رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۲۵ }🌷


×که با صدای در به خودم اومدم

در با شتاب باز شد و پسری با موهای خرمایی
و اندامی خفن و صورتی زیبا وارد کلاس شد ...

نگاهم بهش بود که با صدای خنده های بلند به خودم اومدم ...


- وای ببین کی اینجاست... کیم نامجون...

همون کسی که می‌گفت دیگه پامو توی این دانشگاه نمیزارم...

× با حرفی که پسره زد همه زدن زیر خنده ...

پسره خیلی ریلکس نگاهش میکرد...
و هیچ صحبتی نمی‌کرد...

استاد: ساکت باشید همه .. ( کمی داد)
خوش آمدی به دانشگاه... بیا خودتو معرفی کن...

نامجون: سلام کیم نامجون هستم ...

استاد: ممنون.. میتونی کنار ات بشینی ....

× یعنی چی ... چرا کنار من... این همه جا خالی...
نکنه اینم جز همون اکیپه...

هوفی بلندی کشیدم که با برخورد چیزی به پام سرمو بالا آوردم...

نامجون: ااا ببخشید... اگه اذیت میشی کیفمو بردارم...

× تازه متوجه کیفش که زیر نیکمت گذاشته بود شدم ...

ولی چقدر با ادب بود ....

× نه .. مشکلی ندارم...

استاد: خوب بچه ها بریم سراغ درس جدید ... صفحه ۶۴ ...


ویو ۱ ساعت بعد :

× با صدای زنگ پایان کلاس .... سرمو از روی کتاب هام برداشتم و همشو منظم داخل کیفم گذاشتم...

هندزفریم رو از داخل کیفم برداشتم ...و از جام بلند شدم ولی با دیدن اون پسره که گویا اسمش نامجون بود سر جام ایستادم...

نامجون در حال ورق زدن کتاب ها و نوشتن جواب هر سوالی داخل دفترش بود...

عینکی که به چشمش زده بود خیلی جذابش کرده بود ...

راه دیگه ای جز رد شدن از اینجا رو نداشتم...

پس با دستم تکونش دادم... که به خودش اومد ...

نامجون: اتفاقی افتاده ...( عینک شو در میاره)

× ها نه... یعنی بله.. می‌خوام رد بشم...

نامجون: آها ببخشید... الان بلند میشم رد شو...


× از جاش بلند شد و منم سریع از وسط نیمکت رد شدم ...

وقتی دید کامل رد شدم دوباره روی نیمکت نشست و مشغول خوندن کتاب شد...

× از چهرش معلوم بود. که علاقه زیادی به درس داره .. دقیقا مثل خودم...



نگاهم هنوز به پسره بود که صدای داد دختری داخل سالن بلند شد...


نگاهی به نامجون کردم که اونم داشت نگام میکرد...

× من میرم ببینم چه خبره...

نامجون: ( دستشو میگیره) وایسا باهام بریم ..

× سری به نشونه تایید تکون دادم..
که از جاش بلند شد و باهم به سمت سالن دانشگاه رفتیم...

با دیدن همون دختر که خودشو به اون پسره کیم تهیونگ میچسبونه سرجام ایستادم....

دختره داشت یک دختر دیگه رو میزد‌‌‌....
و اکیپ اون پسر داشتن با پوزخند نگاهشون میکرد...

خواستم برم جلو تا دختره رو نجات بدم ولی با کشیده شدن دستم توسط فردی برگشتم ...

نامجون: نرو... می‌دونم میخوای نجاتش بدی ولی الان نرو..‌
اون پسره ممکن هر بلایی سرت بیاره...

ات: ببینم از اونا می‌ترسی تو ...

نامجون ؛ نه ولی داستانش مفصله... (ناراحت)

× دوست داری در موردش باهام حرف بزنیم...


ویو چند دقیقه بعد:

نامجون: و اینجوری بود که من اکیپ اونا رفتم ...


× واوووو... چقدر خفن.... و البته چقدر ترسناک...

نامجون: ( خنده) ولی اولین نفری بودی که نمیترسی ازشون...

× منو ترس ... نچ ( خنده)

× دوست داری دوباره برگردی به اکیپشون....

نامجون: از اون موقع تا به الان به این موضوع فکر نکرده بودم ...

لونا: اتتتتت...( داد)

× صدای لونای.....

لونا: تو اینجایی ( نفس نفس) وای مردم و زنده شدم ... ... فکر کردم اون دختره که داشتن کتکش میزدن تو بودی...

× آروم باش بیا این اب رو بگیر بخور... نفست بالا نمیاد...

لونا: آخرش تو منو به کشتن میدی ( جره ای از آب رو میخوره)

لونا: این کیه ( اشاره به نامجون)

× کیم نامجون... دانشجو جدید و نامجون اینم دوستم لونا....

نامجون: خوشبختم...

لونا: همچنین...


× با صدای زنگ خونه ها وسیله هامو جمع کردم و از نامجون خداحافظی کردم ...



تنها توی خیابون قدم میزدم ...
لونا باید زودتر می‌رفت خونه ...
شب مهمونی دعوت بود...
و نمی‌تونست تا خونه با من بیاد...

هندزفریم داخل گوشم بود و به سمت هتل می رفتم ... بی خبر از اینکه ...



✨ادامه دارد 🌷

آخ که داریم به قسمت های حساس نزدیک میشیم....⭐
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍
قضیه شایعات جونکوک هم داخل استوری ها گفتم )

اگه حمایت بالا باشه دفعه بعد دو پارت آپلود میکنم
دیدگاه ها (۱۸)

خبر های داغ از شایعات جدید تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط