رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۲۸ }🌷


نویسنده :

از هتل خارج شدن ...
ات نمی دوست باید چیکار کنه...
گیج بود ... گویا که تمام مشکلات دنیا الان روی سرش گذاشته شده بودند...

با صدای مادرش به خودش اومد و برای چند لحظه از فکر و خیال بیرون اومد ...

مادر ات: من مقداری طلا دارم می‌تونیم اونارو بفروشیم و خونه نقلی بگیریم ...


همین حرف مادر ات کافی بود تا پدرش کیف دستی مادر ات رو بگیره و طلا هارو از داخل کیف بیرون بکشه ...

بابا ات: همین الان میریم می‌فروشیم...

نویسنده:

این حرف رو با عصابنیت گفت و به سمت ات برگشت ...


پدر ات: اگه مثل دخترای مردم تلاش میکردی الان یک چیزی می‌شدی... نه اینکه هنوز مزاحمی توی زندگی ما باشی...




همین حرف کافی بود که ات از درون بشکنه...
قبلش روحش و جسمش همش نابود بشه ...

ات با پوزخندی که به لب داشت رو به پدرش کرد و جمله ای رو با صدای نسبتاً بلند زمزمه کرد ...

× اگه توهم مثل پدرای دیگه بو....

× با چیزی که داشت می‌گفت خودشم متعجب شد ...

× من الان با پدرم دارم با لحن بد صحبت میکنم ...

دستشو جلو دهنش گذاشت و چمدونشو به مادرش داد .و با سرعت از خانواده اش دور شد ...


نویسنده ؛

× باورش سخت بود ... اولین بار بود که اینجوری صحبت می‌کنه...

شاید با حرف پدرش چند دقیقه پیش داشت نابود میشد ولی ....

روی نیمکت نزدیکی پارک نشست و با بغضی که داشت به بچه ها داخل پارک زل زد ...

دلش میخواست برای اولین بار بچه باشه ...
کودک باشه و فقدر تنها دردی که بکشه این باشه که عروسکش کثیف شده ...

با خودش زمزمه میکرد...

خدایا آیا همه اینجوری درد می‌کشند یا فقدر منم ... یا فقدر منم که زندگیم به این کثیفیه....

خدایا هم سن و سالمو نگاه.... همه لباس ، لوازم آرایشی ، کیف ، کفش و هزار تا چیز دیگه که مارک و برند هستش دارند...

من چی...

نگاهی به لباس هاش کرد و دیگه از این که بخواد صحبت کنه منصرف شد ...


ویو یک ساعت بعد:


روی نیمکت خوابش برده بود که

با صدای گوشیش به خودش اومد ...

مامانش بود ...

تماس رو وصل کرد و گوشی رو به سمت گوشش برد و صحبتی نکرد ...


مامان ات: دخترم حالت خوبه...

× اوهوم....( خواب‌آلود)

مامان ات: باشع عزیزم ... فقدر یک آدرسی برات پیامک می‌کنم بیا اینجا......

× باش...

گوشی رو قطع کرد و نگاهی به پیام مادرش کرد ...
آدرس رو حفظ کرد و گوشی رو داخل جیب شلوارش گذاشت

از جاش بلند شد و به سمت آدرس رفت...

آدرس رو بلد نبود ...

و به فقدر میتونست از کسی کمک بگیره و بره به اون مکان....



ویو ۱۰ دقیقه بعد:

نویسنده:

کلافه دستی به موهاش کشید و نگاهی به کوچه جلوش انداخت....



× اوف باید از کجا برم


از هر کسی که سوال میکرد... به جای اینکه کمکش کنه بدتر گیجش میکرد ...

الانم داخل کوچه ای که حتا اسمش هم نمی دونست چیه قرار گرفته بود ...

به دیوار تکیه داد که شاید کسی از اینجا عبور کنه و بتونه ازش سوال بپرسع ...


×هر کس که رد میشد می‌گفت نمی دونه...

تا به نفر آخر رسید ....

زنه: همینو سمت راست برو و ته کوچه همون آدرسه ...

× دختر خوشحال شد و از اون زن تشکر کرد ...
با دو به سمت اون کوچه رفت که متوجه پلاک اون کوچه شد ...

خودش بود ... وارد کوچه شد که ....


🌷ادامه دارد....✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
دیدگاه ها (۱۰)

فالوشع 🌷✨ https://wisgoon.com/viliam.v

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

PT/1 ات نفس نفس می زد : کجا داری م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط