رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۲۶ }🌷
× به هتل رسیدم ...
قدم هامو آروم بر می داشتم بی خبر از اتفاقات اخیر....
گویا که هیچی برام مهم نبود .. فقدر میخواستم زندگی کنم...
بدون جنگ و دعوا...
بدون خنده های رو مخ بعضی ها ...
و هزاران تا چیز دیگه...
در شیشه ای هتل رو فشار دادم که صدای داد و عربده های کسی بلند شد ....
با چرخوندن سرم متوجه پدرم شدم ...
داشت چیکار میکرد...
با ترس به سمتش رفتم که با دیدن من
انگار کتری داغی روی سرش ریخته باشند
شروع کرد بدتر به داد زدن ...
پدر ات: بهتون گفتم چند روز دیگه پولتون رو پرداخت میکنم ( عربده)
پذیرش هتل: آقای محترم داد نزنید اینجا مردم استراحت میکنند...
پدر ات: برام مهم نیست ... ( عربده)
رییس هتل: اینجا چه خبره ( داد)
پذیرش هتل: ایشون پول برای پرداخت چند شبی که موندن ندارن ...
رییس هتل: غلط میکنی وقتی پول نداری میای هتل...( داد)
× بغض بدی گلمو گرفته بود...
درسته پدرم هیچ وقت از بچگی برام پدری نکرد ...
ولی اینکه اون فرد داشت جلوی همه خوردش میکرد منو عصبی میکرد...
مقدار پولی توی کیفم داشتم ...
و همچنین یادگاری مادر بزرگم و مهم ترین فرد زندگیم...
گردنبد طلایی که با زحمت برام خریده بود ...
فلش بک به بچگی ات:
× مامانی این چیه....
خیلی خوشگله میرم به دوستمم نشون بدم
مادر بزرگ ات: نه دخترم اون قارچه سمیه... دست بهش نزنی باشه ...
× اگه بهش دلست بزنم اوف میشم...( با لحن بچگانه)
مادر بزرگ ات: اره عزیزم اوف میشی ( خنده)
میدونی ات تو تنها چیزی هستی که تا آخر عمرم حاضرم پیشش باشم و براش بجنگم...
× اومااااا ( میپره بغلش)
مادر بزرگ ات: فردا تولدته برات یک سورپرایز دارم ...
× چیه ( با کنجکاوی سوال میکنه)
مادر بزرگ ات: میفهمی عزیزکم...
× دوستمم میتولنه بیاد برای تولدم ...
مادر بزرگ ات: معلومه تهیونگ کوچولو هم میتونه بیاد ...
اونم برات سورپرایز داره ( زیر لب میگه)
× اخجون....
ویو نویسنده:
فردای اون روز رسید ...
همه داخل باغ مادر بزرگ جمع شده بودند .. و
تولد ات رو جشن میگرفتند...
ات با لباسی سفید و تور دار که توی برق شب میدرخشید کنار کیکش ایستاده بود ...
شمع های رنگی روی کیکش و بادکنک هایی به رنگ صورتی که به دیوار آویزون شده بود اون شب رو خواستر میکرد....
دختر کوچولو منتظر پسره مورد علاقش بود...
تهیونگ...
ساعت ها از زمان شروع تولدش میگذشت و اون نیومده بود ...
دختر کوچولو کم کم ناراحتی در تمام اعماق وجودش داشت بخش میشد...
روی صندلی کوچیکش نشسته بود و ناراحت سرشو پایین انداخته بود ...
× اون به من قول داد میاد...
× این همون حرفی بود که دختر توی ذهنش پخش میشد....
پس کجا بود ...
با صدای داد ها همه سرشون رو بالا آوردن...
به جز دختر ...
هنوزم ناراحت بود ... و حس میکرد زندگیش پوچه بدون اون پسر...
با دیدن چکمه های مجلسی فردی که جلوش زانو زده سرشو بالا آورد....
خودش بود همون پسر...
همون پسری که چند دقیقه پیش برای نبودش ناراحت بود ...
بدون مقدمه پرید بغلم پسر ...
پسر اونو توی آغوشش جا داد و سرشو بوسید ...
- من اومدم دختر کوچولو...
حالا دختر کوچولو خوشحال بود ... سرشو از داخل بغل پسر بیرون آورد و چشماشو به چشم های قهوه ای پسر دوخت
× فکلر کلردم نمیای ...
- ( خنده) دیگه این فکر نکن ... مگه میشه مهم ترین شب زندگیم رو نیام ...
دوباره دختر کوچولو رو در آغوش کشید...
کنار هم مثل زوجی زیبا بودند خیلی زیبا....
ویو چند ساعت بعد:
همه خوشحال بودند ولی دختر از همه خوشحال تر بود ...
موقع فوت کردن شمع های تولدش بود...
پسر کنارش ایستاده بود و با دوربین عکاسی ازش فیلم میگرفت....
هر چند دقیقه یک بار داخل دوربین چیزی رو زمزمه میکرد ...
هیچکس متوجه نمیشد ...
ولی پسر خوب میدونست باید چی بگه...
همه شروع کردن به شمردن...
دختر کوچولو چشماشو بست و آرزو های شیرینی برای زندگیش کرد ...
× مهم ترین آرزوش این بود که تا آخر عمر پسر مورد علاقش کنارش باشه ...
با پایان یافتن شمارش ها شمع هارو فوت کرد
همه دست زدن ...
دختر خوشحال...
با همون دستای کوچولوش شروع کرد به دست زدن ...
ویو چند ساعت بعد:
همه در حال خوردن کیک بودن که مادر ات با اعلام کردن اینکه میخوایم کادو هارو باز کنیم همه دست از خوردن کشیدن... و به سمت میزی که وسیله های تولد چیده شده بود رفتن ...
دختر روی صندلیش نشست و پسر روی کنار خودش نشوند ...
کادو ها یکی یکی اعلام میشد...
کادو از طرف پدرش....
و رسید به آخرین کادو...
که ....
🌷ادامه دارد.... ✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍
× به هتل رسیدم ...
قدم هامو آروم بر می داشتم بی خبر از اتفاقات اخیر....
گویا که هیچی برام مهم نبود .. فقدر میخواستم زندگی کنم...
بدون جنگ و دعوا...
بدون خنده های رو مخ بعضی ها ...
و هزاران تا چیز دیگه...
در شیشه ای هتل رو فشار دادم که صدای داد و عربده های کسی بلند شد ....
با چرخوندن سرم متوجه پدرم شدم ...
داشت چیکار میکرد...
با ترس به سمتش رفتم که با دیدن من
انگار کتری داغی روی سرش ریخته باشند
شروع کرد بدتر به داد زدن ...
پدر ات: بهتون گفتم چند روز دیگه پولتون رو پرداخت میکنم ( عربده)
پذیرش هتل: آقای محترم داد نزنید اینجا مردم استراحت میکنند...
پدر ات: برام مهم نیست ... ( عربده)
رییس هتل: اینجا چه خبره ( داد)
پذیرش هتل: ایشون پول برای پرداخت چند شبی که موندن ندارن ...
رییس هتل: غلط میکنی وقتی پول نداری میای هتل...( داد)
× بغض بدی گلمو گرفته بود...
درسته پدرم هیچ وقت از بچگی برام پدری نکرد ...
ولی اینکه اون فرد داشت جلوی همه خوردش میکرد منو عصبی میکرد...
مقدار پولی توی کیفم داشتم ...
و همچنین یادگاری مادر بزرگم و مهم ترین فرد زندگیم...
گردنبد طلایی که با زحمت برام خریده بود ...
فلش بک به بچگی ات:
× مامانی این چیه....
خیلی خوشگله میرم به دوستمم نشون بدم
مادر بزرگ ات: نه دخترم اون قارچه سمیه... دست بهش نزنی باشه ...
× اگه بهش دلست بزنم اوف میشم...( با لحن بچگانه)
مادر بزرگ ات: اره عزیزم اوف میشی ( خنده)
میدونی ات تو تنها چیزی هستی که تا آخر عمرم حاضرم پیشش باشم و براش بجنگم...
× اومااااا ( میپره بغلش)
مادر بزرگ ات: فردا تولدته برات یک سورپرایز دارم ...
× چیه ( با کنجکاوی سوال میکنه)
مادر بزرگ ات: میفهمی عزیزکم...
× دوستمم میتولنه بیاد برای تولدم ...
مادر بزرگ ات: معلومه تهیونگ کوچولو هم میتونه بیاد ...
اونم برات سورپرایز داره ( زیر لب میگه)
× اخجون....
ویو نویسنده:
فردای اون روز رسید ...
همه داخل باغ مادر بزرگ جمع شده بودند .. و
تولد ات رو جشن میگرفتند...
ات با لباسی سفید و تور دار که توی برق شب میدرخشید کنار کیکش ایستاده بود ...
شمع های رنگی روی کیکش و بادکنک هایی به رنگ صورتی که به دیوار آویزون شده بود اون شب رو خواستر میکرد....
دختر کوچولو منتظر پسره مورد علاقش بود...
تهیونگ...
ساعت ها از زمان شروع تولدش میگذشت و اون نیومده بود ...
دختر کوچولو کم کم ناراحتی در تمام اعماق وجودش داشت بخش میشد...
روی صندلی کوچیکش نشسته بود و ناراحت سرشو پایین انداخته بود ...
× اون به من قول داد میاد...
× این همون حرفی بود که دختر توی ذهنش پخش میشد....
پس کجا بود ...
با صدای داد ها همه سرشون رو بالا آوردن...
به جز دختر ...
هنوزم ناراحت بود ... و حس میکرد زندگیش پوچه بدون اون پسر...
با دیدن چکمه های مجلسی فردی که جلوش زانو زده سرشو بالا آورد....
خودش بود همون پسر...
همون پسری که چند دقیقه پیش برای نبودش ناراحت بود ...
بدون مقدمه پرید بغلم پسر ...
پسر اونو توی آغوشش جا داد و سرشو بوسید ...
- من اومدم دختر کوچولو...
حالا دختر کوچولو خوشحال بود ... سرشو از داخل بغل پسر بیرون آورد و چشماشو به چشم های قهوه ای پسر دوخت
× فکلر کلردم نمیای ...
- ( خنده) دیگه این فکر نکن ... مگه میشه مهم ترین شب زندگیم رو نیام ...
دوباره دختر کوچولو رو در آغوش کشید...
کنار هم مثل زوجی زیبا بودند خیلی زیبا....
ویو چند ساعت بعد:
همه خوشحال بودند ولی دختر از همه خوشحال تر بود ...
موقع فوت کردن شمع های تولدش بود...
پسر کنارش ایستاده بود و با دوربین عکاسی ازش فیلم میگرفت....
هر چند دقیقه یک بار داخل دوربین چیزی رو زمزمه میکرد ...
هیچکس متوجه نمیشد ...
ولی پسر خوب میدونست باید چی بگه...
همه شروع کردن به شمردن...
دختر کوچولو چشماشو بست و آرزو های شیرینی برای زندگیش کرد ...
× مهم ترین آرزوش این بود که تا آخر عمر پسر مورد علاقش کنارش باشه ...
با پایان یافتن شمارش ها شمع هارو فوت کرد
همه دست زدن ...
دختر خوشحال...
با همون دستای کوچولوش شروع کرد به دست زدن ...
ویو چند ساعت بعد:
همه در حال خوردن کیک بودن که مادر ات با اعلام کردن اینکه میخوایم کادو هارو باز کنیم همه دست از خوردن کشیدن... و به سمت میزی که وسیله های تولد چیده شده بود رفتن ...
دختر روی صندلیش نشست و پسر روی کنار خودش نشوند ...
کادو ها یکی یکی اعلام میشد...
کادو از طرف پدرش....
و رسید به آخرین کادو...
که ....
🌷ادامه دارد.... ✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍
- ۱.۸k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط