رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۲۸ }🌷



نویسنده:

که به خونه عیجی برخورد....

خونه ای بزرگ و با نمایی زیبا ...

این خونه برای یک آدم عادی نیست ...

معلومه اون شخص خیلی پولداره...

همینجوری در حال نگاه کردن به خونه بودم که با یاد آوری اینکه اونجایی که مامانم گفت رو پیدا نکردم نگاهمو از اون خونه برداشتم...

شروع کردم به برنداز کردن اون مکان...

هیچز عیجبی وجود نداشت ...


گوشیمو برداشتم و زندگی به مامانم زدم ..

مکالمه:

× مامان من داخل همون کوچم که آدرس دادی ..و ولی شما رو نمی‌بینم...
کجا.......


مامان ات: ات ..( ناراحت)

× مامان اتفاقی افتاده... چرا صدات کمه... چرا انگار نار...


مامان ات: ببخشید... بابت همه چیز ببخشید...( گریه)


× مامان... ( بغض ) کجایید...
چرا گریه می‌کنی ...


بغض بدی از لحن صحبت کردن مامانم داشتم ..
که صدای مامانم قطع شد و صدای داد پدرم بلند شد ...

پدر ات: سریع بهش بگو.... تا خودم بدتر بهش نگفتم ...( داد)


مامان ات: ات دخترم... منو ببخش نتونستم جلوی باباتو بگیرم ....( گریه)


ات: چی شده... شما کجاید... چرا نمیاید پیشم ...( گریه)


مامان ات: بابات تورو داخل قمار فروخت...
( گریه)

× با حرفی که مامانم زد دنیا برام خراب شد ...
بخاطر گریه هایی که می‌کردم اطرافم قابل دیدن نبود ...

× مامان بگو‌‌ که دروغ میگی ... بگو که داری مسخرم می‌کنی ...

چرا نمیگی ...

مامان ات: ( گریه)

× گریه نکن حرف بزن ( جدی ولی با بغض )

پدر ات: ما از کره داریم میریم ... بهتره دختر خوبی باشی ... و با اون یارو بسازی...


× چی میگی روانی ( داد)
به توهم میگند پدر... میفهمی داری چی میگی ... دخترو که از خون خودته داری میدی دست یک آدم دیگه...
میفهمی یعنی چی ...
یعنی اینکه شاید منو بکشه...
یا شایدم م.....


پدر ات: تو از بچگیم برام مهم نبودی... اگه اون شب به حرفم میکردی من اینجا نبودم....
خودت باعث اون اتفاق شدی... حالا هم دهنتو ببند و یادت باشه... دیگه پدر مادری نداری....
( گوشی رو قطع می‌کنه)


× هضم این همه حرف برام راحت نبود ...
باورم نمی‌شد... اصلا باورم نمیشد ...
انگار خواب بودم ...
خوابی که داخل فیلم ترسناکی گیر کردم ...
و حالا برای نجات خودم تنها راه نجاتم اینکه از خواب بیدار بشم...

بدونه اینکه ارده‌ای روی خودم داشته باشم ...
اشکام می‌ریخت...
داغی چشمام.... گلویی که پر از بغض بود رو احساس میکردم ...

هیچ صدایی برام قابل تشخیص نبود...

انگار من بود و گوشی توی دستم که چند دقیقه پیش توسط پدری که حالا منو گذاشت و رفت قطع شده بود...


از بی حسی پاهام روی زمین فرود اومدم و شروع کردم به گریه کردن...

تو کی ات ... تو کی که آنقدر بدبختی...

چرا زندگیت شبیه یک فیلمه...‌یک فیلمی که نه می‌دونی شروعش چی بود و نه پایانش... فقدر تو قربانی کارگردان فیلم بودی...

اشکام می‌ریخت... اما بدون صدا... نه هق هقی میکردم نه دادی میزدم ...
فقدر این اشکام بودند که خیلی وقت بود دلشون برای بارش روی گونه های من تنگ شده بود...


توی دنیا فقدر یک پدر مادر داشتم که همونم دیگه نیستند....

با یاد آوری خاطرات هق هق هام شدت گرفت...

که صدای گوش خراش کفش های مجلسی به گوشم رسید...

سرمو بالا نیوردم و همچنان در حال گریه کردن بودم...
بهتر بگم اصلا هیچی برام اون موقع مهم نبود

با برخورد دستی روی شونم بدنم لرزید...
اون کیه؟


ناشناس: سلام جوجه...( پوزخند)



🌷ادامه دارد....✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐

نظرتون چیه درباره این پارت؟


شرط ها:

۲۳۰ لایک ....

۸۰ بازنشر

۱۲ فالو
دیدگاه ها (۱۶)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

وقتی با هم دعوا میکنید...ویو اتساعت ۱۲:۳۰ شب بود هوا بارونی...

#پری #part6^ راستی ات+ هوم؟^ من امشب میرم خرابه ها رو بگردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط