیکی روی لبش به نمایش گذاشت....
و متقابل دختر رو بغل گرفت....
ویو زمان حال:
نویسند:
دختر گردنبد زیبا طلایش رو از گردنش بیرون کرد ... و توی دستش گرفت....
نگاهش به گردنبد بود ...
از درد خاطرات داشت پژمرده میشد ...
ولی همچنان آروم بود...
نه گریه میکرد نه داد و بیداد...
دقیقا روزی که با خودش احد بسته بود هیچ وقت این گردنبند رو از گردنش خارج نکنه رو یادش بود....
ولی الان باید بخاطر کار پدرش اون گردنبند رو باید دو دستی تقدیم کس دیگه ای میکرد ....
صدای داد و بیداد پدرش هر لحظه بیشتر میشد...
با سرعت به سمت رییس هتل رفت و گردنبند رو به سمتش پرت کرد...
گردنبند دقیقا روی دست رییس هتل قرار گرفت...
همه با تعجب به دختر چشم دوخته بودند
..
حتا پدرش...
با دیدن اون گردنبند برای اولین بار تعجب کرد...
چشمای مادر ات از حلقه بیرون زده بود... و دعا دعا میکرد که اون صحنه واقعی نباشه....
اما بر عکس تصورش واقعی تر از واقعی بود...
دختر برای آخرین بار نگاهی به گردنبنذ کرد و با داد شروع به حرف زدن کرد ....
× اینم پول کوفتیت... همینقدره درسته ؟ ( داد)
رییس: اره ( تعجب)
× یکبار دیگه سر پدر من داد بزن ببین چیکارت میکنم....
جملش رو گفت و چمندونش که روی زمین افتاده بود رو برداشت....
×بریم ...
همین جمله کافی بود تا پدر مادرش پشت سرش از هتل خارج بشن....
اما الان چی میشد ....
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
نویسنده:
کادوی آخر ...
از دو نفر بود...
دو نفری که ات عاشقانه اونارو میپرسید ...
دو نفری که خیلی دوستشون داشت و حتا موقع فوت کردن شمع های روی کیکش
آرزو کرد این دو نفر تا آخر عمرش پیشش باشند ...
اما دنیا چی ...
آیا تمام آرزو ها برآورده میشن...
آیا آرزو ها میمونن... یا نه مثل برگ های پاییزی از نگاهمون بعد چند وقت ناپدید میشند...
دختر دستای کوچکش رو داخل هم گره زده بود و منتظر علام کادو ها از طرف اون دو فرد مورد علاقش بود ...
مامان ات: خوب رسیدم به کادو بعدی ... از طرف مادر بزرگ ...
ا.ووو... خدای من... چقدر زیباست...
ات ببین ...
× دختر با ذوق روی صندلیش ایستاد تا کادوی مادر بزرگش رو ببینه با دیدن گردنبند طلایی داخل باکس کل وجودش رو ذوق فرا گرفت...
از صندلی پایین اومد و با دو به سمت مادر بزرگش رفت ...
مادر بزرگ ات دستاشو از هم باز کرد و ات رو توی بغلش گرفت ...
سرشو بوسید ... ولی با یاد آوری چیزی سرشو دوباره بالا آورد ...
ات رو آروم از خودش جدا کرد و به سمت مادر ات رفت....
میکروفون رو از مادر ات گرفت ...
همه با تعجب به اون پیر زن نگاه میکردن...
پیر زن لبخندی زد ... و مکالمه ای رو شروع کرد ...
مادر بزرگ ات:
ممنونم از اینکه به تولد نوه ام اومدید ...
راستش این کادو تنها من برای خریدش پول اقدام نکردم ...
مادر بزرگ نگاهی به پسر کوچولو کنار دیوار انداخت....
سر پسر کوچولو پایین بود....
که نشونه این بود که از اون جمع خجالت میکشه....
همه نگاه ها بهم گره خورده بود....
همه در حال پچ پچ کردن هایی در گوش هم بودن ...
ولی پسر همچنان ساکت بود و سرشو پایین انداخته بود ...
مادر بزرگ ات ادامه داد :
اون پسر اون گوشه ...( اشاره به تهیونگ)
اونم کمکم کرد ...
باید بگم مقداری زیادی از پول گردنبد رو نداشتم... و اون پسر کمکم کرد ...
و بنظرم این کادو لایق اونم هست ....
نویسنده:
همه با شنیدن حرف های مادر بزرگ شروع کردن به دستت زدن ...
همه دست میزدن و به پسر کوچولو آفرین میگفتند...
ولی یک نفر این وسط پیدا نشد بگه پولش رو از کجا آورده بود ....
دختر کوچولو با شنیدن حرف های مادر بزرگش خوشحال به سمت پسر رفت و بغلش کرد...
پسر لبخندی فیکی روی لبش به نمایش گذاشت....
و متقابل دختر رو بغل گرفت....
ویو زمان حال:
نویسند:
دختر گردنبد زیبا طلایش رو از گردنش بیرون کرد ... و توی دستش گرفت....
نگاهش به گردنبد بود ...
از درد خاطرات داشت پژمرده میشد ...
ولی همچنان آروم بود...
نه گریه میکرد نه داد و بیداد...
دقیقا روزی که با خودش احد بسته بود هیچ وقت این گردنبند رو از گردنش خارج نکنه رو یادش بود....
ولی الان باید بخاطر کار پدرش اون گردنبند رو باید دو دستی تقدیم کس دیگه ای میکرد ....
صدای داد و بیداد پدرش هر لحظه بیشتر میشد...
با سرعت به سمت رییس هتل رفت و گردنبند رو به سمتش پرت کرد...
گردنبند دقیقا روی دست رییس هتل قرار گرفت...
همه با تعجب به دختر چشم دوخته بودند
..
حتا پدرش...
با دیدن اون گردنبند برای اولین بار تعجب کرد...
چشمای مادر ات از حلقه بیرون زده بود... و دعا دعا میکرد که اون صحنه واقعی نباشه....
اما بر عکس تصورش واقعی تر از واقعی بود...
دختر برای آخرین بار نگاهی به گردنبنذ کرد و با داد شروع به حرف زدن کرد ....
× اینم پول کوفتیت... همینقدره درسته ؟ ( داد)
رییس: اره ( تعجب)
× یکبار دیگه سر پدر من داد بزن ببین چیکارت میکنم....
جملش رو گفت و چمندونش که روی زمین افتاده بود رو برداشت....
×بریم ...
همین جمله کافی بود تا پدر مادرش پشت سرش از هتل خارج بشن....
اما الان چی میشد ....
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
- ۷.۸k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط